عاقبت آه کشیـدم نفس آخر را
نفس سوخته از خاطرهای پرپر را
روضه خوانی مرا گرم نمودی امشب
روضهی آنهمه گل، آنهمه نیلوفر را
آخرین حلقهی شبهای محرّم هستم
شکر، ای زهر ندیدم سحـری دیگر را
باورم نیست هنوز آنچه دو چشمم دیده است
باورم نیست تماشای تنی بیسر را
باورم نیست غروب و حرم و آتش و دود
دیدن سوختن چارقد دختر را
غارت خُود و علم، غارت گهواره ومشک
غارت پیرهـن و غـارت انگشتر را
ذوالجناحی که ز یالش به زمین خون میریخت
نیـزههایی که ربـودند سر اصـغر را
آه در گوشهی ویرانه که دق مرگ شدیم
تا که همبازی من زد نفس آخر را
کمک عمّه شدم تا بدنش خاک کنیم
بیـن زنجیر نهـان کرد تنی لاغــر را
چنگ بر خاک زدم تا که به رویش ریزم
سرخ دیدم بدنش... تکّهای از معجر را[1]
[1] . حسن لطفی.