خاتَم به معنای مُهر نیست. هر چند الآن عرب به انگشتر خاتم میگوید. خاتم ختم كننده و در فارسی پایانبخش است. خاتم النّبیین یعنی پایان بخش سلسلهی انبیا.
نبی كیست؟ نبی كسی است كه طرفِ وحی است. نبی را، یا مجرّد میگیریم، یعنی خبردار، یا متعدّی میگیریم؛ یعنی خبر ده. در هر صورت «خاتم النّبیین» در سورهی مباركهی احزاب به معنای پایان بخش سلسلهی نبوّت است. البته اگر به مُهر خاتم میگویند بدین جهت است كه به وسیلهی خاتم (انگشتر) نامه را ختم میكردند به نشانهی این كه مطلب نامه تمام شده است و اگر بعد از مهر چیزی اضافه شده باشد از نویسنده نیست.
یكی از علل اعجاز قرآن این است كه در آن تهافُت و تناقض نیست. ﴿وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّـهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً كَثِیراً﴾[1]. همین كه در آن اختلاف نیست از نشانههای این است كه از جانب خداست. خدا محیط است. بشر محیط نیست. لذا انسان، در دوران جوانی یك فكر در میان سالی فكری دیگر و در پیری فكر سوّمی دارد؛ ولی خدای محیط بر جهان از اول تا آخر یك مطلب را عرضه میكند. عدم اختلاف نشانهی این است كه این كتاب (قرآن) كتاب بشری نیست. این كتاب میگوید: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُم وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُم نِعْمَتي وَ رَضيت لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً﴾[2]. از نظر شیعه آیه در غدیر و از نظر گروهی از اهل سنّت در عرفه یا روز دهم نازل شده است.
این آیه حاكی از این است كه دین مُهر و موم شد، به حدّ كمال رسید، نعمت هم پایان یافت. از این طرف برمیگردیم میبینیم احكامیكه از رسول خدا نقل شده است در نزد اهل سنت در حدود 500 روایت و در نزد شیعه نیز همین مقدار است.
مسلّماً این مقدار روایت ـ كه برخی تكراری و برخی در مورد مسائل پایین فقهی است ـ برای اسلامی كه میخواهد در اقتصاد، اجتماع، اخلاق، سیاست و در تمام مسائل نظر دهد، كافی نیست. پس چگونه اكمال شده است؟
اگر به حقیقت نگاه كنیم میبینیم اكمالی نیست. به قرآن نگاه میكنیم به روشنی میگوید: اكمال هست. جمع آنها این است كه اكمال دو حالت دارد: یا پیغمبر جزئیات و كلیات همه چیز را بگوید كه برای ایشان امكانپذیر نبود؛ به علت وقتسوزی فراوان (چه در مكّه چه در مدینه) فقط كلیات را در عقاید و احكام فرمودند و بقیه را ائمه: كه مبین و روشن گر و مخزن علم رسول خدا هستند بیان میكنند.
خدا گروهی را تربیت غیبی و الهی میكند تا با آموزشهای فوق طبیعه بازگوكنندگان آن چه بر پیامبر نازل شده، امّا موفّق به بیانش نگشته است بشوند. به تعبیر علمی وحی دو قسم است: «وحی تشریعی و وحی تبلیغی». وحی تشریعی داریم دین را پایهگذاری میكند و احكام را میسازد و به تعبیر ما انشاء میكند. وحی تبلیغی نیز، بیانگر چیزی است كه انشاء شده است. خاتمیت به معنای پایان بخش بودن پیامبر6 نسبت به وحی تشریعی است.
این كه فردی آموزش غیبی و الهی داشته باشد و این آموزشهای غیرعادی آن چه با وحی تشریعی انشاء شده است را بیان كند، نه تنها مخالف با خاتمیت نیست، بلكه مؤكّد خاتمیت است؛ چون یكی از اشكالاتی كه بر خاتمیت شده این است كه میگویند: احكام پیغمبر6 نقیصه و كاستی دارد؛ چگونه پیامبری را كه احكامش كاستی دارد، پیغمبر خاتم میدانید؟ پاسخش این است كه این نقیصه و كاستی ـ اگر این تعبیرها صحیح باشد ـ را این گروه آموزش دیده، معلّمها، مبلّغها، حافظان سنّت پیغمبر و مخزن علم نَبی مرتفع میگردانند.
وحی فقط اختصاص به انبیا ندارد، بلكه به مادر موسی7 ﴿وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسىٰ﴾[3] و برخی حیوانات نیز به عنوان تكوینی وحی شده است: ﴿وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً﴾[4]. اگر وحی در این افراد هست، چه مانعی دارد كه وحی به معنای آموزش الهی باشد و خدا به اینها گوشزد كند و در قلب آنها القا كند و آن چه را پیامبر آورده، ولی موفق به بیانش نشده است، بازگو كنند. آیا آموزشها باید برای نبی باشد؟ خیر؛ چون در قرآن آمده است كه خدا گروهی را آموزشهای غیبی داده است امّا نبی نبودهاند؛ ﴿وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى بِاللَّـهِ شَهيداً بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب﴾[5].
علم الكتاب علم عادی نیست. پیغمبر اكرم6 میفرماید: بر حقانیتم شاهد دارم؛ او كسی است كه نزد او علم الكتاب است. این علم، علم عادی نیست، علمِ آموزش الهی است كه حتّی در عصر پیامبر6 هم بوده است. از نظر روایات ما او علی بن ابیطالب7 است. از نظر ظاهر هم فردی است دارای علم و دانش، امّا نه دانش عادی، بلكه دانش برتر.
موسی7 به جناب خِضر میگوید: ﴿هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً﴾[6]. قبل از این آیه رشد را به خدا نسبت میدهد؛ ﴿فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً﴾[7].
در یك زمان دو پیغمبر وجود ندارد. موسی نبی است، پس در همان منطقهای كه او نبی است دیگر این فرد نبی نیست؛ با این حال مورد علم الهی قرار میگیرد ﴿عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً﴾ و گاهی او نبی را هم در یك مسائل خاص آموزش میدهد.
گاهی خداوند به افراد عادی (غیر انبیا)، مثل ذی القرنین دستور میدهد. ﴿حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ في عَيْنٍ حَمِئَة﴾ عین، «دریاست» دریای گِل آلود. حالا این دریای گِل آلود كجا بود كه آفتاب در آن جا غروب كرد (البته از نظر چشم انداز) ﴿وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ﴾ به ذی القرنین وحی كردیم و گفتیم: ﴿إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فيهِمْ حُسْناً﴾[8]. ذو القرنین جزو انبیا نیست، ولی انسان بالا و برتر است. حتّی عاصف بَرخیا هم آموزشهای الهی دیده بود؛ ﴿قٰالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتاب﴾[9].
بنابراین نباید واهمه داشت كه انسانهای والا و برتری باشند و نبی و صاحب كتاب هم نباشند، بلكه پیرو پیغمبر زمان باشند، امّا احكامی كه نزد این پیامبر بود و موفق به بیانش نشد را با آموزشهای الهی به اطلاع مردم برسانند.
پس خدا برای تحقّق بخشیدن به آیهی ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُم﴾[10] چنین افرادی را آموزش میدهد، تا آن چه پیامبر موفق به بیانش نشده را بیان كنند. این اگر مؤكّد خاتمیت نباشد مُضِّر آن نیست.
[1] . نساء، 82.
[2] . مائده، 3.
[3] . قصص، 7.
[4] . النحل، 68.
[5] . رعد، 43.
[6] . كهف، 66.
[7] . كهف، 65.
[8] . كهف، 86.
[9] . النمل، 40.
[10] . مائده، 3.