یزید بن معاویه ـ لعنهٔ الله علیه ـ که از پیروزی، سرمست و خود را فاتح نهضت کربلا میدانست، دستور برپایی مجلسی را داد تا با تشریفات خاصی اسیران اهلبیت: را وارد کنند و او اهلبیت را تحقیر کند. ماموران دربار موظف شدند که قافله اسرا را با ریسمان به یکدیگر ببندند و علی بن الحسین8 را که بزرگ ایشان بود، با زنجیر ببندند و[1] وارد مجلس یزید کنند. مراسم اجرا شد. کاروان اسیران، وارد مجلس یزید شدند. غبار غم و اندوه و درد بر چهره اسرا نشسته، لبخند غرور و شادی بر چهره یزید و اطرافیانش نمایان بود. امام زین العابدین7 سکوت را جایز ندانست. همین که چشم مبارکش به چهره خبیث یزید افتاد فرمود:
«ای یزید تو را به خدا سوگند، اگر رسول خدا ما را بر این حال مشاهده کند با تو چه خواهد کرد؟»[2]
امام7 با کوتاهترین جمله، بلندترین پیام را به حاضرین در مجلس یزید منتقل میکند.
مردم شام که یزید را خلیفه رسول الله6 میدانستند و برای پیامبر6 احترام قائل بودند، با این فرمایش امام7 از خود میپرسند: مگر میان اسیران با پیامبر نسبتی هست؟
سخنان امام سجاد7 چنان ضربهای بر ارکان حکومت یزید وارد کرد که سبب رسوایی او شد و او دستور داد غل و زنجیر از دست و پا و گردن امام زین العابدین7 باز کنند.
یزید همچنان مست غرور است. چون ماموران سر سیدالشهداء را پیش یزید گذاردند، به شعر حصین بن حمام مری تمثل جست:
«یغلقنهاما من رجال اعزة |
|
علینا و هم کانوا اعق و اظلما؛ |
[شمشیرها] سر مردانی را میشکافند که نزد ما گرامی هستند [ولی چه میتوان کرد که] آنان در دشمنی و کینه توزی پیش دستی کردند!»
امام سجاد7 در جواب یزید فرمود: «ای یزید! به جای شعری که خواندی، این آیه را از قرآن بشنو که خداوند میفرماید:
﴿ما أَصابَ مِنْ مُصيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا في أَنْفُسِكُمْ إِلاَّ في كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّـهِ يَسير. لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللَّـهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُور﴾؛[3] «نرسد هیچ مصیبتی در زمین و نه در جانهای شما مگر آن که در لوح محفوظ است پیش از آن که آن را پدید آریم. به درستی که آن بر خدا آسان است، تا بر آنچه از شما فوت شد غمگین نشوید و به آنچه به شما داد شاد نشوید، خدا متکبران را دوست ندارد.»
یزید که منظور امام7 و پیام آیه را دریافته بود، به شدت خشمگین شد و در حالی که با ریش خود بازی میکرد، گفت: آیه دیگری هم در قرآن هست که سزاوار تو و پدر توست:
﴿وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْديكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثير﴾؛[4]
«هر مصیبتی که به شما برسد، نتیجه دست آوردهای خود شماست و خدا بسیاری را عفو میکند.»
و سپس خطاب به علی بن الحسین8 گفت: پدرت، پیوند خویشاوندی را برید و حق مرا ندیده گرفت و بر سر قدرت با من به ستیز برخاست، خدا با وی آن کرد که دیدی.[5]
امام سجاد7 مجددا آیه ﴿وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ... ﴾ را تلاوت کرد.
یزید به پسرش (خالد) گفت: پاسخ او را بگو. خالد ندانست چه بگوید و یزید مجددا آیهای را خواند که قبلا متعرض آن شده بود.
یزید انتظار داشت که امام سجاد7 در برابر اهانتها و کردار زشت او سکوت کند، ولی حضرت پیش رفت و در برابر یزید ایستاد و فرمود:
«طمع نداشته باشید که ما را خوار کنید و ما شما را گرامی بداریم. شما ما را اذیت کنید و ما از اذیت شما دست برداریم. خدا میداند ما شما را دوست نداریم و اگر شما ما را دوست ندارید، سرزنشتان نمیکنیم.»[6]
یزید که به بن بست رسیده بود، گفت: راست گفتی لیکن پدر و جد تو خواستند امیر باشند. سپاس خدا را که آنان را کشت و خونشان را ریخت. سپس سخن قبلی خود را تکرار کرد که: پدرت، خویشاوندی را رعایت نکرد و حق مرا نادیده گرفت و در سلطنت من با من به نزاع برخاست و خدا چنان کرد که دیدی.
علی بن الحسین8 فرمود: «ای پسر معاویه و هند و صخرا! پیش از این که به دنیا بیایی پیغمبری و حکومت از آن پدر و نیاکان من بوده است. روز بدر، احد و احزاب، پرچم رسول الله6 در دست پدر من بود و پدر و جد تو پرچم کفار را در دست داشتند. سپس فرمود: ای یزید! اگر میدانستی چه کردهای و بر سر پدر و برادر و عموزادهها و خاندان من چه آوردهای به کوهها میگریختی و بر ریگها میخفتی و بانگ و فریاد بر میداشتی.»[7]
یزید از خطیب دربار خواست تا بر منبر رود و از امام حسین7 و حضرت علی7 بد بگوید و او طبق دستورش عمل کرد.
امام سجاد7 از گستاخی خطیب برآشفت و فرمود:
«خداوند جایگاهت را آتش دوزخ قرار دهد.»
هنگامی که سخنان خطیب مزدور به پایان رسید، امام سجاد7 خطاب به یزید گفت: «سخنگوی شما آن چه را خواست، به ما نسبت داد. به من هم اجازه بده تا با مردم سخن بگویم.»
ابتدا یزید رضایت نداد تا این که بنا به اصرار اطرافیان و حاضران در مجلس و یکی از فرزندان خلیفه، یزید به امام7 اجازه داد و گفت: منبر برو و از آن چه پدرت کرد، معذرت بخواه.
[1] . سیر اعلام النبلا، ج 3، ص 216.
[2] . بحارالانوار، ج 45، ص 131.
[3] . حدید، 22 ـ 23.
[4] . شوری / 30.
[5] . تاریخ طبری، ج 7، ص 376 و بلاذری، ج 2، ص 220.
[6] . بحارالانوار، ج 45، ص 175.
[7] . تاریخ ابن اثیر، ج 2، ص 86.