یكی از غلامان امام سجاد حضرت علی بن حسین7 نقل میكند روزی امام سجاد7 به بیابان رفت و من نیز به دنبال او بیرون رفتم دیدم پیشانیاش را بر روی سنگ سختی نهاده است من در كناری ایستادم، صدای گریه و ناله امام را در سجده شنیدم شمردم هزار بار گفت: «لا اله الا الله حقا حقالا اله الا الله تعبداً وَ رقالا اله الا الله ایمانا وَ تصدیقا وَ صدقا؛ معبودی جزخدا نیست كه وجودش حق و ثابت است در برابر این معبود یكتا خشوع كرده و تنها او را میپرستم و او را تصدیق كرده و به او ایمان میآورم.
سپس سر از سجده برداشت در حالی كه محاسن و صورتش غرق در اشك چشمش بود.
به جلو رفتم و عرض كردم: ای آقای من آیا وقت آن نرسیده كه اندوهت پایان یابد و گریهات كم شود به من فرمود وای بر تو حضرت یعقوب پیغمبر و پیغمبرزاده بود دوازده پسرداشت یكی ازفرزندانش به نام یوسف راخداوند پنهان كرد موی سرش از فراق او سفید شد و از غم او كمرش خمید و دیدگانش نابینا شد با اینكه پسرش در همین دنیا بوده و زنده ولی من پدر و برادر و هفده تن از بستگانم را كشته شده و به روی زمین افتاده دیدم چگونه روزگار اندوهم به سرآید و از گریهام بكاهد؟[1]
[1] . لهوف سید بن طاووس ص 209 آخر كتاب.