این همان شبههای است كه فرقهی ضالّه مطرح كردهاند كه پیامبر خاتم النّبیین است، نه خاتم الرسل. پاسخ این است که؛ رسالت و نبوّت دو مقاماند. از این نظر كه این پیغمبر با عالم بالا تماس میگیرد نبی است و از این نظر كه آن چه را گرفته است در خارج مطرح میكند و تحقّق میبخشد رسول است.
رسول، پیامآور است و نبی پیامگیر. پس یك شخص دارای دو حیثیت است:
1. چون به مبدأ متصّل میشود و برای احكام و عقاید دستور میگیرد كه به او نبی گویند.
2. اگر مأمور به بیان و تبلیغ و به اصطلاح تحقّق بخشیدن باشد به او رسول میگویند.
اگر یك نفر باب وحی را بست، دیگر قطعاً باب رسالت هم بسته میشود. چون رسول میخواهد آن چه را از عالم وحی گرفته است در خارج عینیت ببخشد. وقتی اصلاً باب خبر و اتصال به عالم غیب بسته شد، دیگر رسالت معنا ندارد. رسولِ «اصطلاحی» نمیتواند بدون نبوّت باشد. ما رسولهای عرفی هم داریم: «و جاءَهُ الرسول»؛ امّا رسول قرآنی فرع نبوّت است و وقتی نبوّت تمام شد، معنا ندارد كه كسی بگوید من رسولم. میپرسند رسولِ چه چیزی؟ تحقّق بخش چه چیزی؟
ائمه :احكامی را بیان میكنند، که قبلاً بر پیغمبر6 نازل شده است و اینها مبلّغان و مبینان و بازگوكنندگان كلام ایشان هستند؛ پس چه فرقی با نبی مرّوج دارند؟ كار انبیای مرّوج نیز همین بود؛ مثلاً سلیمان و داوود و یوسف: كه بازگوكنندگان شریعت جناب موسی7 بودند. پس بازگو كننده، نبی مرّوج است.
نبی مروّج، صاحب شریعت و كتاب نیست. انبیای مروّج طرف وحی تشریعی بودند نه تشریع اساسی، تشریع اساسی با نوح، ابراهیم، موسی بن عمران: و. . . است. امّا انبیایی كه در این بین بودند، اینها هم طرف خطاب الهی بودند، گاهی دستور میدادند فلان كار را انجام دهید و فلان كار را انجام ندهید. در عین حالی كه نبی مروّجاند، تشریع جزئی دارند. امّا ائمه: مطلقاً تشریع جزئی ندارند.
بعضیها خیال میكنند كه حضرت مسیح7 صاحب شریعت است، ولی ایشان همان شریعت حضرت موسی7 را در بست قبول كرد؛ فقط بعضی از حلالها را حرام و بعضی از حرامها را حلال كرد. چنان كه در قرآن آمده است: ﴿وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذي حُرِّمَ عَلَيْكُم﴾[1]؛ آمدهام تا بعضی از حرامهایی كه دست و پاگیر شماست حلال كنم. مسیح7 تشریع جزئی میكند و بقیهی انبیای مروّج هم، متناسب زمان خود، تشریع جزئی داشتند؛ امّا ائمه: فقط بازگو كنندگان تشریع پیامبر ند و اگر گاهی در بعضی از روایات نسبت داده شده است، به معنای علم به ملاك است. ملاك را میدانند و طبق آن تشریع میكنند. البته این منافاتی با ولایت تكوینی ندارد، و نباید خلط كرد.
سؤال: اگر امام7 خَلأها را پر میكند، در زمان غیبت این وظیفه بر عهدهی كیست؟
البته آن خلأیی كه باید به وسیلهی امام معصوم پُر شود در زمان غیبت امكان پذیر نیست، ولی این ضرر و خسران مربوط به خود ماست. ملّتی كه قدر امامش را نداند باید تاوان این محرومیت را هم بپردازد.
مرحوم محقّق طوسی دربارهی حضرت امام عصر4 میفرماید: «وجودُه لطفٌ، تصرّفه لطفٌ آخر و غیبتُهُ مِنّا». بله در عین حال آن خلأیی كه به وسیلهی امام معصوم7 پر میشد الآن پر نمیشود و علما كه اوصیای ائمه: و عرفاء الله فی الأرض هستند این خلأها را در حدّ امكان پر میكنند. امیر مؤمنان7 میفرماید: «علَّمنی رسول الله الفَ بابٍ»[2] این روایت را هفتاد نفر از اهل سنّت نیز نقل كردهاند.
این تعلیمها چه تعلیمی است؟ تعلیم عادی است؟ تعلیم عادی، كلاس، تخته سیاه، گچ و مداد میخواهد. هم چنین پیامبر اكرم6 میفرماید: «أنا مدینة العلم و علی بابُها»[3]. همهی اینها آموزشهای غیبی متمّم دین اند؛ به این معنا كه زمان بیانش متأخّر از زمان انشای آن است.
سؤال: امامان معصوم: مفاهیم قرآنی را تبیین میكنند علم بشری كه ندارند، علم لَدُنّی آنها هم یا از طریق وحی است یا الهام، كه هر دو شعبهای از نبوّت است؛ پس آنها هم نبی هستند چون به آنها هم وحی میشود. یا آن دسته از روایاتی كه تصریح دارد كه جبرئیل امین و ملائكه بر ائمه نازل میشدند، دلیل نبوّت نیست؟ دربارهی مصحفی هم كه مطرح است، توضیح دهید؟
پاسخ: در منطق خواندهاید كه یكی از نِسَب أربع، عام و خاصّ مطلق است. عام و خاصّ مطلق از یك طرف عموم است، از طرف دیگر نیست. «كُلُّ انسانٍ حیوان و لَیس كُلُّ حیوانٍ انسان». هر كس كه ملك با او سخن بگوید نبی نیست؛ ملك با هر نبی ای سخن میگوید امّا با هر فردی كه سخن بگوید او نبی نخواهد بود.
ملك با حضرت مریم3 هم سخن گفت: «بر تو بشارت میدهم كه دارای فرزند میشوی»[4] ملك را میبیند و محتوا را میگیرد، در حالی كه نبی نیست؛ بنابراین نزول ملك و سخن گفتن او با مریم نشانهی نبوّت ایشان نیست.
از آن پائین تر، ملك با زوجهی ابراهیم سخن میگوید و به او خبر میدهد كه بچّهدار میشوی.[5] حتی مادر موسی با ملك سخن گفت. ممكن است انبیاء و اولیا با ملك روبرو شوند، فردی عادی هم با ملك روبهرو شود؛ امّا نبوّت مَنصب است.
هر سخن گفتن اعطای منصب نیست. برخی انسانها ملك را با این چشمهای برزخی میبینند. مرحوم آیت الله بروجردی نقل میكرد كه استادم جناب آخوند كاشی میفرمود: من در آسمان ملكها را میبینم كه با پرهایشان پرواز میكنند.
بنابراین برخی افراد چشمشان باز میشود و عالم غیب را میبینند، امّا منصب نبوّت ندارند. ارتباط حضرت مریم، حضرت ابراهیم7 و مادر موسی7 با وحی، وحی غیر تشریعی است، از این گروهاند.
قرآن دربارة مریم میفرماید: او تَصدیق كنندهی كتب آسمانی است و در آخر سورة تحریم میفرماید: ﴿وَ مَرْیمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها...﴾[6] در میان مسلمین (اهل سنت و شیعه) یك مقامی به نام محدَّث وجود دارد. محدَّث كسی است كه از نظر كمال به جایی میرسد كه اصوات غیبی را میشنود و ملك با او سخن میگوید. پیامبر6 میفرماید: «وَ لیسَ بِنَبیءٍ»، سپس میگوید: ذوالقرنین از این گروه بود. محدّث غیر از رسول و نبی است. نبی و رسالت منصب است و نبوت باید با مردم سروكار داشته باشد، در حالی كه محدّث تنها خودش است و در مقابل مردم هیچ وظیفهای ندارد. هم در كافی و هم در صحیح بخاری نام محدّث وجود دارد.
بنابراین نباید صِرف شنیدن صدا و رؤیت ملك را نبوّت تلقّی كنیم. اینها از باب محدّث است و هنوز فتوحات غیبی وجود دارد. چنان نیست كه درهای معنویت بسته باشد و ما باشیم و این عالم مادّه. درهای غیبی باز است. اگر به آن كمال برسیم صداهای بسیاری را میشنویم، اجسام را میبینیم و مطالب را درك میكنیم، در حالی كه نه نبی هستیم و نه رسول.
بنابراین «كُلُّ نبی یكَلِّمُهُ الملك و لیس كل مَن یكَلِّمه الملك نبیاً» گاهی همراه آموزش، مقام منصب هم به او میدهد، گاهی آموزش، بدون منصب است كه به آن محدّث گویند.
سؤال:آیا امكان نداشت خداوند پیامبری را بدون شریعت و فقط برای تبیین دین پیغمبر اسلام بفرستد و آیا ائمه: توانستهاند این خلأ را پر كنند یا این كه مقامات حكومتی این فرصت را به آنها نداده است؟ در عصر غیبت این خلأ چگونه پر میشود؟
پاسخ: این كه پیغمبر خاتم6 به اصطلاح مؤسِّس باشد و پیغمبری بعد از او بیاید و دین را ترویج كند، راهی است كه شما پیشنهاد میكنید هم چنان كه در زمان حضرت عیسی و موسی8 چنین بوده است.
اوّلاً در زمان آنها اوصیا بودهاند. اوصیا همین كار امام را انجام میدادند. ما نمیتوانیم برای حق تعالی تكلیف مشخص كنیم، ما میتوانیم تكالیف را كشف كنیم. یك راه این است كه پیغمبر مرّوج بفرستد، راه دیگر این كه اوصیایی باشند و آن چه را بر پیغمبر اكرم6 نازل شده بیان كنند و پرورش دهند. مصلحت در این بوده و این را انتخاب كرده است همان گونه كه در امم پیشین هم چنین بوده است.
امّا این كه آیا این خلأها به وسیلهی ائمه اهلبیت: در دوران خود پر شد یا نه، میگوئیم نباید نقش ائمه را در تكمیل دین نادیده گرفت. تقیهها بوده، امّا همین تقیهها سبب گرایش مردم به ائمه اهلبیت: بوده است و آنان به بهانههای مختلف خدمت ایشان میرسیدند. اگر كتابهای توحید ابن خُزیمه و توحید صدوق را كه در یك عصر تألیف شدهاند (خزیمه در سیصد و یازده، و صدوق در سیصد و هشتاد و یك) مطالعه كنید میبینید كه در کتاب ابن خزیمه، توحید، تقسیم، تشبیه، و تمام احكام زنادقه از طریق اخبار یهود و نصاری آمده و به پیغمبر نسبت داده شده است، ولی اگر توحید صدوق را مشاهده نمایید میبینید همه اش تنزیه و عدل است. كوچك ترین تشبیه و عجز در آن نیست. ائمه اهلبیت: در مسیر عقاید بلند ترین بیانات را داشتهاند كه نمونه اش نهج البلاغه و همین كتاب توحید و كا فی است.
و اما از نظر احكام در حدود پنجاه هزار روایت فقهی از ائمه اهلبیت: وجود دارد كه مایههای عجیبی در اختیار ما نهادهاند كه هر مسئلهای كه مطرح شود، طبق این قواعد و آیات و روایات حل میشود.
بنابراین، این خلأ در زمان ائمه: با آن همه ظلم و ستم و فشار، موجود پر شد و الآن هم فقها و دانشمندان این خَلأ را پر میكنند، امّا مایه را از كتاب الله، سنّت پیامبر و احادیث ائمه اهلبیت: میگیرند.
بدون اینها پر كردن این خَلأ ممكن نبود. چنان كه علامه در تحریر، چهل هزار فرع از احكام را حلاّجی كرده است. الآن فقهای ما همهی سؤالهای فقهی را پاسخ میدهند و مشكلات معرفتی را حل میكنند و به همهی مسائل جدیدی كه الآن از غرب وارد شرق شده در پرتو همین آموزههای قرآنی و حدیثی و عقلی میتوانند پاسخ دهند.
اگر خدا تمام احكام و عقاید را در كتابی مینوشت و در دست مردم قرار میگرفت دین باقی نمیماند؛ زیرا بقای دین با همین گفتوگوها و بررسیها و مذاكرات است و إلاّ جمودی بر افكار مسلمین حكومت میكرد و مانع پیشرفت میشد.
سؤال: ائمهی اطهار: علمشان را از كجا أخذ میكردند؛ اگر از طریق وحی بود چرا به مصحف فاطمه و یا كتاب كه میگفتند نزدشان هست مستند میكردند و پاسخ میدادند؟ چرا در روایات ما چنین تعبیراتی وجود دارد؛ آیا این روایات جعلی نیست و اهل تسنّن در بارهی آن پاسخهای ابو حنیفه كه میگفت: كتاب مسائل پیش من هست و پاسخها را از آن جا مییابم، جعل نكردهاند؟
پاسخ: مصادر علم ائمه اهلبیت: مختلف است. در درجهی اوّل از خود كتاب الله حقایقی را میفهمند كه ما نمیفهمیم. مرحوم علامه طباطبایی میفرمود: تمام روایاتی كه در تفسیر قرآن آمده جنبهی تعبّدی ندارند، یعنی امام رأیش را تحمیل نمیكند، از خود آیه در میآورد و محلّ دلالت را هم روشن میكند. از خود قرآن حقایقی را استخراج میكنند كه به آن توجّه نداریم، ولی بعد از توجه، آنها را میفهمیم. در زمان متوكّل مردی مسیحی با زن مسلمانی عمل زشتی انجام داد. مسلّماً این مرد ذمیبا شكستن قانون اسلام از حالت ذمّه در آمد و خونش مهدور گشت. او را برای اعدام آوردند، گفت: لا إله إلاّ الله. فقهای بغداد یا سامرّا گفتند: چون مسلمان شده است حدی بر او جاری نمیشود زیرا، اسلام گذشته را از آینده قطع میكند.
برخی گفتند حتماً باید حدّ جاری شود و او مهدور الدّم است. از امام هادی7 مسئله را پرسیدند. فرمود: اجرای حدّ شود؛ چون این اسلام، اسلام از روی ترس و خوف است و ارزشی ندارد، نه در این زمان و نه در زمان انبیای پیشین. ﴿فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّـهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِینَ﴾. همان طوری كه در امم گذشته عذاب را كه دیدند گفتند آمنّا؛ و بیارزش بود. این سنّت الهی است.
پس بخشی را از خود قرآن بهره میگرفتند و میگفتند. انبیا معلّم كتاب خود هستند اوّل مفسِّر قرآن پیغمبر6 و بعد از ایشان ائمه اهلبیت: هستند.
احادیثی را به وسیلهی اجداد خود از پیامبر6 نقل میكردند؛ چنان كه امام رضا7 میفرماید: «حَدَّثَنی أبی عن رسول الله، كلمةُ لا إله الاّ الله حِصنی» پس بخشی از روایات ائمه: منتسب به رسولخدا6 است.
بخشی نیز مربوط به كتاب علی7 است. آن حضرت هنگامی كه در محضر پیغمبر6 بود در ایام فراغت پیامبر6 إملاء میكرد و علی7 مینوشت. كتابی بزرگ است. خدا میداند كه چه حقایقی درآن هست. امام باقر7 گاهی این كتاب را نشان میداد و میفرمود: همه چیز این جا هست.
علاوه بر اینها از آموزشهای غیبی و الهی كه ملك در قلب القاء میكند، و نیز از استدلالات عقلی استفاده میكردند.
سؤال: برخی معتقدند چون بشر به یك بلوغ عقلانی و فكری رسید و در واقع از آموزههای وحیانی بینیاز شد و لذا نبوّت خاتمه یافت؛ یعنی درب وحی بسته شد و دیگر پیغمبری نخواهد بود امّا با وجود امام و قایل شدن به آن، دوباره كار از اول شروع میشود و این متعارض است.
پاسخ: دلیلی كه برای خاتمیت آوردهاید، تحریف خاتمیت است. بشر سابق مانند كودك دبستانی بود. كودك دبستانی اوّلِ مهر كتاب را میگیرد و آخر سال آن را پاره پاره میكند؛ به خلاف دانشجو كه قدر كتاب خود را میداند و آن را خوب نگاه میدارد و از آن بهره میگیرد.
امّتهای سابق از نظر كمال به این حدّ نرسیده بودند كه كتاب و شریعت خدا را حفظ كنند و لذا پیامبری پشت سر پیامبر میآمد. امّا امّت اسلامی به حدّی رسید كه قدر كتاب و نبی و آثار او را دانست و دیگر نیازی به تشریع و كتاب جدید نداشت. 1400 سال است كه امّت اسلامی در ایران، عراق، مصر و جاهای دیگر برای حفظ شریعت كار كردهاند و كلمهای از قرآن نه كم شده است و نه زیاد.
و معنای دیگری كمال بشر این است كه به حدّی رسیده است كه شریعت كامل به او نازل شود و قدرت تحمل این شریعت را پیدا كرده است و معنای كمال بشر این است. نه این كه به حدّ نبوغ رسیدهاند، و دیگر باید با عقل خود راه بروند. این یك تفسیر انحرافی است.
سؤال: وحی به اهلبیت (وحی تبلیغی) مؤید قرآنی هم دارد یا نه؟
پاسخ: به این معنا آیهای از قرآن در خاطرم نیست، ولی همین كه میگوید: «انّی تاركٌ فیكم الثقلین كتابَ الله و عترتی» و ائمه: را در كنار كتاب خدا قرار داده است؛ كتاب، معصوم است آنها هم معصوم اند، كتاب از جانب خدا حرف میزند آنها هم از جانب خدا سخن میگویند. از این كه در كنار هم آورده شدهاند هر كلام وصف دیگری را دارد. معنا ندارد غیر معصوم در كنار معصوم قرار گیرد.
«وَ السَّلامُ عَلَیكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّـهِ وَ بَرَكاتُهُ»[7]
[1] . آل عمران، 50.
[2] . بحار الانوار، ج 22، ص 421، 1404 ق.
[3] . بحار الانوار، ج 26، ص 29.
[4] . آل عمران، 45.
[5] . هود، 71 ـ 72.
[6] . تحریم، 12.
[7] . پایان سخنرانی حضرت آیت الله سبحانی .