آسمان غرق سیاهی شد
تباهی شد کبوترهای شهر عشق چاهی شد
تمام فکرهای خوب مردم سست و واهی شد
تمام شهر بیداد و زهرا غرق فریاد و پیمبر بستر افتاد و
سیه پوشید مقداد و کنار شهر پیغمبر مدینه گرد هم گفتند
باید مرتضی با غم قرین گردد. خانه نشین گردد
نباید بعد پیغمبر امیرالمومنین گردد گریه
آری سوگ خاتم بود. همین کم بود
ظلمت بینهایت شد
نمودند از خدا دوری. نه ایمانی و نه نوری
و جمعی آمدند بگیرند از علی مرتضی یک بیعت زوری
و حالا حکم اجرا شد. غوغا شد بلوا شد
تمام آسمان غرق تماشا شد
سپاهی عدهای از دور پیدا شد
نمیدانم چرا آتش مهیا شد
صدای یک زن تنها هویدا شد
چه میخواهید از مردم. غرق ماتم و دردم گریه
ز ضعف گریه هر روز و هر شب زردم. مگر من چه بدی کردم؟
ز کف کف رفته قرارم. خستهام. زارم چه میخواهید عزادارم
تمام گوشها کر بود. غصهشان تنها نه حیدر بود
یک زن هستی و دخت پیامبر بود.
علی جان!
اقتدارت کو؟ قرارت کو؟ لباس رزم و ذوالفقارت کو؟
و یاس مرتضی نیلوفری شد. بستری شد
زهرا پیشمرگ رهبری شد. حیدری شد
اگر چه عشق جاری بود. اگر چه ناتوان در فکر یاری بود
بمیرم زخم کاری بود گریه
دو چشمش همچنان جیحون
لباسش روز و شب گلگون
همچنان میگفت: پس کی جان از تنم میرود بیرون
وای چه ظهری. ظهر محشر بود. تمام دیدهها تربود. روز آخر زهرای اطهر بود
خبر آمد که زهرا رفت. علی با این خبر آرام تا میشد
نوایش بیصدا میشد. زمین میخورد و پا میشد
آمد شیر خیبر. پهلوان و مرد نام آور
علی تنهاست زهرا جان مرو. ای دخت پیغمبر مرو
زهرا چشم خود باز کرد. صورت مردش تماشا کرد
غوغا کرد وصیت کرد نجوا گفت
علی جان مرد مظلومم. بیا راحت خیالم کن
نوازش زخم بالم کن. اگر بد کرده ام در زندگی آقا حلالم کن
صدای گریهی حیدر تمام شهر را لرزاند
مرو زهرا مرو زهرا
درون سینهها ماتم لبالب بود. حسین میسوخت در تب بود
کنار پیکر مادر زینب بود.
و تابوتی که میبردند بر شانه
دل تاریخ صد چاک است هلاک است. کجا زهرای مظلومه بخاک است
نمیدانم نمیدانم. باز بوی یاس میآید
اگر چه رفته مادر صدای خواندن قرآن با احساس میآید
صدای چرخ دستاس میآید
آری مادر درون خانه است. صدای چرخش دستاس میآید. . .[1]
[1] . امیر حسین میر حسینی .