borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد هشتم»
فاطمه علیها السلام امّ الائمه علیهم‌‌السلام

ام‌الائمه یعنی مادر امامان، مادر یازده امام معصوم که ستارگان درخشان آسمان ولایت و امامت هستند. که هر یک در عصر خود سکّان‌دار هدایت جامعة بشری به سوی کمال و معنویت می‌باشند. در اینجا به بحث امامت از ابعاد مختلف می‌پردازیم:

نسیمی‌‌‌ ملایم، گلبرگ سرخ شقایق را حجاب صورت او می‏کند، او از اوان تولد لباس سرخ شهادت پوشیده است. طبیعت او را قبل از تولدش در پوشش سبز پیچیده بود، اما شقایق یک روز این جامه را پس زد.

شقایق لب‏های‌‌‌ سرخش را از هم می‏گشاید: فاطمه3 «مادر» یازده سیاره از دوازه سیاره درخشان منظومه محمدی6 است که گرد خورشید می‏گردند. این منظومه به همراه کل هستی‌‌‌ به سوی‌‌‌ مقرّ دائمی‌‌‌ روان است.

فاطمه3 مادر یازده اختر این آسمان است، از فرزندش، حسن مجتبی‌‌‌7 ـ که در مدار دوم است ـ گرفته تا فرزند برومند امام حسن عسگری‌‌‌7 ـ آخرین حلقه این منظومه ـ که این امام همام، وارث امانت امامت و نبوت، از آدم7 تا خاتم6و از خاتم6تا قائم4 است؛ این جا ارزش فاطمه3 ـ مادر امامان8 ـ هویداتر می‏گردد. چه، افتخار حضرت مریم3 این بود که عیسای‌‌‌ بزرگ7 را در دامان گرم خویش پرورش داده اما افتخار فاطمه3 برتر و والاتر است، زیرا او صاحب یازده مخلوق برتر از عیسی‌‌‌ است.

در کنار این همه افتخار، او، زینب3 ـ قهرمان کربلا و بلایای‌‌‌ پس از نینوا ـ را هم در دامان پر مهر و عطوفتش پرورش داده است. ام‏کلثوم هم فرزند بزرگوار او و علی‌‌‌7 می‏باشد.

فاطمه3 ـ فاتح قله‏های‌‌‌ فصاحت ـ درست مانند پدر گرامی‏اش چنان شمرده، متین و با وقار سخن می‌گوید که علاوه بر تاثیر خوب سخنانش، درسی‌‌‌ است برای‌‌‌ زنان دیگر تا به بیماری‌‌‌ کسانی‌‌‌ که قلبشان را «مرض» فراگرفته، دامن نزنند، در عین حال وظایف اجتماعی‌‌‌ خویش را بخوبی‌‌‌ و به نحو احسن و اکمل انجام دهند. این است سمبل راستین صیانت نفس.

به دلیل همین بزرگ منشی‏های‌‌‌ فاطمه3 بود که پدرش بارها اعلام فرمود: دخترم «پاره‏ی‌‌‌ تن» من است، هر که او را بیازارد، مرا آزرده است، و آن کس که مرا آزرده سازد سروکارش با خداست.

هنگام عبادت فاطمه3، نوری‌‌‌ از مصلای‌‌‌ او، آسمان‏های‌‌‌ هفت‏گانه را روشن و منور می‏ساخت. همه فرشته‏ها و خود خدا شاهد این درخشش بودند. محراب او هیچ شبی‌‌‌ را صبح نکرد، مگر آنکه در دل شب، سجاده نماز در آن گسترده می‏شد. چه روزها که فاطمه با صیام به شام رساند و چه شب‏ها که با قیام به صبح متصل نمود. رکوع و قعود و سجود و شهود فاطمه تا ابد بی‏بدیل خواهد ماند.

ام‏الائمه3 پس از مدت‏ها گردنبند و النگو و پرده‏ای‌‌‌ نو دریافت کرد. لیکن به درخواست پدر، همه را می‏بخشید. تبارک اللَّه از مناعت طبع این فرشته‏ی‌‌‌ روضه رضوان.

هرگاه شمشیر و لباس علی‌‌‌7 را پس از جنگ‏ها می‏شست، به یاد اولین پرستاری‏اش از پدر، در پایان جنگ احد می‏افتاد. حماسه‏ای‌‌‌ که زبان به زبان بین زنان و مردان می‏گشت. بحق، فاطمه3 اولین پرستار زن در اسلام بود. زینب3 ـ پرستار کربلاییان ـ زاده این مکتب و پرورده‏ی‌‌‌ این معلم است.

عفاف را بنگر که از مردی‌‌‌ اعمی‌‌‌ و نابینا، در حجاب می‏شود. راستی، ای‌‌‌ مسافر جاده دل! از طرف من از زنان و دختران روزگارت بپرس؛ که آیا حجاب، فقط پوشش جسم و تن است یا علاوه بر آن بستن تمامی‌‌‌ روزنه‏های‌‌‌ ورود شیاطین به حریم فکر پاک زن نیز هست؟

صدف حجاب، مصونیتی‌‌‌ است برای‌‌‌ مروارید معصوم درون صدف گهر پرور در برابر دزدان عفّت و عصمت زن؛ این واژه زیبای‌‌‌ دریای‌‌‌ آفرینش. بَد به حال و روز آن که عطر عفت خانه دلش را با عفونت «فحشا» و «منکر» تعویض نماید. چه تاجر مغبونی‌‌‌ و چه تجارت بی‏منفعتی! اگر چنین آفتی‌‌‌ در باغ جامعه ریشه بدواند، قطرات غیرت به زودی‌‌‌ در کویر بی‏قیدی‌‌‌ و لاابالی‏گری‌‌‌ ناپدید خواهد شد. بدا به احوال نسل نوی‌‌‌ که در دامان این والدین پرده دریده پرورش یابند که آن،صرفاً پروار تن است، نه پرورش جان و پرواز روح.

شقایق پس از گفتن این جملات زیبا دم فرومی‏بندد، گلبرگ‏هایش را لوله می‏کند و سراپا گوش می‏شود. انگار در انتظار فراخوان آخرین منجی‌‌‌ است. همدلی‌‌‌ با شقایق نور امید در دلم پاشیده است پس «تا شقایق هست» با امید به فردایی‌‌‌ روشن عاشقانه خواهم زیست. شقایق پس از لحظه‏ای‌‌‌ انتظار، گلبرگی‌‌‌ از تنش می‏کند، به دستم می‌دهد و می‌گوید: این برگ را با پارچه سبزی‌‌‌ بر پیشانی‏ات ببند، درون این گلبرگ یک قطره خون سرخ تشیع وجود دارد که اگر «پیرو» باشی، تمام رگ‏های‌‌‌ جسم و جانت را به نبضی‌‌‌ سرخ فراخواهد خواند.

وقتی‌‌‌ که این سفر را به پایان بردی، یکی‌‌‌ از منتظرین حقیقی‌‌‌ باش. و منتظر واقعی‌‌‌ با نشستن و نشسته بیگانه است و با قیام و قائم، یگانه و در پیوند. گلبرگ را در حریم احساسم می‏پیچم و بر پیشانی‏ام می‏بندم.

خواستم خداحافظی‌‌‌ کنم، یادم آمد که بلبل عاشق می‏گفت: «از شقایق نشانی‌‌‌ منزل یار را جویا شو!» تا از شقایق می‏پرسم که «خانه دوست کجاست؟»، بلافاصله پاسخ می‌گوید: از چشمه‏ی‌‌‌ عشق وضو بساز و با نسیم همراه شو! از «خودت» که رد شدی، دو رکعت خاضعانه و خاشعانه به طرف کعبه برو، داخل کوچه تنهایی‌‌‌ که پیچیدی، چهارده قدم. به طرف نگاه کودک یتیمی‌‌‌ که سر کوچه می‏گرید، برو. به خانه محقری‌‌‌ می‏رسی‌‌‌ که نیمی‌‌‌ از در آن در آتش سوخته است. آن جا حرم الهی‌‌‌ است و این در، بابی‌‌‌ از ابواب بهشت.

بهشت هفت در دیگر هم دارد، اما این در مخصوص دلسوختگان است، بابی‌‌‌ گشوده همچون در توبه. هرگاه بوی‌‌‌ مشام نواز کاهگل سیراب شده با آب زمزم، مست و مدهوشت کرد، بر این چوب سوخته سه بار بوسه بزن و نرم و آرام بکوب، دو مرتبه هم «یا اللَّه» بگو، در مرتبه سوم از اهل‌بیت صلایی‌‌‌ رسا برخواهد خاست که «کیست؟» بگو، «رفیق است، آشناست». خانه‏ی‌‌‌ دوست همان جاست. دست دوست که از در درآمد، سخت بفشارش و «سلام سرخ» مرا هم به او برسان!

شقایق این را گفت و گوش بزنگ ایستاد؛ لحظه‏ای‌‌‌ بعد افزود: بالای‌‌‌ کوه تعدادی‌‌‌ از فرزندان مرا خواهی‌‌‌ دید، به ایشان نیز سلامم را ابلاغ کن!

شقایق، باز در انتظاری‌‌‌ عمیق فرومی‏رود، و من در اشتیاق دیدار یار، پای‌‌‌ رفتنم قوتی‌‌‌ دیگر می‌گیرد. شاید من آن پیرزنم که یوسف مصری‌‌‌ را به خروسی‌‌‌ می‏خرید، اما هر چه هست نومید نیستم. پس با صد رجا از جا برمی‏خیزم و به سوی‌‌‌ نسیم روانه می‏گردم.


فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: