امالائمه یعنی مادر امامان، مادر یازده امام معصوم که ستارگان درخشان آسمان ولایت و امامت هستند. که هر یک در عصر خود سکّاندار هدایت جامعة بشری به سوی کمال و معنویت میباشند. در اینجا به بحث امامت از ابعاد مختلف میپردازیم:
نسیمی ملایم، گلبرگ سرخ شقایق را حجاب صورت او میکند، او از اوان تولد لباس سرخ شهادت پوشیده است. طبیعت او را قبل از تولدش در پوشش سبز پیچیده بود، اما شقایق یک روز این جامه را پس زد.
شقایق لبهای سرخش را از هم میگشاید: فاطمه3 «مادر» یازده سیاره از دوازه سیاره درخشان منظومه محمدی6 است که گرد خورشید میگردند. این منظومه به همراه کل هستی به سوی مقرّ دائمی روان است.
فاطمه3 مادر یازده اختر این آسمان است، از فرزندش، حسن مجتبی7 ـ که در مدار دوم است ـ گرفته تا فرزند برومند امام حسن عسگری7 ـ آخرین حلقه این منظومه ـ که این امام همام، وارث امانت امامت و نبوت، از آدم7 تا خاتم6و از خاتم6تا قائم4 است؛ این جا ارزش فاطمه3 ـ مادر امامان8 ـ هویداتر میگردد. چه، افتخار حضرت مریم3 این بود که عیسای بزرگ7 را در دامان گرم خویش پرورش داده اما افتخار فاطمه3 برتر و والاتر است، زیرا او صاحب یازده مخلوق برتر از عیسی است.
در کنار این همه افتخار، او، زینب3 ـ قهرمان کربلا و بلایای پس از نینوا ـ را هم در دامان پر مهر و عطوفتش پرورش داده است. امکلثوم هم فرزند بزرگوار او و علی7 میباشد.
فاطمه3 ـ فاتح قلههای فصاحت ـ درست مانند پدر گرامیاش چنان شمرده، متین و با وقار سخن میگوید که علاوه بر تاثیر خوب سخنانش، درسی است برای زنان دیگر تا به بیماری کسانی که قلبشان را «مرض» فراگرفته، دامن نزنند، در عین حال وظایف اجتماعی خویش را بخوبی و به نحو احسن و اکمل انجام دهند. این است سمبل راستین صیانت نفس.
به دلیل همین بزرگ منشیهای فاطمه3 بود که پدرش بارها اعلام فرمود: دخترم «پارهی تن» من است، هر که او را بیازارد، مرا آزرده است، و آن کس که مرا آزرده سازد سروکارش با خداست.
هنگام عبادت فاطمه3، نوری از مصلای او، آسمانهای هفتگانه را روشن و منور میساخت. همه فرشتهها و خود خدا شاهد این درخشش بودند. محراب او هیچ شبی را صبح نکرد، مگر آنکه در دل شب، سجاده نماز در آن گسترده میشد. چه روزها که فاطمه با صیام به شام رساند و چه شبها که با قیام به صبح متصل نمود. رکوع و قعود و سجود و شهود فاطمه تا ابد بیبدیل خواهد ماند.
امالائمه3 پس از مدتها گردنبند و النگو و پردهای نو دریافت کرد. لیکن به درخواست پدر، همه را میبخشید. تبارک اللَّه از مناعت طبع این فرشتهی روضه رضوان.
هرگاه شمشیر و لباس علی7 را پس از جنگها میشست، به یاد اولین پرستاریاش از پدر، در پایان جنگ احد میافتاد. حماسهای که زبان به زبان بین زنان و مردان میگشت. بحق، فاطمه3 اولین پرستار زن در اسلام بود. زینب3 ـ پرستار کربلاییان ـ زاده این مکتب و پروردهی این معلم است.
عفاف را بنگر که از مردی اعمی و نابینا، در حجاب میشود. راستی، ای مسافر جاده دل! از طرف من از زنان و دختران روزگارت بپرس؛ که آیا حجاب، فقط پوشش جسم و تن است یا علاوه بر آن بستن تمامی روزنههای ورود شیاطین به حریم فکر پاک زن نیز هست؟
صدف حجاب، مصونیتی است برای مروارید معصوم درون صدف گهر پرور در برابر دزدان عفّت و عصمت زن؛ این واژه زیبای دریای آفرینش. بَد به حال و روز آن که عطر عفت خانه دلش را با عفونت «فحشا» و «منکر» تعویض نماید. چه تاجر مغبونی و چه تجارت بیمنفعتی! اگر چنین آفتی در باغ جامعه ریشه بدواند، قطرات غیرت به زودی در کویر بیقیدی و لاابالیگری ناپدید خواهد شد. بدا به احوال نسل نوی که در دامان این والدین پرده دریده پرورش یابند که آن،صرفاً پروار تن است، نه پرورش جان و پرواز روح.
شقایق پس از گفتن این جملات زیبا دم فرومیبندد، گلبرگهایش را لوله میکند و سراپا گوش میشود. انگار در انتظار فراخوان آخرین منجی است. همدلی با شقایق نور امید در دلم پاشیده است پس «تا شقایق هست» با امید به فردایی روشن عاشقانه خواهم زیست. شقایق پس از لحظهای انتظار، گلبرگی از تنش میکند، به دستم میدهد و میگوید: این برگ را با پارچه سبزی بر پیشانیات ببند، درون این گلبرگ یک قطره خون سرخ تشیع وجود دارد که اگر «پیرو» باشی، تمام رگهای جسم و جانت را به نبضی سرخ فراخواهد خواند.
وقتی که این سفر را به پایان بردی، یکی از منتظرین حقیقی باش. و منتظر واقعی با نشستن و نشسته بیگانه است و با قیام و قائم، یگانه و در پیوند. گلبرگ را در حریم احساسم میپیچم و بر پیشانیام میبندم.
خواستم خداحافظی کنم، یادم آمد که بلبل عاشق میگفت: «از شقایق نشانی منزل یار را جویا شو!» تا از شقایق میپرسم که «خانه دوست کجاست؟»، بلافاصله پاسخ میگوید: از چشمهی عشق وضو بساز و با نسیم همراه شو! از «خودت» که رد شدی، دو رکعت خاضعانه و خاشعانه به طرف کعبه برو، داخل کوچه تنهایی که پیچیدی، چهارده قدم. به طرف نگاه کودک یتیمی که سر کوچه میگرید، برو. به خانه محقری میرسی که نیمی از در آن در آتش سوخته است. آن جا حرم الهی است و این در، بابی از ابواب بهشت.
بهشت هفت در دیگر هم دارد، اما این در مخصوص دلسوختگان است، بابی گشوده همچون در توبه. هرگاه بوی مشام نواز کاهگل سیراب شده با آب زمزم، مست و مدهوشت کرد، بر این چوب سوخته سه بار بوسه بزن و نرم و آرام بکوب، دو مرتبه هم «یا اللَّه» بگو، در مرتبه سوم از اهلبیت صلایی رسا برخواهد خاست که «کیست؟» بگو، «رفیق است، آشناست». خانهی دوست همان جاست. دست دوست که از در درآمد، سخت بفشارش و «سلام سرخ» مرا هم به او برسان!
شقایق این را گفت و گوش بزنگ ایستاد؛ لحظهای بعد افزود: بالای کوه تعدادی از فرزندان مرا خواهی دید، به ایشان نیز سلامم را ابلاغ کن!
شقایق، باز در انتظاری عمیق فرومیرود، و من در اشتیاق دیدار یار، پای رفتنم قوتی دیگر میگیرد. شاید من آن پیرزنم که یوسف مصری را به خروسی میخرید، اما هر چه هست نومید نیستم. پس با صد رجا از جا برمیخیزم و به سوی نسیم روانه میگردم.