امام سجاد7 در طول زندگی برای انجام مناسک حج و عمره بسیار به مکه میرفت، با این که فاصله بین مدینه و مکه حدود هشتاد فرسخ است، آن حضرت برای انجام عبادت بزرگ حج، گاهی این راه را پیاده میپیمود، و از این که برای انجام عبادت خدا، رنج میکشید، لذت میبرد.
آن بزرگوار بیست بار (و به نقلی22 بار) سوار بر شترش شده و به مکه میرفت، وپس از انجام مراسم عمره یا حج، به مکه باز میگشت، او در این مدت حتی یک بار تازیانه بر شترش نزد، هرگاه میخواست شترش تندتر حرکت کند، تازیانه اش را بربالای سر شتر به حرکت در میآورد، و میفرمود: «اگر ترس قصاص قیامت نبود، با زدن تازیانه بر شتر، آن را به تند حرکت کردن وادار میکردم.»[1]
با توجه به فاصله بین مکه و مدینه که حدود هشتاد فرسخ بود، نتیجه میگیریم که بیست بار رفتن و بازگشتن آن حضرت معادل 3200 فرسخ خواهد شد، آن بزرگوار در تمام طول این مدت با این که تازیانه در دستش بود، از خوف قصاص قیامت، حتی یک بار تازیانه اش را بر شترش نزد، با این که شتر در میان مرکبها به پوست کلفتی معروف است، و تازیانه زدن به آن، رنجش چندانی برای او نخواهد بود.
در صفحه دیگری از زندگی امام سجاد7 میخوانیم: او یکی از غلامان آزاد کردهاش را سرپرست رسیدگی به مزرعهای نموده بود، روزی برای دیدن آن مزرعه به آن جا رفت مشاهده کرد که بر اثر سهل انگاری غلام آسیب فراوانی به آن مزرعه وارد شده است، ناراحت شد و غلام را تنبیه کرد اما وقتی که آن حضرت به خانه بازگشت، شخصی را نزد آن غلام فرستاد تا او را به حضورش بیاورد، آن شخص پیام امام را به او ابلاغ کرد، غلام به محضر امام سجاد7 آمد، دید امام خود را برهنه کرده، و تازیانه اش را پیش رویش انداخته است. غلام گمان برد که امام میخواهد بازهم او را مجازات کند، از این رو به شدت ترسید، ولی ناگاه دید امام سجاد7 آن تازیانه را برداشت و به غلام داد و فرمود: «ای مرد امروز کاری از من در مورد تو سرزد که سابقه نداشت، لغزشی بود که رخ داد، اینک این تازیانه را بگیر و همان گونه که به تو زدم به من بزن و از من قصاص کن.»
غلام گفت: سوگند به خدا جز این گمان نداشتم که مرا مجازات کنی که سزاوار آن هستم، تا چه رسد به این که من از تو قصاص کنم. امام سجاد7 فرمود: عزیزم! تازیانه را بردار و قصاص کن، غلام گفت:
معاذالله! هرگز چنین نکنم، تو را (اگر لغزشی بود) بخشیدم. این گفت و گو به طور مکرر بین امام سجاد7 و آن غلام رد و بدل شد، هنگامی که امام7 دید آن غلام از قصاص کردن خودداری میکند به او فرمود: «هان آگاه باش اکنون که از قصاص خودداری میکنی آن مزرعه را به تو انفاق کردم، مال تو باشد.» [2]سپس امام سجاد7 آن مزرعه را در اختیار آن غلام گذاشت.
[1] . همان، ص 155و 158.
[2] . همان، ص 155و 158.