Section 1.01 1 . سخنان انقلابی حضرت سجاد7 با کوفیان
امام زین العابدین7 در مدت اقامت خویش در کوفه، دو بار سخن گفت؛ بار نخست هنگامی بود که جارچیان حکومت، مردم را برای تماشای اسیران، فراخوانده بودند. این در حالی بود که برای اسرا در کنار شهر کوفه، خیمه زده بودند. علی بن الحسین7 از خیمه بیرون آمد و با اشاره از مردم خواست تا آرام شوند. امام7 سخنش را با ستایش پروردگار آغاز کرد و بر پیامبر6 درود فرستاد و سپس چنین فرمود:
ای مردم! آن که مرا میشناسد که میشناسد؛ و آن که مرا نمیشناسد، من علی فرزند حسین7 هستم. همان که در کنار نهر فرات سر مقدسش را از بدن جدا کردند بی آن که جرمی داشته باشد و حقی داشته باشند!
من فرزند آن آقایی هستم که حریم او هتک شد؛ آرامش او ربوده شد؛ و مالش به غارت رفت و خاندانش به اسارت رفت.
من فرزند اویم که [دشمنان انبوه محاصرهاش کردند و در تنهایی و بییاوری بی آن که کسی را داشته باشد تا به یاریش برخیزد و محاصره دشمن را برای او بشکافد] به شهادتش رساندند. البته این گونه شهادت (شهادت در اوج مظلومیت و حقانیت) افتخار ماست.
هان، ای مردم! شما را به خدا سوگند، آیا به یاد دارید که نامههایی را برای پدرم نوشتید و او را خدعه کردید؟ و [در نامههایتان] با او عهد و پیمان بستید و با او بیعت کردید؟ سپس با او به جنگ برخاستید و دست از یاری او برداشتید. وای بر شما! از آنچه برای آخرت خویش تدارک دیده اید! چه زشت و ناروا اندیشیدید [و توطئه چیدید!] به چه رویی به رسول الله6 خواهید نگریست؟»[1]
سخنان امام چهارم که به این جا رسید، صدای کوفیان به گریه بلند شد و وجدانهای خفته برای چندمین بار بیدار شد. آنها یکدیگر را سرزنش میکردند و به همدیگر میگفتند: تباه شدید و نمیدانید.
امام سجاد7 در ادامه سخنانش فرمود:
«خدا بیامرزد کسی را که پند مرا بپذیرد و به خاطر خدا و رسول به آن چه میگویم عمل کند، چرا که روش رسول خدا6 برای ما الگویی شایسته است.» و به این آیه قرآن استناد کرد: ﴿لَكُمْ في رَسُولِ اللَّـهِ أُسْوَةٌ حَسَنَة﴾
قبل از این که سخنان حضرت به پایان برسد؛ کوفیان ابراز هم دردی کردند و یک صدا فریاد برآوردند:
ای فرزند رسول خدا6! ما گوش به فرمان شما و به تو وفاداریم؛ از این پس مطیع فرامین تو هستیم؛ با هر که فرمان دهی میجنگیم؛ با هر که دستور دهی صلح میکنیم و ما حق تو و حق خودمان را از ظالمان میگیریم.
امام زین العابدین7 در پاسخ سخنان ندامت آمیز و شعارگونه کوفیان فرمود:
«هرگز! (به شما اعتماد نخواهم کرد و گول شعارها و حمایتهای سراب گونه شما را نخواهم خورد) ای خیانت کاران دغل باز! ای اسیران شهوت و آز! میخواهید همان پیمان شکنی و ظلمی را که نسبت به پدران من روا داشتید، درباره من نیز روا دارید؟
نه به خدا سوگند! هنوز زخمی را که زده اید، خون فشان است و سینه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان. طعم تلخ مصیبتها هنوز در کامم هست و غمها گلوگیر و اندوه من تسکین ناپذیر است. از شما کوفیان میخواهم که نه با ما باشید و نه علیه ما.»
امام سجاد7 با این سخنان، مهر بیاعتباری و بیوفایی را بر پیشانی آنها زد و آتش حسرت را در جان کوفیان شعله ور ساخت و با این سخنان بر ندامت آنها افزود:
«اگر حسین7 کشته شد، چندان شگفت نیست، چرا که پدرش با همه آن ارزشها و کرامتهای برتر نیز قبل از او به شهادت رسید. ای کوفیان! با آن چه نسبت به حسین7 روا داشتند، شادمان نباشید. آن چه گذشت واقعهای بزرگ بود! جانم فدای او باد که در کنار شط فرات، سر بر بستر شهادت نهاد. آتش دوزخ جزای کسانی است که او را به شهادت رساندند.»[2]
Section 1.02 2 . سخنان امام سجاد7 در مجلس عبیدالله بن زیاد
حضور امام زین العابدین7 در جمع اسرای کربلا، چشم گیر بود. پس از ورود کاروان اسرا به مجلس عبیدالله، مهم ترین فردی که نظر عبیدالله را جلب کرد، وجود مرد جوانی در میان اسرا بود.
عبیدالله که تصور میکرد در حادثه کربلا مردی باقی نمانده و همه آنان به قتل رسیدهاند، از ماموران خود در این باره پرسید و این بازجویی درباره زنده ماندن امام سجاد7، حاکی از کینه وی نسبت به خاندان پیامبر6 به ویژه حضرت اباعبدالله الحسین7 بود که نمیتوانست شاهد حیات مردی از سلاله امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب8 باشد.
طبری، مورخ مشهور؛ آورده است:
«با ورود قافله حسینی به مجلس تشریفاتی عبیدالله، عبیدالله به امام سجاد7 رو کرد و پرسید: نامت چیست؟ امام سجاد7 فرمود: علی بن الحسین. عبیدالله گفت: مگر خداوند علی ابن الحسین8 را در کربلا نکشت؟ علی ابن الحسین8 لحظهای سکوت کرد. عبیدالله خطاب به امام7 گفت: چرا پاسخ نمیدهی؟
امام سجاد7 فرمود: ﴿اللَّـهُ يَتَوَفَّى الأنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا﴾؛[3] «خداوند جانها را به هنگام مرگ دریافت میکند.» ﴿وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلا بِإِذْنِ اللَّـهِ ﴾؛[4] هیچ انسانی نمیمیرد مگر به اذن الهی.»
عبیدالله بن زیاد با مشاهده آن حضور ذهن و حاضر جوابی و پاسخ کوبنده جوانی که در زنجیر اسارت است، خشمگین شد و دستور داد تا علی بن الحسین8 را نیز به شهادت رسانند. ولی حضرت زینب کبری3 فریاد برآورد:
ای ابن زیاد! آن همه از خونهای ما که ریخته ای، برایت کافی نیست؟ سوگند به خدا! اگر میخواهی او را بکشی، مرا هم با او بکش.»
شرایط مجلس عبیدالله و سخنان افشاگر حضرت زینب3 سبب شد تا ابنزیاد از کشتن امام زینالعابدین7 منصرف شود.[5]
[1] . لهوف ، ص 66-67.
[2] . همان.
[3] . زمر/ 42.
[4] . آل عمران/ 145.
[5] . تاریخ طبری، ج 4، ص 350؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 206 و طبقات ابن سعد، ج 5، ص 757.