یک سال و یک ماه پس از ازدواج امام حسن عسکری و نرجس خاتون امام زمان به دنیا میآیند حضرت ولی عصر روز نیمه شعبان 255 هجری قمری متولد شد.
شب این میلاد خجسته را «شب برات» و «شب مبارک» و «شب رحمت» خوانند. گفته میشود که قبل از ولادت نرجس خاتون3 روزی مشاهده میکند که نوری وارد بدن او میشود و به امام حسن عسکری موضوع را گزارش میکند و امام او را نوید به بارداری امام زمان4 میدهد .
باید دانست که روایات و احادیثی که دلالت بر ولادت و وجود حضرت ولی عصر دارد بسیار است. سید علامه میرمحمد صادق خاتون آبادی در کتاب اربعین میفرماید: در کتب معتبر شیعه بیش از هزار حدیث روایت شده در ولادت حضرت مهدی و غیبت او و آنکه امام دوازدهم است و نسل امام حسن عسکری است و اکثر آن احادیث مقرون به اعجاز است.
گزارش و تفصیلات ولادت سراسر برکت امام، در کتب معتبر و اخبار، مشروحاً بیان شده است؛ از جمله این اخبار روایتی است که در ینابیع الموده، ص449 و 451 فاضل قندوزی که از علمای اهل سنّت است و شیخ طوسی در کتاب غیبت و شیوخ دیگر روایت کردهاند. و صدوق در کتاب کمال الدین به سند صحیح و معتبر، از جناب موسی بن محمد بن قاسم بن حمزهٔ بن موسی بن جعفر، از حضرت حکیمه خاتون دختر والامقام امام محمد تقی، که از بانوان با عظمت و شخصیّت و فضیلت خاندان رسالت است، حدیث کرده است.
حکیمه فرمود: امام حسن عسکری خادم خود را نزد من فرستاد که شب را نزد ایشان افطار کنم. هنگامی که من ایشان را دیدم فرمودند: عمه امشب در نزد ما افطار کن که شب نیمه شعبان است و خداوند حجت را در این شب ظاهر فرماید و او حجت خدا در زمین است.
من عرض کردم: مادرش کیست؟
فرمود: نرجس.
گفتم: فدایت شوم، به خدا سوگند در او اثری از بارداری نیست.
امام لبخندی زدند و فرمودند: همین است که برای تو میگویم. عمه جان هنگام سپیده دمِ صبح اثر بارداری او ظاهر میشود، زیرا نرجس مانند مادر موسی است، که نشانی از فرزند داشتن در او دیده نمیشد، و تا هنگام تولد موسی7 هیچ کسی از ولادتش خبر نداشت.
فرعون ستمگر، که میدانست اگر حضرت موسی متولد شود، با او مبارزه میکند و تخت و تاجش را نابود میسازد، با تمام نیرو میکوشید تا از ولادت موسی جلوگیری کند، لذا دستور داد تا زنان را از مردان جدا کنند. اما وقتی خدا بخواهد موسی به دنیا بیاید، تلاش صدها فرعون هم بی نتیجه خواهد بود.
قبل از تولد حضرت موسی کسی باور نمیکردکه مادرش باردار است، نرجس نیز همچون مادر موسی تا آخرین لحظات ولادت امام زمان نشانی از بارداری در خود نداشت، زیرا آینده نرجس بسیار حساس و پر اهمیت بود.
جاسوسها همه جا راکنترل میکردند وکار آگاهان حکومت هر حرکت مشکوکی را زیر نظر داشته و به شدت مراقب بودندکه اگر فرزندی از امام یازدهم متولد شود، نابود میکنند.
در روایتی دیگر، از حکیمه خاتون عمّه امام حسن عسکری7 است که امام به ایشان فرمودهاند: «ما اوصیاء از شکمها برداشته نمیشویم و مادرانمان، ما را در پهلوهای خود حمل میکنند، و ما از ارحام بیرون نمیآییم، بلکه از طرف راست مادران خود بیرون میآییم زیرا ما نورهای خداوند هستیم که کثیفی به ما نمیرسد.
حکیمه گفت: وارد اتاق شدم چون سلام کردم و نشستم نرجس خواست پای افزارم را بیرون آورد، گفت: ای سیده من و سیده خاندان من، چگونه شب کردی؟
گفتم: بلکه تو سیده من و سیده خاندان منی.
گفت: ای عمه این چه سخن است؟
گفتم: ای دخترم، خدا امشب به تو پسری کرامت فرماید که در دنیا و آخرت آقا است. پس او خجالت کشید و حیا کرد، و رفت گوشهای از اطاق نشست امام حسن عسکری سخنان ما را شنید و فرمود: «ای عمه! خداوند ترا جزای خیر بدهد.
وقتی از نماز عشا فارغ شدم افطار کردم و در بستر خوابیدم چون نیمه شب رسید برخاستم .
من زودتر از شبهای قبل به نماز شب مشغول شدم. نماز را خواندم و فارغ شدم و نرجس همچنان در خواب و راحت بود، من نشستم برای تعقیب نرجس خاتون نیز از خواب بیدارو از اطاق بیرون رفت، وضوگرفت و مشغول نماز شب شد. نمازش را خواند و خوابید من از اطاق بیرون رفتم و به آسمان نگاه کردم، دیدم که طلوع فجر است، اما هنوز اثری از فرزند نیست.
هنوز نرجس در خواب بود، در شک افتادم، امام فریاد زد، عمه شتاب مکن که مطلب نزدیک گردیده در حالی که من از این تردید شرمنده بودم، به طرف اطاق برگشتم نشستم و سوره الم سجده و یس خواندم، که ناگاه نرجس هراسناک بیدار شد، من به بالینش شتافتم و گفتم: «بسم الله علیک» آیا چیزی احساس میکنی؟
گفت: بله، ای عمه.
گفتم: آسوده خاطر باش همان است که به تو گفتم.
در این حال، دیدم نرجس خاتون، اضطراب دارد، پس او را در بغل گرفتم و نام الهی را بر او خواندم. امام حسن عسکری صدا زد که: «سوره قدر را بر او بخوان.» از او پرسیدم: «چه حالی داری؟» نرجس خاتون گفت: ظاهر شد اثر آنچه مولایم فرمود.
پس مشغول خواندن سوره قدر شدم، چنانچه امام حسن عسکری7 امر فرموده بود. پس آن طفل، در شکم نرجس خاتون نیز با من همراهی میکرد و آنچه که من میخواندم را میخواند و بر من سلام کرد و من ترسیدم. امام حسن عسکری7 صدا زد و فرمود که: «ای عمه از امر خدا تعجب مکن که خداوند زبان ما را درکودکی به حکمت بازکرده و در بزرگی حجت خود در زمین قرار میدهد.» [1]
سخن حضرت تمام نشده بود که ناگهان حضرت نرجس از نظرم ناپدید شد و او را ندیدم. گویا پردهای میان من و او زده شده بود. پس فریاد کنان بسوی حضرت امام حسن عسکری دویدم. آن حضرت فرمود: «برگردای عمه! که او را در جای خود خواهی یافت.»
پس من مراجعت نمودم و بعد از زمان کمی، پرده برداشته شد و نرجس خاتون را دیدم که بر وی نوری است که چشمم را خیره نمود و حضرت صاحب الامر را مشاهده کردم که به سجده افتاده، و انگشتان سبابه خود را به طرف آسمان بلند کرده بود، و مشغول ذکر خدا بود. هنگامی که او را برگرفتم، دیدم پاک و پاکیزه است. در حالی که در بازوی راستش نوشته است: ﴿وَ قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً﴾
در روایت دیگری آمده است: چون حضرت مهدی متولّد شد، نوری از او ساطع گردید که به آفاق آسمان پهن شد، و مرغان سفید را دیدم که از آسمان به زیر میآمدند و بالهای خود را بر سر و روی و بدن آن حضرت میمالیدند و پرواز میکردند.[2]
در این موقع حضرت امام حسن عسکری صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بیاور. وقتی نوزاد را نزد حضرت بردم، وی را در آغوش گرفت، و بر دست و چشم کودک دست کشید. و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. و فرمود: فرزندم! سخن بگو! گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان جدی محمد رسول الله و ان ابی امیرالمومنین» (یعنی: شهادت میدهم که نیست معبودی جز خداوند و بدرستی جد من محمد، فرستاده خداوند، و پدرم امیرالمومنین است.)
آنگاه یک یک امامان را شمرد تا اینکه به خود رسید، پس فرمود: «اللهم انجزلی ما وعدتنی و اتمم لی امری و ثبت وطاتی و املاء بی الارض قسطا وعدلا.» یعنی: خدایا وفا کن به آنچه که به من وعده دادهای و امرم را تمام کن و قدمهایم را محکم گردان و بوسیله من زمین را پر از عدل و داد کن .
در بعضی روایات گفته شده که ولی عصر این سخنان را در همان لحظه تولد که سجده کرده بود بیان کرده و حکیمه خاتون شنیده است.
در روایت دیگری آمده است که: چون حضرت مهدی، متولد شد به زانو در آمده و دو سبابه خود را بلند نمود. آنگاه عطسه کرد و فرمود: «الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله عبدا ذکر الله غیر مستنکف و لا مستکبر» یعنی: سپاس مخصوص پروردگار جهانیان است و درود خدا بر محمد و آل او باد، بندهای که بدون هیچ ننگ و استکباری خدا را یاد کرد.
آنگاه فرمود: «ظالمان گمان کردند که حجت خداوند باطل خواهد شد، اگر در سخن گفتن به من اجازه میدادند هر آینه شک زایل میشد.» [3]
بعد امام به من فرمود: این کودک را بگیر و به مادرش بسپار تا او را شیر دهد. وقتی نرجس به او شیر داد، بار دیگر فرزندم را نزد من بیاور. من نوزاد را به مادرش برگرداندم و پس از نوشیدن شیر دو مرتبه نزد حضرت آوردم.
در روایتی دیگر آمده؛ که وقتی حضرت زبان به کام فرزندش فرو برد، سپس فرمود: ای فرزند بخوان طفل شروع به خواندن کرد، از صحف آدم، و زبور داود، تا تورات و انجیل ، آنها را به زبان عبرانی و سریانی خواند، سپس این آیه را تلاوت کرد: ﴿وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ* وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ ﴾
آنگاه بر پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین و همه ائمه تا پدرش درود فرستاد.[4]
حـکـیـمه خاتون گوید: امام حسن عسکری پس از ولادت امام زمان آن بزرگوار را به روح القدس سپرد و خطاب به او که با ملائکه به صورت پرندگانی ظاهر شده بودند فرمود:
ایـن فرزنـد را ببر و حفظ کن و هر چهل روز یـک بار او را پیش ما بیاور. سپس خطاب به فـرزنـد خـود فرمود: تو را به آن کسی که مادر موسی، فرزندش را به او سپرد میسپارم.
نرجس خاتون از فـراق فرزند گریان شد. امام فرمود: آرام باش و بدان که شیر خوردن از غیر پستان تو بر او حرام است و به تو باز میگردد؛ همچنان که موسی به مادرش بازگشت. حکیمه خاتون سؤال کرد که این پرنده چه بود؟ فرمود: روح القدس بود.
نخستین کسی که امام زمان را شست، رضوان خازن بهشت بود که با جمعی از ملائکه مقربین او را به آب کوثر و سلسبیل غسل دادند.[5]
و در احادیث دیگر روایت است؛ که وقتی امام عصر متولد شد، حضرت امام حسن عسکری دستور فرمود: ده هزار رطل نان و ده هزار رطل گوشت بین فقرای بنی هاشم تقسیم کنند و سیصد گوسفند عقیقه نمایند.[6]
[1] . بحار الانوار، ج 51، ص 13.
[2] . بحارالانوار، ج 51، ص 19؛ منتهی الامال، ج 2، ص 285؛ غیبت شیخ طوسی، ص 141.
[3] . گردآوری پایگاه اینترنت پرشین وی.
[4] . بحار الانوار، ج 51، ص 12؛ کمال الدین دو جلدی، ص 483 .
[5] . منتخب الاثر، ص 320؛ اثبات الهداهٔ، ج 7، ص 139، ح 683؛ اربعین خاتون آبادی، ص 24، و کتابهای دیگر.
[6] . منتخب الاثر، ص 341، 343. کمال الدین، ج 2، ص 483.