من لالهی آزادم، خود رویم و خود بویم
در دشت مکان دارم، هم فطرت آهویم
آبم نم باران است ، فارغ ز لب جویم
تنگ است محیط آن جا، در باغ نمیرویم
من لالهی آزادم، خود رویم و خود بویم
* * * *
از خون رگ خویش است، گررنگ به رخ دارم
مشّاطه نمیخواهد زیبایی رخسارم
بر ساقهی خود ثابت، فارغ ز مددکارم
نی در طلب یارم ، نی در غم اغیارم
من لالهی آزادم، خود رویم و خود بویم
* * * *
هر صبح نسیم آید، بر قصد طواف من
آهو برگان را چشم، از دیدن من روشن
سوزنده چراغستم، در گوشهی این مامن
پروانه بسی دارم، سرگشته به پیرامن
من لالهی آزادم، خود رویم و خود بویم
* * * *
از جلوهی سبز و سرخ، طرح چمنی ریزم
گشته است ختن صحرا، از بوی دلاویزم
خم میشوم از مستی، هر لحظه و میخیزم
سر تا به قدم نازم ، پا تا به سر انگیزم
من لالهی آزادم، خود رویم و خود بویم
* * * *
جوش می و مستی بین، در چهرهی گلگونم
داغ است نشان عشق، در سینهی پرخونم
آزاده و سرمستم، خو کرده به هامونم
رانده ست جنون عشق، از شهر به افسونم
من لالهی آزادم، خود رویم و خود بویم
* * * *
از سعی کسی منّت بر خود نپذیرم من
قید چمن و گلشن، بر خویش نگیرم من
بر فطرت خود نازم ، وارسته ضمیرم من
آزاده بـــرون آیم، آزاده بمیرم من
من لالهی آزادم، خود رویم و خود بویم[1]
[1] . محمد ابراهیم صفا (شاعر معاصر)