borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد پنجم»
گردن‌بند با برکت

جابر بن عبدالله می‌گوید:

«روزی نماز عصر را با رسول خدا خواندیم. پس از نماز، ‌آن حضرت در محراب نشست و مردم بر گردش حلقه زدند. ناگاه سالخورده‌ای از مهاجرین عرب به مسجد وارد شد، لباسی کهنه و پاره بر تن داشت و بر اثر پیری و ناتوانی، ‌توان کنترل خویش را نداشت. آن حضرت از حالش جویا شد. عرض کرد: سخت گرسنه‌ام، سیرم نمایید؛ لباس ندارم مرا بپوشانید؛ تهیدستم مرا بی نیاز سازید.

پیامبر فرمود: «خود چیزی ندارم تا به تو کمک کنم، اما از آنجا که هر کس دیگری را به کاری نیک راهنمایی کند، مانند انجام دهنده آن است تو را به خانه کسی رهنمون می‌کنم که خدا و پیامبرش را دوست می‌دارد و خدا و پیامبر نیز او را دوست می‌دارند و خدا بر خویش مقدم می‌دارد. اینک به خانه دخترم فاطمه برو؛ و به بلال دستور داد او را راهنمایی کند».

صحرا نشین همراه بلال به راه افتاد. هنگامی که به خانه حضرت فاطمه رسید، با صدای رسا ندا داد: سلام بر شما خاندان رسالت! و بر شما که سرایتان جایگاه رفت و آمد فرشتگان و محل فرود جبرئیل امین و نزول قرآن از نزد پروردگار عالمیان است. آن بانو پاسخ او را داد و پرسید: ‌تو کیستی؟ گفت: مرد سالخورده‌ای هستم که به محضر پدرت، سرور انسان‌ها، مشرف شدم، اینک برهنه و گرسنه‌ام، به من کمک کنید.

آن هنگام، سومین روزی بود که حضرت فاطمه و حضرت علی و رسول خدا غذایی نخورده بودند، و این جریان را رسول خدا خبر داشت.

آن بانوی بانوان گردن بندی را که در گردن داشت که هدیه فاطمه دختر عمویش حمزه سیدالشهداء بود – به صحرا نشین داد و فرمود: بگیر و بفروش امید است خداوند بهتر از آن را به تو ارزانی کند.

مرد سالخورده، آن را گرفت و به مسجد بازگشت، در حالی که پیامبر هنوز در حلقه یاران نشسته بود. پیرمرد جریان را به عرض رسانید. آن بزرگوار گریست و فرمود: چگونه خدا به تو خیر ندهد (و گره از کار تو نگشاید) در حالی که آن را فاطمه دختر محمد، سرور بانوان به تو بخشیده است.

عمار یاسر عرض کرد: ‌‌ای پیامبر خدا! آیا اجازه می‌دهید این گردن بند را بخرم؟... . (و به اجازه پیامبر آن را خرید به آن‌گونه‌ای که نیازهای مرد فقیر برطرف گردید. )

به هر حال، ‌عمار گردن بند را از آن مرد گرفت و با مشک عطر آگین ساخت و در برد یمانی بپیچید و به غلام خویش سپرد و گفت: ‌این را به پیامبر خدا تقدیم نما و خودت نیز از این پس در خدمت آن حضرت باش.

غلام آن را نزد پیامبر اسلام آورد و پیام عمار را به عرض ایشان رساند. آن حضرت فرمود: نزد دخترم فاطمه برو و گردن بند را به او تقدیم دار و خودت نیز در خدمت او باش.

غلام گردن بند را نزد حضرت فاطمه برد و پیام آن حضرت را رسانید. آن بانوی گرامی گردن بند را گرفت و غلام را در راه خدا آزاد ساخت.

غلام از این جریان خندید، حضرت فاطمه از علت خنده‌اش سؤال کرد. پاسخ داد: برکت فراوان این گردن بند مرا به خنده افکند؛ که گرسنه‌ای را سیر نمود، برهنه‌ای را پوشانید، و تهیدستی را بی‌نیاز ساخت، بنده‌ای را آزاد نمود و در آخر به صاحبش بازگشت.[1]

 


[1] . بحار الانوار، ‌ج43، ص 56.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: