بشر بن سلیمان بیان کرده: «پس از آن که نرجس را خریدم، او را به محل اقامت خود در بغداد بردم. در آن جا دیدم آن بانو از شدت خوشحالی آرام نداشت، نامه امام هادی را بیرون آورد، آن را میبوسید و بر صورت خود مینهاد و دست بر آن میکشید.
با شگفتی به او گفتم: «ای بانو، تو که مولای مرا ندیدهای و او را نمیشناسی. نامهای را میبوسی که صاحبش را نمیشناسی؟»
آن بانو پاسخ داد:: «ای عاجز و ناتوان از شناخت مقام اولاد پیامبران!! من مولایت را میشناسم!» به او گفتم: «چگونه ممکن است که شما در روم باشید، و مولای من در سامرا و آن وقت ایشان را دیده باشید و بشناسید؟»
بانو گفت: اگر مایلی خوب گوش کن و به گفتارم دل بسپار تا سرگذشت خود را برایت شرح دهم و به حقیقت راه یابی گفتم: بله، بسیار مشتاقم بفرمایید استفاده میکنم.
آنگاه ماجرای بر هم خوردن مراسم ازدواجش را با عموزادگانش بازگو کرد.[1]
[1] . مراجعه شود به بحار الانوار، ج 51، ص 7، حدیث 12 و غیبهٔ الشیخ الطوسی، 1412 ق. ص 124.