تقوا همان تَقْوَی الله است نه چیز دیگری، «فجور، خروج عن حکم الله» است نه چیز دیگری.
بنابراین نظریه وجدان بسیار نظریه درستی است ولی عیبش این است که یک قدم آن طرف تر نرفته است که بگوید: نمیشود که یکدفعه انسان آفریده شده باشد و یک نیروی مستقل از همه چیز در او پدید آمده باشد که فقط میگوید تکلیف تو را از جای دیگر گرفته و به تو میدهد؛ شامه دل است. دل شامه دارد و با آن خدا را میشناسد و به طور فطری تکلیف خدا را میشناسد، که ما این الهامات را اسلام فطری مینامیم و ﴿أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ همانطور که در تفسیر المیزان استنباط فرمودهاند، نمیگوید: ﴿و اوحینا الیهم ان افعلوا الخیرات﴾ که بشود تکلیف تشریعی به اصطلاح، بلکه میگوید: ﴿وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ ما خود کار خیر را در قلب مردم الهام و وحی کردیم.[1] قرآن میگوید: ما به هر بشری وحی فرستادیم. اتفاقاً یکی دیگر از اموری که عمومیت دارد وحی است. همانطور که زیبایی و پرستش عمومیت دارند، در منطق قرآن وحی هم عمومیت دارد. آیا وحی منحصر است به آن شکل خاص از وحی که بر انبیای عظام میشود؟ آن، کاملترین درجه وحی است. قرآن میگوید ما به هر انسانی وحی فرستادهایم اما در همین حدود: ﴿ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾ ،﴿أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾. نه تنها به هر انسانی، بلکه میگوید ما به زنبور عسل هم وحی فرستادیم: ﴿وَ أَوْحَى رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ﴾[2] نه تنها به زنبور عسل و حیوانات، بلکه به نباتات و جمادات هم وحی فرستادیم: ﴿وَ أَوْحَى فِي کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا﴾ منتها وحیی که به یک انسان عادی میشود دیگر توسط جبرئیل انجام نمیشود و شکل دیگری دارد.
این وحی مثل نور است منتها قوی و ضعیف دارد، اما آن نظریهای که میگوید اخلاق از مقوله زیبایی است آیا درست است یا درست نیست؟ هم درست است و هم نادرست. نادرست است، زیرا خیال کرده زیبایی معنوی در همینجا خاتمه پیدا میکند؛ یعنی روح انسان ساخته شده که فقط زیبایی معنوی یک سلسله کارها مثل راستی، امانت، ایثار، عفت، شجاعت، استقامت، انصاف و حلم را درک کند. اشتباه اینجاست.
او ناآگاهانه آن کل زیبایی، منبع و اصل زیبایی را که ذات مقدس پروردگار است درک میکند و در نتیجه خواستهها و طریق رضای او را که طریق سعادت ماست، چون او میخواهد بالفطره از ناحیه او میبیند، زیبا میبیند. اصلاً زیبایی عقلی، حسن و قبح عقلی در واقع برمی گردد به حسن و قبح قلبی.
عقل از مقوله ادراک است نه از مقوله احساس. همه حسن و قبحهایی که حسن و قبح عقلی نامیده میشوند در واقع حُسن و قُبح قلبی است چون حسن، زیبایی است و قبح، زشتی و اینها از مقوله احساس است نه از مقوله ادراک که کار عقل باشد و احساس در واقع کار قلب است.
انسان در فطرت ناآگاه خودش زیبایی آنچه را که خدا از او خواسته است درک میکند، چون این تکلیف را در عمق باطنش از خدا میبیند و هر چه از خدا میبیند زیبا میبیند. همچنین ما در شعور ظاهر خودمان وقتی که خدا را بشناسیم، هر چه از ناحیه خدا درک بکنیم زیبا میبینیم. گفت:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست |
|
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست |
[1] . سوره انبیاء، آیه 73.
[2] . سوره نحل، آیه 68.