میپرسیم، تقوا چیست؟ تقوا در منابع لغت از جمله در «لسان العرب» به معنای حفظ و صیانت معنی شده است؛[1] و شهید مطهری نیز به همین معنی در کتاب ده گفتار تأکید میکند.[2] بنابراین تقوا یعنی صیانت و نگهداری از هرچه که به زیان انسان است.
باز میبینیم تقوا نیز، همچون آزادی در ارتباط با انسان معنی و مفهوم پیدا میکند. حال در پاسخ باید گفت؛ اگر واقعیت انسان را همین عناصر، اجزاء و ارکان ظاهری او بدانیم، که در بستر عوامل طبیعی قرار گرفته و همراه با گذر ایام و سیلان دوران به زندگی خود ادامه داده و پس از چند صباحی از بین رفته، هیچ اثر و ثمری از او باقی نخواهند ماند، در چنین صورتی تقوا، مخالف با آزادی طبیعی و حیوانی انسان خواهد بود، چنانکه علامه جعفری نیز این مطلب را بیان کرده و میگوید: زندگی به معنای طبیعی و معمولی آن نه تنها نیازی به دین ندارد، بلکه دین در بعضی موارد، مزاحم آن است. [3]
اما اگر عناصر مادی، بخش ناچیزی از واقعیت هستی انسان را تشکیل دهد، و بخش اصیل و جاویدان حیات او مربوط به بعد ملکوتی او باشد، که بایستی به دست خود انسان طراحی و معماری شده و در جهان ابدی به نمایش گذاشته شود، در این صورت، تقوا نه تنها منافاتی با آزادی انسان نخواهد داشت، بلکه اساساً آزادی در بستر همین تقوا به شکوفایی و بالندگی خود خواهد رسید. چنانکه قرآن در آیات متعدد این مهم را بیان کرده است از جمله اینکه:
﴿مَنْ یتَّقِ اللَّـهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لا یحْتَسِبُ﴾؛ «هرکس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند و او را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد»[4]
در جای دیگر میفرماید: «إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقامٍ أَمِینٍ»؛ «اهل تقوا در جایگاه امنی قرار دارند». [5]
امام علی نیز در موارد فراوانی در نهج البلاغه، این حقیقت را که تقوا مایۀ تعالی، و رهایی انسان از ناحیۀ «من» حیوانی، و باعث سعادت و سیادت دنیا و آخرت اوست، بازگو فرموده است، چنانکه در خطبۀ ذیل میفرماید:
﴿فَاِنَّ تَقَوی الله مفتاحُ سَدادٍ، وِ ذَخیرَةُ معادٍ، وَ عِتقٌ مِنْ کلّ مَلَکةٍ وَ نَجاةٌ مٍنْ کلِّ هَلَکةٍ﴾؛ «همانا تقوا، کلید هر در بسته و ذخیرۀ رستاخیز، و عامل آزادگی از هرگونه بردگی، و نجات از هرگونه هلاکت است». [6]
بنابراین، نقش تقوی در حوزۀ زندگی طبیعی و حیوانی، معقول ساختن آزادی او و جهت بخشیدن به آن است و در حوزۀ زندگی معنوی و ملکوتی، مایۀ آزادگی بیحدّ و حصر انسان و اجتماع است.
دو بعدی بودن انسان و پیچیده بودن حقایق عالم، اقتضا میکند که آدمی در تفسیر و تحلیلهای خود سطحینگری را کنار گذاشته و واقعیتهای هستی از جمله خود و «منِ» حقیقی خویش را بیش از پیش بهتر بشناسد. جناب مولوی چه عالی در این زمینه میگوید:
جان گشاده سوی بالا بالها |
|
تن زده اندر زمین چنگالها |
میل جان اندر ترقی و شرف |
|
میل تن در کسب اسباب و علف |
[1] . ابن منظور، لسان العرب، چاپ اول، بیروت ـ لبنان، 1408 قمری، ج 15، ص 373.
[2] . مطهری ـ مرتضی؛ ده گفتار، چاپ پنجم، صدرا، 1368، ص 16.
[3] . جعفری، محمد تقی؛ فلسفۀ دین، چاپ اول، مؤسسۀ فرهنگی اندیشه، تهران، 1375، ص 94.
[4] . سوره طلاق، آیه 2 و3.
[5] . سوره دخان، آیه 53.
[6] . نهج البلاغه، محمد دشتی، چاپ دوم، انتشارات پارسایان، قم، 1379، خطبه 230، ص 446.