هر کدام از این نظریات همانطور که دیدید قسمتی از حقیقت را دارد نه تمام حقیقت را. تمام حقیقت این است که اخلاق از مقوله عبادت و پرستش است. انسان به همان میزان که خدا را ناآگاهانه پرستش میکند، ناآگاهانه هم یک سلسله دستورهای الهی را پیروی میکند.
وقتی که شعور ناآگاهش تبدیل به شعور آگاه بشود ـ که پیغمبران برای همین آمدهاند- آنوقت دیگر تمام کارهای او میشود اخلاقی، نه فقط همان یک عده کارهای معین؛ خوابیدن او هم میشود یک کار اخلاقی، غذا خوردن او هم میشود یک کار اخلاقی. یعنی وقتی برنامه زندگی ما بر اساس تکلیف و رضای حق تنظیم شد، آن وقت خوردن ما، خوابیدن ما، راه رفتن ما، حرف زدن ما و خلاصه زندگی و مردم ما یکپارچه میشود اخلاق، یعنی یکپارچه میشود کارهای مقدّس: ﴿ إِنَّ صَلاَتِي وَ نُسُکِي وَ مَحْيَايَ وَ مَمَاتِي لِلّـَهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴾[1]
ترجمه: همانا نماز و طاعت و کلیه اعمال من و حیات و ممات من همه برای خداست که پروردگار جهانهاست.
مسئله اخلاق و شرافتهای انسانی و اخلاقی جز در مکتب خداپرستی در هیچ مکتب دیگری قابل توجیه نیست. تنها این مکتب است که میتواند آن را توجیه کند و اساساً خود همین اخلاق و شرافت اخلاقی در وجود انسان یکی از دروازههای معنویت است؛ یعنی یکی از دروازههایی است که انسان را با عالم معنا آشنا میکند و به عالم مذهب معتقد مینماید.
[1] . سوره انعام، آیه 162.