کیست اندر حجرهی در بسته افغان میکند
کز غم او فاطمه گیسو پریشان میکند
همچو انسانی که میسوزد درون آتشی
آب آب از پشت در با قلب سوزان میکند
گاه میگوید: که زهرم دادهاید، آبم دهید
گاه با حق گفتگو با چشم گریان میکند
ام فضل بی حیا تا نشنود بانگ جواد
امر برکف کوبی جمع کنیزان میکند
ریخت ام الفضل آبی را که میبرد آن کنیز
دید چون آن خادمه بر شاه احسان میکند
جان به قربانش که در آن پیچ و تاب تشنگی
یاد از لبهای خشک شاه عطشان میکند
برد گلچین دغل آن شاخهی طوبی به بام
آری آن ظالم، جفای خویش پنهان میکند
خواست آن گل را کند پژمان به زیر آفتاب
دید پر در پر به رویش سایه مرغان میکند
کینه ورزی تا کجا یارب که از بعد سه روز
دشمن از بامش به خاک کوچه غلطان میکند