مامون هنگام رسیدن حضرت رضا7 به مرو استقبال شایانی به عمل آورد. روزی گفت: یابن رسول الله6 من علم، فضل، زهد، تقوی و عبادت تو را میدانم به مراتب آن آگاهم و معتقدم سزاوارتر از من به خلافتی، میخواهم خودم را خلع کرده با تو بیعت کنم.
امام7 فرمود: اگر این خلافت از آن توست و خداوند برای تو قرار داده است، هرگز جایز نیست لباسی که به قامت تو پوشانده درآورده به غیر بسپاری، و اگر از آن تو نیست جایز نیست چیزی که مال تو نیست به من بدهی. مامون گفت: یابن رسول الله باید این امر را بپذیری. فرمود: من هرگز از روی میل و رغبت نخواهم پذیرفت. مامون از این نقشه مایوس شد و پس از چند روز گفت: پس باید حتما ولایتعهدی را بپذیری تا بعد از من خلیفه باشی. حضرت فرمود: پدرانم از امیرالمؤمنین از رسول خدا6 شنیدهاند که من قبل از تو مسموم و مقتول خواهم شد و در سرزمین غربت دفن خواهم گردید.
مامون با گریه گفت: تا من زندهام چه کسی میتواند چنین جسارتی کرده تو را به قتل برساند؟ حضرت فرمود: اگر بخواهم میگویم. مامون گفت: این سخنان را میگوئی که مردم بگویند در دنیا زاهد هستی. حضرت فرمود: از زمانی که خدایم آفریده دروغ نگفته، برای دنیا زهد نورزیده و میدانم چه هدفی را دنبال میکنی. مامون گفت: هدفم چیست؟ فرمود: قصد تو این است که مردم بگویند: علی بن موسی7 در دنیا زاهد نیست، بلکه دستش به دنیا نرسیده، نمیبینی چگونه ولایتعهدی را به طمع خلافت پذیرفت؟! مامون خشمگین شد و گفت: تو همیشه با من برخورد بدی داری و از قدرت من نمیهراسی. به خدا سوگند اگر ولایتعهدی را پذیرفتی که هیچ و گرنه گردنت را خواهم زد.
امام رضا7 فرمود: خداوند مرا از افکندن خود به هلاکت نهی کرده و اگر امر اینچنین است، هر چه میخواهی انجام ده من میپذیرم به شرطی که کسی را نصب و عزل نکنم، رسم و سنتی را نشکنم و تنها از دور مشاور تو باشم. مامون این شرایط را پذیرفت، درحالی که حضرت کراهت داشت.[1]
به نوشته صدوق1 فضل بن سهل به مامون گفت: برای تقرب به خدا و رسول او درباره علی بن موسی الرضا8 صله رحم به جای آور، ولایتعهدی را به او بسپار تا بلکه آنچه [ستمی که] از ناحیه رشید به علویان رسیده، پاک شود. مامون چارهای جز موافقت ندید و آن حضرت را در سال دویست هجری به مرو آورد، ولایتعهدی را به او سپرد، پاداش یک ساله به لشگر داد، امر ولایتعهدی را به همه آفاق بخشنامه کرد، به نام آن حضرت سکه زد و دستور داد مردم لباس سیاه که شعار بنی عباس بود، ترک کرده به جای آن لباس سبز بپوشند. ام حبیبه دختر خود را به ازدواج آن حضرت درآورد، امالفضل دختر دیگر خود را به حضرت محمد بن علی التقی8 تزویج کرد و خود مامون، پوران (منجم مشهور) دختر حسن بن سهل نوبختی را به تزویج درآورد.
فضل بن ابی سهل نوبختی که اخترشناسی چیره دست و عهده دار رسیدگی به خزانه و کتابخانه بزرگ هارون الرشید و مامور ترجمه و برگردان کتابهای حکمت فارسی به عربی بوده است، گوید: چون مامون خواست فرمان ولایتعهدی حضرت رضا7 را صادر کند، گفتم به خدا سوگند میخواهم آنچه را مامون در دل دارد، آزمایش کنم تا بدانم آیا به راستی قصدش اتمام این امر است یا در مقام حیله گری و ظاهرسازی است، پس نامهای به او نوشتم و نامه را توسط یکی از خادمان امین او که وی اسرار خود را به وسیله او به من مینوشت، فرستادم و در نامه چنین نوشتم:
ذوالریاستین (فضل بن سهل) تصمیم گرفته است که فرمان ولایتعهدی را به هنگامی صادر کند که طالع آن «سرطان» و «مشتری» نیز در آن است، سرطان گر چه «شرف» مشتری است، با وجود این برجی «منقلب» و واژگون است، در این برج کاری به اتمام نمیرسد، به علاوه «مریخ» در «میزان» و در خانه «عاقبت» است. و این نشانه دلالت دارد که فرمان برای هر که صادر شود، آن کس به نکبت خواهد افتاد و من امیرالمؤمنین (یعنی مامون) را آگهی میدهم تا اگر این مطالب را از دیگری بشنود مرا مورد سرزنش قرار ندهد.
مامون در پاسخ، نامهای بدین مضمون نوشت: چون جواب نامهات را خواندی متن آن را با همین خادم برگردان، و اگر کسی را از مفاد آن باخبر سازی، بر جان خود ایمن مباش. مبادا ذوالریاستین از تصمیم خود منصرف گردد، چون اگر از تصمیم خود منصرف شود، گناه را به گردن تو میگذارم و یقین میکنم تو باعث این کار شدهای.
فضل بن ابی سهل گفت: پس دنیا در نظرم تیره و تار گردید و از نوشتن آن نامه پشیمان شدم و به خود گفتم ای کاش من آن نامه را نمینوشتم، سپس مطلع شدم که فضل بن سهل ذوالریاستین که به علم نجوم آگاهی کامل داشت خود متوجه این امر گشته و از تصمیم خود منصرف شده است به خدا سوگند که بر خود ترسیدم و به حضور او رفتم گفتم: آیا در آسمان ستارهای خجسته تر از «مشتری» میدانی؟ گفت: نه. گفتم: آیا در میان سیارگان سیارهای سراغ داری که از مشتری در شرف مبارک تر باشد؟ گفت: نه. گفتم: پس تصمیم خود را در وقتی عملی کن که سیاره سعد مشتری در بهترین حالتهای خود باشد.
راوی گوید: پس ذوالریاستین بدان منوال رفتار کرد و تا وقتی این کار نشده بود، من خود را از ترس مامون موجودی زنده در دنیا نمیدانستم.[2]
سید محسن امین1 پس از نقل این حادثه مینویسد: ظاهرا صاحب این داستان همان فضل بن ابی سهل است و دلالت بر آن دارد که او کوشیده است تا موضوع عقد ولایتعهدی حضرت رضا7 در وقتی نامناسب، از لحاظ نجومی انجام گیرد. ولی این معنا با شیعه بودن او منافاتی ندارد، زیرا ترس، انسان را به کارهایی مهمتر از این نیز وادار میکند. [3]
مامون فرمان ولایتعهدی را در قالب نامهای مفصل تنظیم کرده و تاریخ آن را دوشنبه هفت رمضان 201 هجری قید کرده است.
حضرت رضا7 ذیل آن به خط مبارک شرایطی را ذکر فرموده و پذیرفته است[4] تاریخ مزبور هفتاد و یک هزار و یکصد و شانزده (71116) روز بعد از مبدا هجرت و برابر است با سه شنبه 12 فروردین، 196 (12/1/196) شمسی. برخی تاریخ بیعت را 5 رمضان همان سال دانستهاند که طبعا دو روز کمتر از تاریخ شمسی مزبور است.
[1] . امالی صدوق، ص 68، منشورات اعلمی، بیروت، 1410ه / 1990م ـ علل الشرایع، صدوق، ج 1، ص 37، باب 173، نشر مکتبه حیدریه نجف، 1385ه / 1966م ـ بحار الأنوار، ج 49، ص 129.
[2] . عیون اخبار الرضا، صدوق ج 2، ص 147 ـ بحار، ج 49، ص 132 ـ فلاسفه شیعه، ص 425.
[3] . اعیان الشیعه، ج 8، ص 411، ذیل ابو سهل الفضل بن نوبخت ـ فلاسفه شیعه، ص 426.
[4] . بحار، ج 49، ص 152.