borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد نهم»
سخن مامون

عملکرد مامون به گونه‌ای بوده است که بسیاری از مورخین او را شیعه می‏دانند، و می‏گویند از علمای شیعه بوده است. این مرد مباحثاتی منطقی با علمای اهل تسنن داشته است که در متن تاریخ ضبط است. چند سال پیش یک قاضی سنی اهل ترکیه‏ای کتابی نوشته بود که به فارسی نیز ترجمه شد به نام‏ «تشریح و محاکمه درباره آل محمد». در آن کتاب، مباحثه مامون با علمای اهل تسنن درباره خلافت ‏بلا فصل حضرت امیر7 نقل شده است. نوشته‏اند زمانی خود مامون گفت: اگر گفتید چه کسی تشیع را به من آموخت؟ گفتند چه کسی؟ گفت: پدرم هارون. من درس تشیع را از پدرم هارون آموختم. گفتند: پدرت هارون که با شیعه و ائمه شیعه از همه دشمن‏تر بود. گفت: در عین حال قضیه از همین قرار است. در یکی از سفرهایی که پدرم به حج رفت، ما همراهش بودیم. من بچه بودم، همه به دیدنش می‏آمدند، مخصوصاً مشایخ، معاریف و کبار. دستور داده بود هر کسی که می‏آید، اول خودش را معرفی کند، یعنی اسم خودش و پدرش و اجدادش را تا جد اعلایش بگوید تا خلیفه بشناسد که او از قریش است ‏یا از غیر قریش؛ و اگر از انصار است، ‏خزرجی است ‏یا اوسی. هر کسی که می‏آمد، اول دربان نزد هارون می‏آمد و می‏گفت: فلان کس با این اسم و این اسم پدر و غیره آمده است. روزی دربان آمد گفت آن کسی که به دیدن خلیفه آمده است می‏گوید: «بگو موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب.» تا این را گفت، پدرم از جا بلند شد، گفت: بگو بفرمایید، و بعد گفت: همان طور سواره بیایند و پیاده نشوند؛ و به ما دستور داد که از ایشان استقبال کنیم. ما رفتیم. مردی را دیدیم که آثار عبادت و تقوا در ظاهرش کاملا هویدا بود. نشان می‏داد که از آن عباد است. سواره بود که می‏آمد، پدرم از دور فریاد کشید: شما را سوگند می‏دهم که همین طور سواره نزدیک بیایید، و او چون اصرار زیاد پدرم را دید یک مقدار روی فرش‌‌ها سواره آمد. به امر هارون دویدیم رکابش را گرفتیم و او را پیاده کردیم. هارون وی را بالا دست‏ خودش نشاند و مؤدب نشست، و بعد سؤال و جواب‌هایی کرد:

ـ عائله ‏تان چند نفرند؟ معلوم شد عائله‏اش خیلی زیاد است.

ـ وضع زندگیتان چطور است؟ امام پاسخ دادند.

ـ عوایدتان از کجا تأمین می‌شود؟

پس از این سوال و جواب‌‌ها وی رفت. وقتی خواست ‏برود پدرم به ما گفت: بدرقه کنید، در رکابش بروید. و ما به امر هارون تا در خانه‏اش در بدرقه‏اش رفتیم، که او آرام به من گفت تو خلیفه خواهی شد و من یک توصیه بیشتر به تو نمی‏کنم و آن این که با اولاد من بدرفتاری نکن.

ما نمی‏دانستیم این کیست. برگشتیم. من از همه فرزندان ناراحت تر بودم، وقتی خلوت شد به پدرم گفتم این کی بود که تو این قدر او را احترام کردی؟ خنده‏ای کرد و گفت: اگر راستش را بخواهی این مسندی که ما بر آن نشسته‏ایم مال اینهاست. گفتم آیا به این حرف اعتقاد داری؟ گفت: اعتقاد دارم. گفتم: پس چرا واگذار نمی‏کنی؟ گفت: مگر نمی‏دانی «الملک عقیم»؟ تو که فرزند من هستی، اگر بدانم که مدعی من می‌شوی، آنچه را که چشمهایت در آن قرار دارد از روی تنت ‏بر می‏دارم.

پس از مدتی هارون شروع کرد به صله دادن. پول‌های گزاف برای افراد می‏فرستاد، پول هایی به میزان پنج هزار دینار زر سرخ، چهارهزار دینار زر سرخ و غیره. من فکر کردم لابد پولی که برای این مردی که این قدر برایش احترام قائل است می‏فرستد خیلی زیاد خواهد بود. ولی دیدم کمترین پول را برای او فرستاد؛ یعنی دویست دینار. سؤال کردم که علت این کار چیست؟ گفت: مگر نمی‏دانی اینها رقیب ما هستند. سیاست ایجاب می‏کند که اینها همیشه تنگدست‏ باشند و پول نداشته باشند؛ زیرا اگر زمانی امکانات اقتصادی ‏شان زیاد شود، یک وقت ممکن است که صد هزار شمشیر علیه پدر تو قیام کند.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: