borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد نهم»
گوشه‌ای از صفات امام کاظم

حضرت امام موسی کاظم7 عابدترین و زاهدترین، فقیه ترین، سخی‌ترین و کریم‌ترین مردم زمان خود بود، هر گاه دو سوم از شب می‌‌گذشت نمازهای نافله را به جا می‌‌آورد و تا سپیده صبح به نماز خواندن ادامه می‌‌داد و هنگامی که وقت نماز صبح فرا می‌‌رسید، بعد از نماز شروع به دعا می‌‌کرد و از ترس خدا آن چنان گریه می‌‌کرد که تمام محاسن شریفش به اشک آمیخته می‌شد و هر گاه قرآن می‌‌خواند مردم پیرامونش جمع می‌شدند و از صدای خوش او لذّت می‌‌بردند.

آن حضرت، صابر، صالح، امین و کاظم لقب یافته بود و به عبد صالح شناخته می‌شد، و به خاطر تسلّط بر نفس و فروبردن خشم، به کاظم مشهور گردید.

شیخ مفید درباره آن حضرت می‌گوید: «او عابدترین و فقیه‌ترین و بخشنده‌ترین و بزرگ منش‌ترین مردم زمان خود بود، زیاد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند متعال داشت. این جمله را زیاد تکرار می‌کرد: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسَاب‏‏‏»

(خداوندا در آن زمان که مرگ به سراغم آید راحت و در آن هنگام که در برابر حساب اعمال حاضرم کنی عفو را به من ارزانی دار)».[1]

امام موسی بن جعفر7 بسیار به سراغ فقرا می‌رفت. شب‌‌ها در ظرفی پول و آرد و خرما می‌ریخت و به وسایلی به فقرای مدینه می‌رساند، در حالی که آن‌‌ها نمی‌دانستند از ناحیه چه کسی است. هیچکس مثل او حافظ قرآن نبود، با آواز خوشی قرآن می‌خواند، قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعی به دل می‌داد، شنوندگان از شنیدن قرآنش می‌گریستند، مردم مدینه که به او لقب «زین‌المجتهدین» داده بودند. روزی که از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند، شور و ولوله و غوغایی عجیب کردند. آن روزها فقرای مدینه دانستند چه کسی شب‌‌ها و روزها برای دلجویی به خانه آن‌‌ها می‌آمده است.

امام‌7 با آن‌ کرم‌ و بزرگواری‌ و بخشندگی‌ خود لباس‌ خشن‌ بر تن‌ می‌کرد، چنان که‌ نقل‌ کرده‌اند: «امام‌ بسیار خشن‌ پوش‌ و روستایی‌ لباس‌ بود» و این‌ خود نشان‌ دیگری‌ است‌ از بلندی‌ روح‌ و صفای‌ باطن‌ و بی‌اعتنایی‌ آن‌ امام‌ به‌ زرق‌ و برق‌های گول‌ زننده‌ دنیا.

امام‌ موسی‌ کاظم‌7 نسبت‌ به‌ زن‌ و فرزندان‌ و زیردستان‌ بسیار با عاطفه‌ و مهربان‌ بود. همیشه‌ در اندیشه‌ فقرا و بیچارگان‌ بود، و پنهان‌ و آشکار به‌ آنها کمک‌ می‌کرد.

مردی از تبار عمر بن الخطاب در مدینه بود که او را می‌‌آزرد و علی7 را دشنام می‌‌داد. برخی از اطرافیان به حضرت گفتند: اجازه دهید تا او را بکشیم، ولی حضرت به شدّت از این کار نهی کرد و آنان را شدیداً سرزنش فرمود. روزی سراغ آن مرد را گرفت، گفتند: در اطراف مدینه، به کار زراعت مشغول است. حضرت سوار بر الاغ خود وارد مزرعه وی شد.

آن مرد فریاد برآورد: زراعت ما را خراب مکن، ولی امام به حرکت خود در مزرعه ادامه داد وقتی به او رسید، پیاده شد و نزد وی نشست و با او به شوخی پرداخت، آن گاه به او فرمود: چقدر در زراعت خود از این بابت زیان دیدی؟ گفت: صد دینار. فرمود: حال انتظار داری چه مبلغ از آن عایدت شود؟ گفت: من از غیب خبر ندارم. امام به او فرمود: پرسیدم چه مبلغ از آن عایدت شود؟ گفت: انتظار دارم دویست دینار عایدم شود. امام به او سیصد دینار داد و فرمود: زراعت تو هم سر جایش هست. آن مرد برخاست و سر حضرت را بوسید و رفت. امام به مسجد رفت و در آنجا آن مرد را دید که نشسته است.

وقتی آن حضرت را دید، گفت: خداوند می‌‌داند که رسالتش را در کجا قرار دهد. یارانش گرد آمدند و به او گفتند: داستان از چه قرار است، تو که تا حال خلاف این را می‌گفتی. او نیز به دشنام آنها و به دعا برای امام موسی7 پرداخت. امام7 نیز به اطرافیان خود که قصد کشتن او را داشتند فرمود: آیا کاری که شما می‌خواستید بکنید بهتر بود یا کاری که من با این مبلغ کردم؟ و بسیاری از این گونه روایات، که به اخلاق والا و سخاوت و شکیبایی آن حضرت بر سختی‌ها و چشم‌پوشی ایشان از مال دنیا اشارت می‌‌کند، نشانگر کمال انسانی و نهایت عفو و گذشت آن حضرت است.[2]و[3]

 


[1] . تاریخ بغداد، ج ۱۳.

[2] . سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ج ۶.

[3] . برگرفته سایت جامع شهید آوینی

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: