ابن بابویه و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کردهاند که روزی ابوجعفر دوانیقی حضرت امام جعفر صادق7 را طلبید که آن حضرت را به قتل آورد و گفت، که شمشیری حاضر کردند و زیراندازی انداختند و به ربیع حاجب خود گفت: چون او حاضر شد و با او مشغول سخن شدم و دست بر دست زدم او را به قتل برسانید. ربیع گفت که چون حضرت را آوردم و نظر منصور بر او افتاد گفت: مرحبا ای ابوعبدالله، خوشآمدی. ما شما را برای آن طلبیدیم که قرض شما را اداء کنیم و حوائج شما را برآوریم و بسیار عذرخواهی کرد و آن حضرت را روانه نمود و به من گفت که باید بعد از سه روز او را روانه مدینه کنی.
چون ربیع بیرون آمد، به خدمت حضرت رسید و گفت یابن رسول الله6 آن شمشیر و زیرانداز را که دیدی برای تو حاضر کرده بود، چه دعائی خواندی که از شر او محفوظ ماندی؟ فرمود: که این دعارا خواندم و دعا را تعلیم او نمود. و به روایت دیگر ربیع برگشت وبه منصور گفت: ای خلیفه چه چیزی خشم عظیم تو را به خشنودی مبدل گردانید؟
منصور گفت: ای ربیع چون او داخل خانه من شد اژدهای عظیمی دیدم که به نزدیک من آمد در حالی که دندانهای خود را به هم میسائید و به زبان فصیح میگفت: که اگر اندک آسیبی به امام زمان7 برسانی گوشتهای تو را از استخوان هایت جدا میکنم و من از بیم آن چنین کردم.
و سید ابن طاووس رضیاللهعنه روایت کرده است: چون منصور در سالی که به حج آمد به ربذه رسید، روزی بر حضرت امام جعفر صادق7 خشمگین شد و به ابراهیم بن جبله گفت: برو و جامههای جعفر بن محمد را در گردن او بینداز و بکِش و به نزد من بیاور.
ابراهیم گفت: چون بیرون رفتم آن حضرت را در مسجد ابوذر یافتم و شرم کردم آن چه را او گفته بود انجام دهم. به آستین او چسبیدم و گفتم بیا که خلیفه تو را میطلبد.
حضرت فرمود: اِنالله و اناالیه راجعون. بگذار تا دو رکعت نماز بخوانم. پس دو رکعت نماز ادا کرد و بعد از نماز دعائی خواند و بسیار گریه کرد و بعد از آن متوجه من شده فرمود: به هر روشی که تو را امر کرده مرا ببر، گفتم به خدا سوگند که اگر کشته شوم تو را به آن طریق نخواهم برد و دست آن حضرت را گرفته و بردم و مطمئن بودم که حکم به قتل او خواهد داد.
چون نزدیک پرده اتاق منصور رسید دعای دیگری خواند و داخل شد. چون نظر منصور بر آن حضرت افتاد شروع به تهدید کرد و گفت به خدا سوگند که تو را به قتل میرسانم. حضرت فرمود: که دست از من بردار که زمان کمی با تو خواهم بود و بزودی بین ما جدائی میافتد.
منصور چون این خبر را شنید، آن حضرت را مرخص گردانید و عیسی بن علی را پشت سر حضرت فرستاد و گفت: برو و از او بپرس که جدائی من از او به فوت من خواهد بود یا به فوت او؟ چون از حضرت پرسید فرمود: که به فوت من. او برگشت و این خبر را به منصور رساند، که منصور نیز از شنیدن آن شاد شد.
و نیز سید بن طاووس از محمد بن عبدالله اسکندری روایت کرده است که گفت من از جمله ندیمان ابوجعفر دوانیقی و محرم اسرار او بودم روزی به نزد او رفتم، او را بسیار غمگین دیدم، که آه میکشید و اندوهناک بود. گفتم ای امیر، چرا در تفکر و اندوه به سر میبری؟ گفت: صد نفر از فرزندان فاطمه را هلاک کردم ولی سید و بزرگ ایشان باقی مانده است که درباره او چارهای نمیتوانم بکنم. گفتم: کیست؟ گفت: جعفر بن محمد صادق7.
گفتم: ای امیر او مردی است که عبادت بسیار او را ضعیف کرده و نزدیکی و محبت به خدا او را مشغول گردانیده و او را از فکر تصاحب حکومت و خلافت هم بازداشته. گفت: میدانم که تو به امامت او اعتقاد داری و او را به بزرگی میشناسی ولی حکومت و قدرت عقیم است (پدر و پسرنمی شناسد و به سرانجام نمیرسد) و من سوگند یاد کردهام که پیش از آن که امروز شب شود، خود را از اندوهی که به خاطر وجود او بر من ایجاد شده است، رها کنم.
راوی گفت: چون این سخن را از او شنیدم، زمین بر من تنگ شد و بسیار غمگین شدم. پس جلادی را طلبید و گفت: چون من ابوعبدالله صادق7 را خواستم و با او مشغول سخن گفتن شدم و کلاه خود را از سربرداشتم و بر زمین گذاردم، گردن او را بزن. این نشانه و علامتی میان من و تو باشد.
و در همان ساعت کسی را فرستاد و حضرت را طلبید. چون حضرت داخل قصر شد، دیدم که قصر به حرکت درآمد مانند کشتی که در میان دریای موّاج مضطرب باشد و دیدم که منصور از جا برجست و با سر و پای برهنه به استقبال آن حضرت دوید و در حالی که بند بند بدنش میلرزید و دندانهایش بر هم میخورد و رنگ رویش سرخ و زرد میشد، آن حضرت را با عزّت و احترام بسیار آورد و بر روی تخت خود نشاند و دو زانو در خدمت او نشست مانند بندهای که در خدمت آقای خود بنشیند و گفت یا بن رسول الله6 برای چه در این وقت تشریف آوردی؟
حضرت فرمود: که برای اطاعت خدا و رسول و فرمانبرداری تو آمدم. گفت: من شما را نطلبیدم فرستاده من اشتباه کرده است و اکنون که تشریف آوردهای هر حاجت که داری بطلب. حضرت فرمود: حاجت من آنست که مرا بی ضرورتی طلب ننمائی. گفت چنین خواهم کرد. حضرت برخاست و بیرون آمد و من خدا را بسیار ستایش کردم که آسیبی از منصور به آن حضرت نرسید.
بعد از آن که آن حضرت بیرون رفت منصور لحاف طلبید و خوابید و تا نصف شب بیدار نشد، چون بیدار شد دید من بر بالین او نشسته ام. گفت بیرون مرو تا من نمازهای خود را قضا کنم و قصهای برای تو نقل نمایم. چون نمازش تمام شد، گفت: چون جعفر بن محمد7 را به قصد کشتن احضار نمودم و او داخل قصر من شد، دیدم که اژدهای عظیمی پیدا شد و دهان خود را گشود و فک بالای خود را بر بالای قصر من گذاشت و فک پایین خود را در زیر قصر گذاشت و دُم خود را بر روی قصر و خانه من قرار داد و به زبان عربی فصیح به من گفت: اگر قصد و اراده بدی نسبت به او داشته باشی تو را و خانه و قصرت را فرو میبرم و به این سبب عقل من پریشان شد و بدن من به لرزه آمد به حدی که دندانهای من بر هم میخورد.
راوی میگوید، من گفتم: اینها از او عجیب نیست زیرا که نزد او اسمها و دعاهائی است که اگر برشب بخواند، آن را روز و اگر بر روز بخواند آن را شب، و اگر بر موج دریاها بخواند آنها را ساکن میگرداند.
پس از چند روز از او رخصت طلبیدم که به زیارت آن حضرت بروم. چون به خدمت آن حضرت رفتم از حضرتش التماس کردم که آن دعائی را که در وقت ورود به مجلس منصور خواند، به من بیاموزد که ایشان نیز درخواست مرا پاسخ داد.[1]
روزی منصور به وزیر دربارش «ربیع» گفت همین اکنون جعفر بن محمد (امام صادق7) را در این جا حاضر کن. ربیع فرمان منصور را اجرا کرد حضرت صادق7 را احضار نمود، منصور با کمال خشم و تندی به آن حضرت رو کرد و گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم آیا در مورد سلطنت من اشکال تراشی میکنی؟ امام: آن کس که چنین خبری به تو داده دروغگو است...
ربیع میگوید: امام صادق7 را دیدم هنگام ورود لبهایش حرکت میکند، وقتی که کنار منصور نشست، لبهایش حرکت میکرد و لحظه به لحظه از خشم منصور کمتر میشد. وقتی که امام صادق7 از نزد منصور رفت، پشت سر امام رفتم و به او عرض کردم: وقتی که شما وارد بر منصور شدید منصور نسبت به شما بسیار خشمگین بود ولی وقتی که نزد او آمدی و لبهای تو حرکت کرد خشم او کم شد شما لب هایتان را به چه چیز حرکت میدادی؟
امام صادق7 فرمود: لبهایم را به دعای جدم امام حسین7 حرکت میدادم و آن دعا این است: «يَا عُدَّتِي عِنْدَ شِدَّتِي وَ يَا غَوْثِي عِنْدَ كُرْبَتِي احْرُسْنِي بِعَيْنِكَ الَّتِي لَا تَنَامُ وَ اكْنُفْنِي بِرُكْنِكَ الَّذِي لَا يُرَامُ ؛ ای نیرو بخش من هنگام دشواریهایم و ای پناه من هنگام اندوهم به چشمت که نخوابد مرا حفظ کن و مرا در سایه رکن استوار و خلل ناپذیرت قرار بده».
مفضل بن عمر میگوید: منصور دوانیقی برای فرماندار مکه و مدینه حسن بن زید پیام داد: خانه جعفر بن محمد (امام صادق7) را بسوزان، او این دستور را اجرا کرد و خانه امام صادق7 را سوزانید که آتش آن تا به راهرو خانه سرایت کرد، امام صادق7 آمد و میان آتش گام برمی داشت و میفرمود: «انا بن اعراق الثّری انا بن ابراهیم خلیل الله؛ منم فرزند اسماعیل که فرزندانش مانند رگ و ریشه در اطراف زمین پراکندهاند منم فرزند ابراهیم خلیل خدا (که آتش نمرود بر او سرد و سلامت شد)».
سرانجام منصور نتوانست پیشرفت امام را ببیند و عظمت او را تحمل نماید. طرح قتل او را از طریق مسموم کردن تهیه نمود. این نکته را ناگفته نگذاریم که بنی عباس درس مسموم کردن امامان را از پیشوایان راستین خود، یعنی بنی امیه آموختند. معاویه بارها گفته بود خداوند از عسل لشکریانی دارد و. .. که غرض عسل مسموم بود که به خورد دشمنان خود میداد.
منصور توسط والی خود در مدینه امام را با انگور زهر آلود به شهادت رساند و بعد حیله گرانه به گریه و زاری و عزاداری او پرداخت. این که در امر شهادت امام، منصور دست داشته جای شکی برای ما نیست، زیرا که خود بارها گفته بود که او چون استخوانی در گلویم گیر کرده است.
شاید منصور جداً و قلباً دوست نداشت امام را بکشد ولی چه میتوان کرد که مقام است و سلطنت، پست است و موقعیت. مگر هر کسی میتواند از آن بگذرد؟ امر شهادت او را توسط منصور، برخی چون ابوزهره انکار کردهاند، به دلیل ابراز تأسف منصور از مرگ او و هم گفتهاند که این امر خلاف تحکیم پایههای حکومت او بود. دیگران هم همین افکار را داشتهاند و یا برخی دیگر از آن به تردید یادکردهاند. ولی با توجه به سابقه برخورد و احضار و تهدید منصور، و با توجه به اعمال زمامداران پس از او معلوم میشود بنی عباس چون بنی امیه در خط امام کشی بودند و آنها شش تن از امامان ما را مسموم کردهاند. آری او پس از قتل امام ابراز تأسف هم کرد و آن مصلحتی بود.
خبر شهادت امام صادق7 پخش شد و در اندک مدتی سراسر جوامع اسلامی آن روز نشر یافت. این خبر به گوش منصور در پایتخت هم رسید، او برای آگاهی از آن لحظه شماری میکرد ولی به ظاهر از شنیدن آن ابراز تأسف نمود. این بار توطئهای دیگر را بنیان نهاد زیرا که میدانست امام صادق7 امام بعدی را به عنوان جانشین اعلام میکند. طی نامهای محرمانه به والی مدینه نوشت: تحقیق کنید و ببینید وصی او کیست؟ و او را گردن بزنید و نتیجه را گزارش کنید.
غافل از مکر خود بود زیرا امام با علم امامت از اندیشه او آگاهی داشت. به همین دلیل درمتن وصیتنامه خود پنج تن را وصی خود اعلام کرده بود. دو فرزندش عبدالله و موسی، همسرش حمیده، والی مدینه محمد بن سلیمان و زمامدار کشور منصور عباسی!! و طبعاً این پنج نفر نباید گردن زده شوند که یکی از آنها خود منصور بود!! این هم بن بستی جدید برای منصور که توطئه او خنثی شده بود.
بر طبق وصیت، او را غسل دادند و کفن کردند. امام کاظم7 او را در لباس احرام و هم پارچه یا پیراهنی که یادگار جدش امام سجاد7 بود پیچیده و محفوظ کرد. مراسم تشییع بی مانندی برای او انجام شد. جنازه نه بر روی دوشها که بر روی دستها بود.
ابوهریره عجلی در مورد تشییع و دفنش در آن روزگار اشعاری سرود که خلاصه آن این است: آن گاه که جنازهاش را حرکت میدادند پیش خود گفتم: آیا میدانند چه چیزی را به سوی گور میبرند؟ کوهی که بر فراز بلندی جای داشت. مردم صبحگاهان بر قبرش خاک ریختند. در حالی که شایسته آن بود بالای سرهای جای گیرد.
او را نیز چون امامان گرانقدر پیشین به سوی بقیع بردند و در کنار امام مجتبی، امام سجاد، امام باقر7 در قبه عباس دفن کردند. او را در قبری جای دادهاند که بر صدها خانه زندگان بی تفاوت برتر است.
مزار او تا سال 1344 هجری در آن قبه و بارگاه مرکز زیارت و توسل بود که در این سال وهابیون از خدا بی خبر آن را ویران کردند. او خود درباره پاداش زیارت خود گفته بود: هر کس مرا زیارت کند فقیر نمیمیرد و خدای گناهانش را میبخشد.
[1] . به نقل از کتاب منتهی الآمال .