اسماعیل بن عباس هاشمی میگوید: در روز عیدی به خدمت حضرت جواد7 رفتم، از تنگدستی به آن حضرت شکایت کردم. حضرت سجاده خود را بلند کرد، از خاک قطعهای از طلا گرفت. یعنی خاک به برکت دست حضرت به پارهای طلای گداخته مبدل شد. آن را به من عطا کرد. من آن را به بازار بردم شانزده مثقال بود.[1]
[1] . اثبات الهداهٔ، ج 3، ص 338 / بحار الانوار، ج 50، ص 49 / مدینهٔ المعاجز، ج 7، ص373 / موسوعهٔ الامام الجواد7 ، ج 1، ص 253.