ناگهان مأمون به همراه غلامانش با چشمی گریان و گریبانی چاک کرده داخل شد. همان طور که بر سر خود میزد، کنار سر مطهّر حضرت رضا7 نشست و دستور تجهیز و دفن امام را صادر کرد.
تمام آنچه را که امام رضا7 به من فرموده بود، به وقوع پیوست. مأمون میگفت: «ما همیشه از حضرت رضا در زنده بودنش کرامات زیادی میدیدیم. حالا بعد از وفاتش هم از آن کرامات به ما نشان میدهد.»
وزیر مأمون به او گفت: «فهمیدید حضرت رضا به شما چه نشان داد؟»
مأمون گفت: «نه.»
گفت: «او با نشان دادن این ماهیهای کوچک و آن ماهی بزرگ میخواهد بگوید سلطنت شما بنی عباس با تمام کثرت و درازی مدت، مانند این ماهیهای کوچک است که وقتی اجل شما رسید، خداوند مردی از ما اهل بیت را به شما مسلّط خواهد کرد و همه شما را از بین خواهد برد.»
مأمون گفت: «راست گفتی.»
بعد مأمون به من گفت: «آن چه دعایی بود که خواندی؟»
گفتم: «به خدا قسم، همان ساعت فراموش کردم.» واقعاً هم فراموش کرده بودم.
ولی مأمون مرا حبس کرد و تا یک سال در زندان بودم. دیگر دلم به تنگ آمده بود. یک شب تا صبح دعا کردم و خدا را به حق محمد و آل محمد خواندم که ناگاه حضرت جواد7 داخل زندان شد و فرمود: «ای اباصلت، دلتنگ شدهای؟»
گفتم: «به خدا قسم، آری.»
فرمود: «بلند شو!» زنجیر را باز کرد و مرا از زندان خارج فرمود. محافظین مرا میدیدند ولی نمیتوانستند چیزی بگویند.
فرمود: «برو در امان خدا که دیگر دست مأمون به تو نخواهد رسید.»
و تا کنون من دیگر مأمون را ندیدهام.[1]
مأمون از مرو به سرخس و از سرخس به طوس میآید تا از آن جا عازم بغداد شود، ولی مدتی در طوس درنگ میکند.
طبری مینویسد: «مأمون مدتی در کنار قبر پدرش هارون درنگ کرد و پس از آن، علی بن موسی انگور بسیار خورد و ناگهان درگذشت!»
طبری که تنها هنرش گردآوری نقلهاست و معمولاً از تجزیه و تحلیل مسائل ناتوان است، با بینشی نامهربانانه به تاریخ زندگی امامان شیعه مینگرد، چنان که در همین عبارت کوتاه، اگر فردی کمترین آگاهی سیاسی داشته باشد با خواندن آن، از سادهاندیشی یا غرضورزی او شگفتزده میشود.
آیا به راستی مأمون، آن قدر پدر دوست است که در آن شرایط بحرانی، کنار قبر او اتراق کند یا میخواهد از استخوانهای پوسیده پدر قدرت طلبد و از نفسهای پر برکت او، پشتوانه معنوی جوید تا به بغداد سفر کند و آشوبها را بخواباند! در همین ایام، علی بن موسی7، آن مرد الهی که همه عالمان و متکلمان زمانش را مغلوب ساخته و زاهدترین، حکیمترین و موجهترین چهره عصرش شناخته میشود، چون کودکی ناآگاه یا مردی پرخور، در خوردن انگور زیادهروی میکند! شگفتتر این که بدین سبب، ناگهان بدرود حیات میگوید!
خواننده این عبارت، نمیداند که به ثبت رسیدن اینگونه تعبیرها در تاریخ، نتیجه اوج سیاستبازی مأمون است یا معلول بیمهری و غرضورزی مورخانی که پاک شمردن دامان مأمون برایشان اهمیت بیشتری از بیان واقعیت داشته است. البته میتواند هر دو باشد.
طبری در ادامه این نقل مینویسد: «مأمون پس از رحلت علی بن موسی در نامهای به حسن بن سهل، به شدت از رحلت امام اظهار غم و اندوه کرد و به عباسیان و موالی و اهل بغداد نامه نوشت و آنان را از وفات آن حضرت مطلع ساخت!»
در این جملات به ظاهر نامربوط و گسسته، ارتباطی وثیق با اهداف مأمون دیده میشود، زیرا او قبل از عزیمت به بغداد، سعی میکند تا شورشیان عباسی و آشوبگران بغدادی را تسکین خاطر دهد و جالبتر این که از بخت خوش خلیفه! حسن بن سهل ـ این عنصر بانفوذ که شاید قتل برادرش را هنوز کار مأمون بداند و درصدد انتقام باشد ـ در همین سال به بیماری جنون مبتلا میشود و او را به زنجیر میکشند. بدین سان زمینه از هر جهت برای عزیمت مأمون به بغداد و خواباندن آشوبها هموار میشود.
[1] . بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10. از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 242.