نوشتار حاضر حاوی مطالبی در خصوص ولایتعهدی حضرت امام رضا7 در زمان مامون میباشد که شهید مرتضی مطهری به بررسی آن پرداخته است.
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث امروز ما یک بحث تاریخی و از فروع مسائل مربوط به امامت و خلافت است و آن، مساله به اصطلاح ولایتعهد حضرت رضا7 است که مامون ایشان را از مدینه به خراسان آن وقت (به مرو) آورد و به عنوان ولی عهد خودش منصوب کرد، و حتی همین کلمه «ولیعهد» یا «ولی عهد» هم در همان مورد استعمال شده، یعنی این تعبیر تنها مربوط به امروز نیست، مربوط به همان وقت است، و من از چند سال پیش در فکر بودم که ببینم این کلمه از چه تاریخی پیدا شده، در صدر اسلام که نبوده، یعنی اصلا موضوعش نبوده، لغتش هم استعمال نمیشده، این کار که خلیفه وقت در زمان حیات خودش فردی را به عنوان جانشین معرفی کند و از مردم بیعتبگیرد، اول بار در زمان معاویه و برای یزید انجام شد، ولی این اسم را نداشت که برای یزید بیعت کنید به عنوان «ولی عهد». در دورههای بعد هم یادم نیست [این تعبیر را] دیده باشم با اینکه به این نکته توجه داشتهام. ولی در اینجا میبینیم که این کلمه استعمال شده است و همواره هم تکرار میشود، و لهذا ما نیز به همین تعبیر بیان میکنیم چون این تعبیر مربوط به تاریخ است، تاریخ به همین تعبیر گفته، ما هم قهرا به همین تعبیر باید بگوییم. نظیر شبههای که در مساله صلح امام حسن هست در اینجا هم هست با اینکه ظاهر امر این است که اینها دو عمل متناقض و متضاد است، زیرا امام حسن خلافت را رها کرد و به تعبیر تاریخ ـ یا به تعبیر خود امام ـ تسلیم امر کرد یعنی کار را وا گذاشت و رفت، و در اینجا قضیه بر عکس است، قضیه، وا گذاری نیست، تحویل گرفتن استبه حسب ظاهر. ممکن است به نظر اشکال برسد که پس ائمه چکار بکنند؟ وقتی که کار را وا گذار میکنند مورد ایراد قرار میگیرند، وقتی هم که دیگران میخواهند وا گذار کنند و آنها میپذیرند باز مورد ایراد قرار میگیرند. پس ایراد در چیست؟
ولی ایراد کنندگان وجهه نظرشان یک امری است که میگویند مشترک است میان هر دو، میان آن وا گذار کردن به دیگران، و این قبول کردن از دیگران در حالی که دارند وا گذار میکنند. میگویند در هر دو مورد نوعی سازش است، آن وا گذار کردن، نوعی سازش بود با خلیفه وقت که به طور قطع به ناحق خلافت را گرفته بود، و این قبول کردن ـ که قبول کردن ولایتعهد است ـ نیز بالاخره نوعی سازش است. کسانی که ایراد میگیرند حرفشان این است که در آنجا امام حسن نباید تسلیم امر میکرد و به این شکل سازش مینمود بلکه باید میجنگید تا کشته میشد، و در اینجا هم امام رضا نمیبایست میپذیرفت و حتی اگر او را مجبور به پذیرفتن کرده باشند میبایست مقاومت میکرد تا حدی که کشته میشد. حال ما مساله ولایتعهد را که یک مساله تاریخی مهمی است تجزیه و تحلیل میکنیم تا مطلب روشن شود. درباره صلح امام حسن قبلا تا حدودی بحثشد.
اول باید خود ماجرا را قطع نظر از مساله حضرت رضا ـ که [چرا ولایتعهدی را] قبول کرد و به چه شکل قبول کرد ـ از نظر تاریخی بررسی کرد که جریان چه بوده است.
رفتار عباسیان با علویین
مامون وارث خلافت عباسی است. عباسیها از همان روز اولی که روی کار آمدند برنامهشان مبارزه کردن با علویین به طور کلی و کشتن علویین بود، و مقدار جنایتی که عباسیان نسبت به علویین بر سر خلافت کردند از جنایاتی که امویین کردند کمتر نبود بلکه از یک نظر بیشتر بود، منتها در مورد امویین چون فاجعه کربلا ـ که طرف امام حسین است ـ رخ میدهد قضیه خیلی اوج میگیرد و الا منهای مساله امام حسین فاجعههایی که اینها راجع به سایر علویین به وجود آوردند از فاجعه کربلا کمتر نبوده و بلکه زیادتر بوده است. منصور که دومین خلیفه عباسی است، با علویین، با اولاد امام حسن ـ که در ابتدا خودش با اینها بیعت کرده بود ـ چه کرد و چقدر از اینها را کشت و اینها را چه زندانهای سختی برد که واقعا مو به تن انسان راست میشود، که عده زیادی از این سادات بیچاره را مدتی ببرد در یک زندانی، آب به آنها ندهد، نان به آنها ندهد، حتی اجازه بیرون رفتن و مستراح رفتن به آنها ندهد، به یک شکلی آنها را زجر کش کند و وقتی که میخواهد آنها را بکشد بگوید بروید آن سقف را روی سرشان خراب کنید.
بعد از منصور هم هر کدامشان که آمدند به همین شکل عمل کردند. در زمان خود مامون نجشش نفر امام زاده قیام کردند که مروج الذهب مسعودی و کامل ابن اثیر همه اینها را نقل کردهاند. در همان زمان مامون و هارون هفت هشت نفر از سادات علوی قیام کردند. پس کینه و عداوت میان عباسیان و علویان یک مطلب کوچکی نیست. عباسیان به خاطر رسیدن به خلافت به هیچ کس ابقاء نکردند، احیانا اگر از خود عباسیان هم کسی رقیبشان میشد فورا او را از بین میبردند. ابومسلم اینهمه به اینها خدمت کرد، همین قدر که ذرهای احساس خطر کردند کلکش را کندند. برامکه اینهمه به هارون خدمت کردند و ایندو اینهمه نسبت به یکدیگر صمیمیت داشتند که صمیمیت هارون و برامکه ضربالمثل تاریخ است.[1] ولی هارون به خاطر یک امر کوچک از نظر سیاسی، یکمرتبه کلک اینها را کند و فامیلشان را دود داد. خود همین جناب مامون با برادرش امین در افتاد، این دو برادر با هم جنگیدند و مامون پیروز شد و برادرش را به چه وضعی کشت.
حال این خودش یک عجیبی است از عجایب تاریخ که چگونه است که چنین مامونی حاضر میشود حضرت رضا را از مدینه احضار کند، دستور بدهد که بروید او را بیاورید، بعد که میآورند موضوع را به امام عرضه بدارد، ابتدا بگوید خلافت را از من بپذیر[2]، و در آخر راضی شود که تو باید ولایتعهدی را از من بپذیری، و حتی کار به تهدید برسد، تهدیدهای بسیار سخت. او در این کار چه انگیزهای داشته؟ و چه جریانی در کار بوده است؟ تجزیه و تحلیل کردن این قضیه از نظر تاریخی خیلی ساده نیست.
جرجی زیدان در جلد چهارم تاریخ تمدن همین قضیه را بحث میکند و خودش یک استنباط خاصی دارد که عرض خواهم کرد، ولی یک مطلب را اعتراف میکند که بنیالعباس سیاست خود را مکتوم نگاه میداشتند حتی از نزدیکترین افراد خود و لهذا اسرار سیاست اینها مکتوم مانده است. مثلا هنوز روشن نیست که جریان ولایتعهدی حضرت رضا برای چه بوده است؟ این جریان از نظر دستگاه خلافت فوق العاده مخفی نگاه داشته شده است.
نقلهای تاریخی درباره ولايتعهدي امام رضا 7
ولی بالاخره اسرار آن طور که باید مخفی بماند مخفی نمیماند. از نظر ما که شیعه هستیم اسرار این قضیه تا حدود زیادی روشن است. در اخبار و روایات ما ـ یعنی در نقلهای تاریخی که از طریق علمای شیعه رسیده است نه روایاتی که بگوییم از ائمه نقل شده است ـ مثل آنچه که شیخ مفید در کتاب ارشاد نقل کرده و آنچه ـ از او بیشتر ـ شیخ صدوق در کتاب عیون اخبار الرضا نقل کرده است، مخصوصا در عیون اخبار الرضا نکات بسیار زیادی از مساله ولایتعهدی حضرت رضا هست، و من قبل از این که به این تاریخهای شیعی استناد کرده باشم، در درجه اول کتابی از مدارک اهل تسنن را مدرک قرار میدهم و آن، کتاب مقاتل الطالبیین ابو الفرج اصفهانی است.
ابو الفرج اصفهانی از اکابر مورخین دوره اسلام است. او اصلا اموی و از نسل بنی امیه است، و این از مسلمات میباشد. در عصر آل بویه میزیسته است و چون ساکن اصفهان بوده به نام «ابو الفرج اصفهانی» معروف شده است. این مرد، شیعه نیست که بگوییم کتابش را روی احساسات شیعی نوشته است، مسلماً سنی است، و دیگر اینکه یک آدم خیلی با تقوایی هم نبوده که بگوییم روی جنبههای تقوایی خودش مثلا تحت تاثیر [حقیقت ماجرا] قرار گرفته است. او صاحب کتاب الاغانی است. «اغانی» جمع «اغنیه» است و اغنیه یعنی آوازها. تاریخچه موسیقی را در دنیای اسلام ـ و به تناسب تاریخچه موسیقی، تاریخچههای خیلی زیاد دیگری را ـ در این کتاب که ظاهرا هجده جلد بزرگ استبیان کرده است. میگویند صاحب بن عباد ـ که معاصر اوست ـ هر جا میخواستبرود، یک یا چند بار کتاب با خودش میبرد، وقتی کتاب ابو الفرج به دستش رسید گفت: «من دیگر از کتابخانه بینیازم». این کتاب آنقدر جامع و پر مطلب است که با اینکه نویسندهاش ابو الفرج و موضوعش تاریخچه موسیقی و موسیقیدانهاست افرادی از محدثین شیعه از قبیل مرحوم مجلسی و مرحوم حاج شیخ عباس قمی مرتب از کتاب اغانی ابو الفرج نقل میکنند.
گفتیم ابو الفرج کتابی دارد که از کتب معتبره تاریخ اسلام شمرده شده به نام «مقاتل الطالبیین» تاریخ کشته شدنهای بنی ابی طالب (اولاد ابی طالب). او در این کتاب، تاریخچه قیامهای علویین و شهادتها و کشته شدنهای اولاد ابی طالب اعم از علویین و غیر علویین را ـ که البته بیشترشان علویین هستند ـ جمع آوری کرده است که این کتاب اکنون در دست است. در این کتاب حدود ده صفحه را اختصاص داده به حضرت رضا، و جریان ولایتعهدی حضرت رضا را نقل کرده، که وقتی ما این کتاب را مطالعه میکنیم میبینیم با تاریخچههایی که علمای شیعه به عنوان «تاریخچه» نقل کردهاند خیلی وفق میدهد، مخصوصا آنچه که در مقاتل الطالبیین آمده با آنچه که در ارشاد مفید آمده ـ این دو را با هم تطبیق کردم ـ خیلی به هم نزدیک است، مثل این است که یک کتاب باشند، چون گویا سندهای تاریخی هر دو به منابع واحدی میرسیده است. بنابراین مدرک ما در این مساله تنها سخن علمای شیعه نیست.
حال برویم سراغ انگیزههای مامون، ببینیم مامون را چه چیز وادار کرد که این موضوع [را مطرح کند؟] آیا مامون واقعا به این فکر افتاده بود که کار را به حضرت رضا واگذار کند که اگر خودش مرد یا کشته شد خلافت به خاندان علوی و به حضرت رضا منتقل شود؟ اگر چنین اعتقادی داشت آیا این اعتقادش تا نهایت امر باقی ماند؟ در این صورت باید قبول نکنیم که مامون حضرت رضا را مسموم کرده، باید حرف کسانی را قبول کنیم که میگویند حضرت رضا به اجل طبیعی از دنیا رفتند. از نظر علمای شیعه این فکر که مامون از اول حسن نیت داشت و تا آخر هم بر حسن نیتخود باقی بود مورد قبول نیست. بسیاری از فرنگیها چنین اعتقادی دارند، معتقدند که مامون واقعا شیعه بود، واقعا معتقد و علاقهمند به آل علی بود.
[1] . البته نمىخواهم مثل خيلى از به اصطلاح ايران پرستان از برامكه دفاع كنم چون ايرانى هستند.آنها هم در رديف همينها بودند، برامكه هم با خلفايى مثل هارون از نظر روحى و از نظر انسانى كوچكترين تفاوتى نداشتند.
[2] . البته اين از نظر همه تواريخ قطعى نيست ولى در بسيارى از تواريخ اين طور است.