گویا آمده ای تا به بررسی بعضی از مطالبی که بین من و شما بود بپردازی.
ـ آری به همین منظور آمدهام ای پسر پیغمبر!
از تو تعجب میکنم که خدا را انکار میکنی؛ ولی گواهی میدهی که من پسر پیغمبر هستم و میگویی ای پسر پیغمبر!
عادت؛ مرا به گفتن این کلام؛ وادار میکند.
پس چرا خاموش هستی؟
ـ شکوه و جلال شما باعث میشود که زبانم را یارای سخن گفتن در برابر شما نباشد؛ من دانشمندان و سخنوران زبردست را دیدهام و با آنها هم سخن شدهام؛ ولی آن شکوهی که از شما مرا مرعوب میکند؛ از هیچ دانشمندی مرا مرعوب نکرده است.
اینک که تو خاموش هستی؛ من در سخن را میگشایم؛ آنگاه به او فرمود: آیا تو مصنوع (ساخته شده) هستی یا مصنوع نیستی؟.
ـ من ساخته شده نیستم.
بگو بدانم؛ اگر ساخته شده بودی؛ چگونه بودی؟
ـ مدت طولانی سردرگریبان فرو برد و چوبی را که در کنارش بود دست به دست میکرد؛ و آنگاه (چگونگی اوصاف مصنوع را چنین بیان کرد) دراز، پهن، گود، کوتاه، با حرکت، بی حرکت؛ همه اینها از ویژگیهای چیز مخلوق و ساخته شده است.
اگر برای مصنوع (ساخته شده) صفتی غیر از این صفات را ندانی؛ بنابراین خودت نیز مصنوع هستی و باید خود را نیز مصنوع بدانی؛ زیرا این صفات را در وجود خودت؛ حادث شده مییابی.
ـ از من سؤالی کردی که تاکنون کسی چنین سؤالی از من نکرده است و در آینده نیز کسی این سؤال را نمیکند.
فرضاً بدانی که قبلاً کسی چنین پرسشی از تو نکرده؛ ولی از کجا میدانی که در آینده کسی این سؤال را از تو نپرسد؟ وانگهی تو با این سخنت گفتارت را نقض نمودی؛ زیرا تو اعتقاد داری که همه چیزاز گذشته و حال و آینده مساوی و برابرند؛ بنابراین چگونه چیزی را مقدم و چیزی را مؤخر میدانی و در گفتارت گذشته و آینده را میآوری.
توضیح بیشتری بدهم. اگر تو یک همیان پر از سکه طلا داشته باشی وکسی به تو بگوید در آن همیان سکههای طلا وجود دارد؛ و تو در جواب بگوئی نه؛ چیزی در آن نیست؛ او به تو بگوید: سکه طلا را تعریف کن؛ اگر تو اوصاف سکه طلا را ندانی؛ میتوانی ندانسته بگویی؛ سکه در میان همیان نیست.
ـ نه؛ اگر ندانم؛ نمیتوانم بگویم نیست.
درازا و وسعت جهان هستی؛ از همیان بیشتر است؛ اینک میپرسم شاید در این جهان پهناور هستی مصنوعی باشد؛ زیرا تو ویژگیهای مصنوع را از غیر مصنوع نمیشناسی.
وقتی که سخن به اینجا رسید؛ ابن ابی العوجا؛ درمانده و خاموش شد؛ بعضی از هم مسلکانش مسلمان شدند و بعضی در کفر خود باقی ماندند.