borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد نهم»
احتجاج امام رضا با علماي نصراني و زرتشتي

محمّد بن فضل هاشمی می‏گوید: زمانی که امام موسی بن جعفر7 وفات کرد، به مدینه آمدم و به خدمت امام رضا7 رسیده، به عنوان امام و ولی امر، به او سلام کردم. و ودایعی که نزد من بود، به ایشان رساندم و عرض کردم که من به بصره برمی‏گردم. و شما می‏دانید که خبر فوت امام کاظم7 به اهل آنجا رسیده و اختلاف زیادی بین مردم رخ داده (در باره امامت بعد از آن حضرت) و شک ندارم که از من از براهین امام سؤال خواهند کرد.

اگر چیزی از آن براهین به من نشان بدهید، بی‏مناسبت نیست...

آن حضرت فرمود: این موضوع برای من مخفی نیست. به دوستداران من بگو که من به بصره می‏آیم. وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا باللهَ‏. و آنچه که امامان از عبا، چوب دستی و اسلحه با خود باید داشته باشند را بیرون آورد (و به من نشان داد).

راوی می‏گوید: عرض کردم چه وقت منتظر مقدم شما باشیم؟

فرمود: سه روز بعد از رسیدن تو به بصره.

راوی می‏گوید: پس، من از خدمت حضرت مرخص شدم و به بصره رفتم. و در آنجا از جانشین امام موسی بن جعفر7 از من سؤال کردند.

گفتم: یک روز قبل از وفات حضرت موسی بن جعفر7 ایشان را ملاقات نمودم، به من فرمود: من از دنیا می‏روم. وقتی مرا دفن نمودید، به مدینه برو و این امانتها را به فرزندم رضا برسان. او وصی من و صاحب امر بعد از من است و من به دستور آن حضرت عمل کردم و امانتها را در مدینه به علی بن موسی رساندم. و ایشان وعده کردند که بعد از سه روز از رسیدن من به بصره، به بصره بیایند، و هر سؤالی که دارید از ایشان بپرسید.

عمرو بن هذّاب که تمایل به زیدیه و معتزله داشت، شروع به سخن کرد و گفت: ای محمّد! حسن بن محمّد از فضلای اهل بیت است. و در ورع، زهد، علم و سن و سال، در حد بالایی است. و مثل علی بن موسی جوانی نیست که اگر از مشکلات احکام از او سؤال کنند، نتواند پاسخ آن را بدهد.

حسن بن محمّد ـ که همان جا حاضر بود گفت: ای عمرو! چنین مگو. با آن فضیلت‏هایی که از او گفته شد. و این محمّد بن فضل است که می‏گوید: سه روز دیگر امام رضا7 به اینجا می‏آید، همین کفایت می‏کند که دلیلی بر بزرگی او باشد. و آن جمع متفرق شدند.

هنگامی که روز سوم شد، ناگاه متوجه شدیم که آن حضرت به بصره آمده و در منزل حسن بن محمّد می‏باشد. و او از امام پذیرایی می‏کند. پس حضرت دستور داد و فرمود: ای حسن جماعت شیعه و اشخاصی که با من کاری دارند حاضر ساز و جاثلیق[1]‏ نصرانی و رأس الجالوت[2]‏ را نیز دعوت کن. و به همه بگو از آنچه می‏خواهند سؤال کنند. همه اعم از زیدیه و معتزله جمع شدند ولی نمی‏دانستند حسن آنها را برای چه جمع می‏کند.

وقتی که همه حاضر شدند، منبری برای آن حضرت گذاشته شد و حضرت بر فراز آن قرار گرفت و رو به حضار مجلس نموده و فرمود: السلام علیکم و رحمهٔ اللَّه و برکاته. آیا می‏دانید چرا من سخنم را با سلام آغاز نمودم؟

گفتند: خیر.

فرمود: برای اینکه به شما آرامش بدهم.

گفتند: خداوند تو را رحمت کند، تو کیستی؟

فرمود: من علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب و فرزند رسول خدا6 هستم. امروز نماز صبح را با والی مدینه در مسجد رسول خدا6 خوانده‏ام بعد از اینکه نماز را خواندیم، نامه‏ای را که از سوی صاحبش به او رسیده بود، نشانم داد و با من مشورت کرد. و من هم او را راهنمایی کردم و وعده دادم که بعد از نماز عصر، به مدینه بر می‏گردم تا جواب نامه را نزد من بنویسد و من به وعده‏ام عمل خواهم کرد. و لا حول وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا باللهَ.

آنگاه مردم گفتند: یا ابن رسول اللَّه! ما را همین قدر کفایت می‏کند و شما نزد ما راستگو هستید. و برای ثبوت امامت شما دلیلی دیگر لازم نیست. سپس برخاستند تا بروند که حضرت فرمود: بمانید و متفرق نشوید. من شما را در اینجا جمع نموده‏ام تا از من سؤال کنید از هر آنچه می‏خواهید؛ از آثار نبوّت و علامت‌های امامتی تا از من سؤال کنید از هر آنچه می‏خواهید، از آثار نبوّت و علامت‌های امامتی که نمی‏یابید آنها را مگر نزد ما اهل بیت. پس سؤال‌هایتان را بیاورید.

پس عمرو بن هذّاب شروع کرد و گفت: محمّد بن فضل هاشمی، کلماتی درباره شما می‏گوید و مقاماتی برای شما قائل است که قلبها آن را قبول نمی‏کنند.

حضرت فرمود: آنها چیست؟

گفت: محمّد بن فضل هاشمی می‏گوید: شما هر آنچه را خداوند نازل فرموده، می‏دانید و می‏توانید به هر زبان و لغتی صحبت کنید.

امام فرمود: محمّد بن فضل راست می‏گوید. من آنها را به او خبر داده‏ام. پس بشتابید و سؤال کنید.

عمرو بن هذّاب گفت: ما قبل از هر چیز شما را با زبان امتحان می‏کنیم. ما در این شهر افراد مختلف اعم از رومی، هندی، فارسی و ترکی زبان داریم. همه آنها را حاضر می‏کنیم.

حضرت فرمود: پس تکلم کنید به هر آنچه دوست دارید. ان شاء اللَّه به هر یک از شما با زبان خودتان پاسخ خواهم گفت. پس هر کدام از آنها با زبان و لغت خودشان مسأله‏ای را پرسیدند و امام هم با لغت خودشان، به آنان پاسخ گفت. مردم بسیار تعجّب کرده و حیران ماندند. و تصدیق کردند که امام از خود آنها به زبانشان واردتر و فصیح‏تر است.

سپس حضرت، به عمرو بن هذّاب توجّه نموده و فرمود: اگر به تو خبر دهم که در همین ایام به خون یکی از اقوامت، مبتلا می‏شوی (یعنی او را می‏کشی) مرا تصدیق می‏کنی؟

او جواب داد: خیر! چون غیب را فقط خدا می‏داند.

حضرت فرمود: آری، اما آیا خداوند نمی‏فرماید: ﴿عالِمُ الْغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی‏ غَیبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضی‏ مِنْ رَسُولٍ‏﴾[3]. پس رسول خدا نزد خداوند مرتضی می‌باشد و ما ورثه همان رسولی هستیم که خداوند او را مطلع و آگاه ساخته است از غیب خود از هر آنچه خواسته است. پس ما به آنچه در گذشته رخ داده است و آنچه در آینده تا روز قیامت رخ خواهد داد، آگاه هستیم.

ای پسر هذّاب! آنچه به تو خبر دادم در ظرف پنج روز واقع خواهد شد. پس اگر آنچه را که به تو گفتم در این مدت صورت نگرفت، پس من دروغگو و افترا زننده هستم. ولی اگر صحیح شد پس بدان که تو ردکننده خدا و رسول او هستی.

سپس امام فرمود: چیز دیگری نیز هست و آن اینکه: آگاه باش که بزودی نابینا خواهی شد و چیزی را نمی‏بینی نه زمین و نه کوهی را. بعد از چند روز همان طور شد که امام فرموده بود.

مطلب دیگر اینکه: تو بزودی به دروغ قسم خواهی خورد، لذا به مرض پیسی مبتلا می‏شوی.

محمّد بن فضل می‏گوید: به خدا قسم! هر چه حضرت رضا7 فرموده بود، به سر عمرو بن هذّاب آمد.

سپس امام رضا7 رو به جاثلیق کرده فرمود: آیا در انجیل، دلیلی بر پیامبری حضرت محمّد6 هست؟

جاثلیق گفت: اگر چنین چیزی باشد، ما آن را انکار نمی‏کنیم.

حضرت فرمود: از «سکینه» ـ که در سفر سوم از کتاب انجیل است ـ به من بگو.

گفت: نامی از نام‌های خدای متعال است که برای ما اظهار آن جایز نیست.

امام فرمود: اگر برای تو ثابت کنم که آن اسم محمّد6 و یاد اوست و عیسای پیامبر، به آن اقرار کرده و آن را برای بنی اسرائیل بشارت داده است، اقرار می‏کنی، و در صدد انکار آن بر نمی‏آیی؟

گفت: اگر چنین کنی اقرار می‏کنم؛ چون من انجیل را رد نمی‏کنم و منکر آن نیز نمی‏شوم.

حضرت فرمود: پس بگیر برای من سفر سوم را که در آنجا نام محمّد6 ذکر شده و عیسی به پیامبر اکرم حضرت محمّد6 بشارت داده است.

جاثلیق گفت: این هم سفر سوم. حضرت، سفر[4] سوم از انجیل را گرفته و خواند، تا رسید به نام پیامبر، سپس رو به جاثلیق نموده، فرمود: این پیامبری که در اینجا توصیف شده است، کیست؟ جاثلیق گفت: او را توصیف کن.

حضرت فرمود: چیزی از خود نمی‏گویم بلکه توصیف خدا را ذکر می‏کنم؛ او صاحب ناقه و عصا و کسا می‏باشد، پیامبر امّی است که نام مبارک او در تورات و انجیل نوشته شده، امر به معروف و نهی از منکر می‏کند و حلال و حرام خدا را بیان می‏نماید. طیبات و پاکیها را حلال و خبائث و ناپاکی‌ها را حرام می‏نماید. تکالیف و گناهان سخت را بر می‏دارد. و زنجیرهایی که مانع از پیمودن راه رستگاری و طریق عدل و مستقیم می‏شوند، از بین می‏برد. ای جاثلیق! تو را به حق عیسی ـ که روح خدا و کلمه او بود ـ آیا در انجیل این توصیفات را برای این پیامبر ندیده‏ای؟

جاثلیق سرش را پایین انداخت و دانست که اگر انکار کند، کافر خواهد شد.

بعد گفت: آری، این صفات در انجیل هست و عیسی7 نام این پیامبر را آورده است.

امام فرمود: اکنون که انکار نکردی و به این مطالب اقرار نمودی، سفر دوم انجیل را نیز بیاور که در آنجا نام آن پیامبر و جانشینش (علی7) و نام دخترش فاطمه و فرزندانش حسن و حسین: ذکر شده است.

وقتی جاثلیق و رأس الجالوت، مشاهده کردند که حضرت از آنها به کتاب‌هایشان عالم‌تر است عرضه داشتند: قسم به خدا! چیزی فرمودید که رد و دفع آن برای ما امکان ندارد، مگر اینکه منکر تورات و انجیل و زبور بشویم. و مطالب شما را موسی و عیسی بشارت داده‏اند. ولی ما نمی‏دانستیم او محمّد6 است. ولی اکنون چون شک داریم که آیا این محمّد، محمّد شماست و یا محمّد دیگر. لذا نمی‏توانیم به نبوّت او اقرار کنیم! امام فرمود: چرا به شک چنگ می‏زنید، مگر از ابتدای خلقت تا به حال، خداوند کسی را مبعوث کرده است که نامش محمّد6 باشد؟ و آیا غیر از محمّد ما، در کتاب‌های آسمانی «محمّد» دیگری دیده‏اید؟

آنها از جواب باز ماندند و گفتند: ما نمی‏توانیم قبول کنیم که این محمّد، محمّد شماست؛ چون اگر به پیامبری او و جانشینی علی7 و فرزندان فاطمه اقرار کنیم، به اجبار مسلمان‏ شده‏ایم.

امام فرمود: تو ای جاثلیق! در پناه خدا و پیامبرش ایمان بیاور و از ناحیه ما، بدی به تو نمی‏رسد و از چیزی خوف نداشته باش.

جاثلیق گفت: اکنون که مرا پناه دادی، نام‌هایی که ذکر نمودی، در تورات، انجیل و زبور آمده است.

حضرت فرمود: آیا سخنان تورات و انجیل و زبور راست است یا دروغ؟

گفت: بلکه راست است. و خدا جز حق نمی‏گوید.

بعد از اینکه امام از جاثلیق اقرار گرفت، رو به رأس الجالوت کرده، فرمود:

گوش کن ای رأس الجالوت! سفر فلان از زبور داود را.

رأس الجالوت گفت: بخوان، خدا تو را و پدر و مادرت را مبارک گرداند. امام شروع کرد و سفر اول از زبور را خواند. تا اینکه به نام محمّد، علی، فاطمه و حسنین: رسید. فرمود: ای رأس الجالوت! تو را به خدا! آیا اینها در زبور داود نیست؟ و به تو نیز مثل جاثلیق پناه می‏دهم.

رأس الجالوت گفت: آری، عین مطالب و نام‌ها در زبور آمده است.

حضرت فرمود: تو را به حق ده معجزه‏ای که خداوند بر موسی بن عمران اعطا نمود، قسم می‏دهم آیا این پنج تن، در تورات به عدل و فضل توصیف نشده‏اند؟

گفت: آری، و کسی که منکر آن شود به خدا و پیامبرانش کافر گردیده است.

امام رو به او کرد و فرمود: فلان سفر از تورات را بیاور و شروع کرد به خواندن.

رأس الجالوت از خواندن و فصاحت و بلاغت حضرت، تعجّب کرد. وقتی امام به نام مقدس محمّد6 رسید، رأس الجالوت گفت: آری، اینها احماد و دختر او، والیا و شبر و شبیر هستند که معنای آن به عربی می‏شود: محمّد، علی، فاطمه، حسن و حسین.

امام آن جزء از تورات را تا به آخر خواند. سپس رأس الجالوت گفت: به خدا قسم! ای پسر محمّد! اگر خوف از دست دادن ریاستی که بر تمام یهود پیدا کرده‏ام، نبود به احماد (محمّد6) ایمان می‏آوردم و دستورات شما را اطاعت می‏کردم. و قسم به خدایی که تورات را بر موسی و زبور را بر داود و انجیل را بر عیسی نازل کرد، تا به حال کسی را ندیدم بهتر از شما تورات و انجیل و زبور را بخواند. و به بهترین بیان و فصاحت و بلاغت، آن را تفسیر کند.

امام رضا7 تا ظهر با آنان بود. وقتی ظهر شد فرمود: من نمازم را می‏خوانم و به مدینه بر می‏گردم تا به وعده‏ای که به والی مدینه داده‏ام و آن نوشتن جواب نامه صاحبش می‏باشد، وفا کنم. و فردا صبح نزد شما برمی‏گردم، ان شاء اللَّه.

راوی می‏گوید: بعد از اینکه امام نمازش را خواند، روانه مدینه شد. صبح روز بعد، حضرت برگشت و دوباره همان مجلس، برپا شد. پس کنیز رومی آوردند و امام با او به زبان رومی سخن گفت. و در این حال جاثلیق که با زبان رومی آشنا بود، گوش فرا می‏داد.

حضرت به زبان رومی خطاب به آن کنیز فرمود: محمّد6 را بیشتر دوست می‏داری یا عیسی7 را؟

گفت: تا زمانی که محمّد6 را نمی‏شناختم، عیسی را بیشتر دوست داشتم. امّا بعد از اینکه محمّد6 را شناختم، او را بیشتر از حضرت عیسی و سایر پیامبران، دوست می‏دارم.

جاثلیق به کنیز گفت: اگر مسلمان بشوی، دشمن عیسی می‏شوی؟! کنیز گفت: به خدا پناه می‏برم! عیسی را دوست داشته و به او ایمان دارم ولی محمّد نزد من محبوبتر است.

آنگاه امام به جاثلیق گفت: آنچه را که این جاریه گفت، برای مردم تفسیر کن و همچنین تفسیر کن آنچه را که تو به او گفتی و او برای تو جواب گفت: پس جاثلیق نیز همه اینها را برای مردم تفسیر نمود. سپس جاثلیق به امام عرضه داشت:

ای فرزند محمّد6 در اینجا مردی سندی می‌باشد که مذهبش نصرانی است و می‏خواهد با شما به زبان سندی احتجاج نماید.

حضرت فرمود: او را حاضر کنید. وقتی که حاضر شد، امام7 با او به زبان خودش صحبت کرد و بعد سؤال و جواب‌هایی بین آن دو در مورد نصرانیت رد و بدل شد.

راوی می‏گوید: شنیدیم که مرد سندی می‏گوید: بثطی بثطی بثطلهٔ. حضرت فرمود: او به زبان سندی، به یگانگی خداوند گواهی می‏دهد.

سپس امام7 در مورد حضرت عیسی و مریم با او صحبت کرد و او را قانع کرد تا اینکه به زبان سندی گفت: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ و ان محمّدا رَسُولِ اللهَ».

بعد کمربندش را بالا برد و علامتی که به رسم نصرانیت، می‏بستند، آن را به امام داد و عرض کرد، یا بن رسول اللَّه! با دست خود، این را پاره کنید. و حضرت چاقویی طلب کردند و به وسیله آن، علامت را پاره کردند.

سپس حضرت به محمّد بن فضل، دستور داد تا مرد سندی را به حمام ببرد و او را غسل دهد و لباس بپوشاند و با خانواده‏اش به مدینه بیاورد.

وقتی که بحث و گفتگوها تمام شد، حضرت فرمود: آیا متوجّه شدید آنچه را که محمّد بن فضل در مورد من با شما مطرح کرده بود، درست بود؟

همه گفتند: آری، بلکه چندین برابر، بیشتر از آن را در شما دیدیم. و دیگر اینکه محمّد بن فضل می‏گوید: شما را به خراسان می‏برند؟

حضرت فرمود: محمّد راست می‏گوید؛ الّا اینکه مرا با شکوه، عزّت و جلال به آنجا می‏برند.

محمّد بن فضل می‏گوید: در همان جا همگی به امامت حضرت گواهی دادند.

و حضرت، شب را نزد ما سپری کرد و صبح هنگام با مردم خداحافظی کرد و به من سفارشاتی فرمود و قصد عزیمت نمود. و من او را بدرقه کردم تا اینکه میان دهی رسیدیم. حضرت به کناری رفته و چهار رکعت نماز بجا آورد و بعد به من فرمود: ای محمّد! برگرد و در پناه خدا باش و چشمانت را ببند. من نیز چشمانم را بستم.

سپس فرمود: چشمانت را باز کن. وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم در بصره نزد درب خانه‏ام ایستاده‏ام! و اثری از امام نیست. [5] و [6]

 


[1] . «جاثلیق» رئیس نصاری (مسیحیان) در ممالک اسلامی بود. و لغت آنها سریانی بود.

[2] . «رأس الجالوت» بزرگ یهود و دانشمند آنان بود. ( مترجم).

[3] . یعنی: «خداوند، عالم به غیب است و کسی را از غیب خویش، آگاه نمی‏سازد مگر آن کس که از رسولان خود برگزیده است» ( سوره جن، آیه 7).

[4] . به جزئی از اجزای تورات و انجیل «سفر» گویند.

[5] . بحار: 49/ 73، حدیث 1.

[6] . قطب الدین راوندی، سعید بن هبهٔ الله ـ محرمی، غلام حسن، جلوه‏های اعجاز معصومین (ترجمه الخرائج و الجرائج)، 1جلد، دفتر انتشارات اسلامی ـ ایران؛ قم، چاپ: دوم، 1378 ش.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: