7 ـ از کتاب ابن طلحه[1] به نقل از حسام بن حاتم اصم آمده است که وی از ابی حاتم نقل کرده است که شقیق بلخی به من گفت: در سال ۱۴۹هـ ـ ق. به قصد انجام فریضه حج بیرون شدم و در قادسیه فرود آمدم، در آن میان که من به کثرت مردم، و زیورهایی که با خود داشتند، ناگاه چشمم به جوان خوش سیمای گندمگون لاغری افتاد که بالای جامههایش جامهای پشمی پوشیده و عبایی به دور خود پیچیده و نعلینی در پا، یکه و تنها نشسته بود. با خود گفتم، این جوان از صوفیه است، میخواهد در بین راه خود را بر مردم تحمیل کند، به خدا سوگند که هم اکنون نزد او میروم و او را سرزنش میکنم. نزدیک او رفتم، چون مرا دید که به سمت او میروم، فرمود: «ای شقیق از بسیاری گمانها دوری کن که برخی گمانها گناه است» سپس مرا ترک گفت و به راه خود رفت. با خود گفتم این کار شگفتی است که وی آنچه را در باطنم گذشته بود به زبان آورد و نام مرا گفت. این کسی جز بنده صالح خدا نباید باشد، نزد او میروم و از او درخواست میکنم تا مرا به خدمتگزاری بپذیرد، با عجله به دنبالش رفتم امّا به وی نرسیدم و از چشمم ناپدید شد. چون در محل واقصه فرود آمدیم، دیدم نماز میخواند و در حال نماز، بدنش میلرزد و اشکهایش جاری است. با خود گفتم: این همان همسفر من است، نزد او بروم و حلیت بطلبم، صبر کردم تا نشست، به طرف او رفت همین که دید به سمت او میروم فرمود: «یا شقیق بخوان: ﴿وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى﴾[2] سپس مرا ترک کرد و رفت. با خود گفتم این جوان از ابدال است؛ دوبار از دل من خبر داد، همین که در منزل زباله فرود آمدیم، دیدیم آن جوان کنار چاهی ایستاده است؛ در دستش مشک آب کوچکی است و میخواهد آب خوردن تهیه کند، مشک از دستش در چاه افتاد و من به او نگاه میکردم دیدم چشم به آسمان دوخت و شنیدم که میگفت:
انت ربی اذا ظمأت الی الماء |
|
وقوتی اذا اردت طعاما[3] |
خداوندا ای مولای من، من چیزی جز آن را ندارم، نگذار از دستم برود!»
شقیق میگوید: به خدا سوگند، دیدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز کرد و مشک را گرفت و پر آب کرد، وضو گرفت و چهار رکعت نماز خواند، سپس به طرف تودهای از شن رفت، آنها را با مشت بر میداشت، میان مشک میریخت و تکان میداد و میل میکرد. جلو رفتم، سلام دادم، جواب سلام مرا داد. عرض کردم: از زیادی نعمتی که خداوند به شما داده، به من بخورانید. فرمود: ای شقیق! نعمت ظاهری و باطنی خداوند همواره به ما میرسد، پس به پروردگارت خوشبین باش. سپس مشک را به من داد مقداری خوردم دیدم تلخان و شکر است. به خدا سوگند که هرگز خوشمزهتر و خوشبوتر از آن را نخورده بودم. سیر غذا و سیر آب شدم چندان که چند روزی میل به غذا و آب نداشتم. بعدها او را ندیدم تا وارد مکه شدیم، شبی او را کنار ناودان طلا دیدم؛ در آن نیمه شب با خشوع و آه و گریه نماز میخواند، همچنان بود تا شب گذشت و چون فجر طلوع کرد در جای نمازش نشست و تسبیح میگفت سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند، هفت شوط طواف کرد و از مسجد بیرون شد. دنبالش رفتم، دیدم دوستان و غلامانی دارد، برخلاف آنچه بین راه دیده بودم، مردم اطرافش میگردند و به او سلام میدهند. از کسی که نزدیکش بود، پرسیدم: این جوان کیست؟
گفت: این موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب7 است. با خود گفتم: اگر این امور شگفت آور جز از چنین آقایی بود، تعجب میکردم.
8 ـ از کتاب شیخ مفید; در باب دلایل و آیات و معجزات و علامات امامت ابوالحسن موسی7 از هشام بن سالم نقل شده است که میگوید: پس از وفات امام صادق7 من به همراه محمّد بن نعمان، صاحب طاق در مدینه بودیم و مردم در اطراف عبداللّه بن جعفر به عنوان این که پس از پدرش او صاحب امر است، جمع میشدند. ما در حالی وارد شدیم که مردم در نزد او بودند، از زکات پرسیدیم که در چه مقدار واجب میشود؟ گفت: در دویست درهم، پنج درهم. گفتیم: در صد درهم چه قدر؟ گفت: دو درهم و نصف، گفتیم: به خدا سوگند که مرجثه هم چنین حرفی را نزدهاند. گفت: به خدا قسم من نمیدانم که کجا برویم. من با ابوجعفر احول در یکی از کوچههای مدینه نشسته بودیم و میگریستیم، و نمیدانستیم به کجا رو آوریم و نزد چه کسی برویم. به عقیده مرجثه معتقد شویم، یا به قدریه مراجعه کنیم، با معتزله هم عقیده شویم یا به زیدیه رجوع کنیم؟ ما همچنان متحیر بودیم که ناگاه پیرمرد ناشناسی آمد و با دستش به من اشاره کرد. ترسیدم که از جاسوسهای ابوجعفر منصور باشد؛ چون او در مدینه جاسوسهایی داشت تا ببینند پس از امام صادق7 مردم به چه کسی مراجعه میکنند تا او را بگیرند و گردنش را بزنند. من ترسیدم که این مرد، از آنها باشد، به احول گفتم: من بر خود و بر تو بیمناکم، تو از من فاصله بگیر، او تنها هدفش منم نه تو، پس تو از من دور شو تا هلاک نشوی و به نابودی خودت کمک نکنی. مقدار زیادی از من دور شد و من در پی آن پیرمرد رفتم. چون امیدی به خلاصی خود از دست او نداشتم، همچنان به دنبال او میرفتم و آماده مرگ بودم تا این که مرا به در خانه ابوالحسن موسی7 رساند، آنگاه مرا به حال خود گذاشت و رفت. ناگاه خدمتگزاری از بیرون منزل، گفت: وارد شو، خدا تو را بیامرزد! من وارد شدم، ناگاه دیدم ابوالحسن بن موسی بن جعفر7 بیمقدمه رو به من کرد و فرمود: به سوی من! به سوی من! نه به سمت مرجثه برو، نه به سوی قدریه و نه سوی معتزله و نه به جانب زیدیه! عرض کردم: فدایت شوم، پدرت از دنیا رفت؟ فرمود: آری، عرض کردم: به اجل خود از دنیا رفت؟ فرمود: آری، عرض کردم: بنابراین بعد از آن حضرت چه کسی امامت و رهبری ما را عهده دار است؟ فرمود: اگر خدا بخواهد تو را هدایت کند، هدایت خواهد کرد. عرض کردم: برادرت عبداللّه گمان میبرد که بعد از پدرش او امام و رهبر مردم است؟ فرمود: عبداللّه میخواهد کسی خدا را عبادت نکند. عرض کردم: به این ترتیب، بعد از پدر بزرگوارتان امام کیست؟ فرمود: اگر بخواهد تو را هدایت کند، هدایت خواهد کرد. عرض کردم: فدایت شوم، پس تو امام و رهبر مایی؟ فرمود: من چنین سخنی نمیگویم. هشام بن سالم میگوید: با خود گفتم: همانا راه درستی را در مسأله نرفتم. آنگاه عرض کردم: فدایت شوم، آیا شما خود امامی دارید؟ فرمود: نه. با شنیدن این پاسخ، بزرگی و هیبت آن حضرت چنان بر قلب من وارد شد که جز خدا کسی نمیداند! سپس گفتم: فدایت شوم، آیا میتوانم چیزی را از شما بپرسم که از پدرت میپرسیدم! فرمود: جهت اطلاع خودت بپرس ولی به دیگران نگو زیرا اگر بین مردم منتشر شود باعث کشتن من شدهای! میگوید: پس سؤالاتی کردم، دیدم دریای بی پایانی است، عرض کردم: فدایت شوم، شیعیان پدرت سرگردانند، اجازه میفرمایید این مطلب را به ایشان بگویم و آنها را به جانب شما بخوانم در حالی که شما از من خواستید مطلب را پوشیده نگه دارم؟ فرمود: کسی را که اطمینان به هدایتش داشتی بگو ولی از او قول بگیر که مطلب را مخفی بدارد زیرا اگر آن را پخش کند سر مرا بر باد خواهد داد ـ با دست مبارک اشاره به گلویش کرد ـ هشام میگوید: از محضر امام7 بیرون آمدم، ابوجعفر احول را دیدم، پرسید: از خانه موسی بن جعفر چه خبر؟ گفتم: هدایت. و جریان را نقل کردم، سپس زراره و ابوبصیر را دیدیم آنها خدمت امام رفتند و سخن آن حضرت را شنیدند و برای آنها یقین حاصل شد. بعدها مردم را گروه گروه دیدیم، هر کس که خدمت آن حضرت شرفیاب شد (به امامت او) اطمینان یافت و جز گروه عمار ساباطی، و جز اندکی از مردم کسی به سراغ عبداللّه نرفت.
9 ـ از همان کتاب از قول رافعی نقل شده است که میگوید: پسر عمویی داشتم به نام حسن بن عبداللّه که مردی پارسا و از عابدترین مردم زمانش بود و به خاطر کوشش در دیانت و عبادت، دستگاه حکومتی از او چشم میزد و چه بسا با امر به معروف و نهی از منکر خشم حکومتیان را بر میانگیخت ولی به خاطر صلاح وی آن را تحمل میکردند، و به این حال بود تا این که روزی وارد مسجد شد در حالی که ابوالحسن موسی بن جعفر7 در مسجد بود. آن حضرت اشاره فرمود، حسن نزد وی رفت، فرمود: ای ابوعلی چه قدر شادمانیم و دوست میداریم این حالی را که تو داری، جز این که تو معرفت نداری، به دنبال معرفت برو! عرض کرد: فدایت شوم، معرفت چیست؟ فرمود: برو فقه و حدیث بیاموز! گفت: از که بیاموزم؟ فرمود: از فقهای مدینه بیاموز و سپس آنها را بر من عرضه کن! میگوید: حسن بن عبداللّه رفت و (آموختههای خود را) نوشت و بعد آمد، نوشتهها را بر آن حضرت قرائت کرد، ولی امام7 همه را مردود شمرد. آنگاه فرمود: برو آگاهی پیدا کن! حسن بن عبداللّه به دینش اهمیت میداد. راوی میگوید: وی همواره در پی فرصتی بود تا این که ابوالحسن7 به قصد مزرعهای که در خارج مدینه داشت حرکت کرد، در بین راه آن حضرت را دید، عرض کرد: فدایت شوم من در پیشگاه خدای تعالی بر شما حجت را تمام میکنم مرا به آنچه معرفتش بر من واجب است راهنمایی کنید.
میگوید: در این جا ابوالحسن7 او را به امر امیرالمؤمنین و حقانیت آن بزرگوار و امر امام حسن و امام حسین و علی بن حسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد صلوات اللّه علیهم، آگاه ساخت و سپس ساکت شد. عرض کرد: فدایت شوم، امروز امام کیست؟ فرمود: اگر بگویم میپذیری؟ گفت: آری. فرمود: امروز من امامم. عرض کرد: دلیلی بفرمایید که من برای دیگران استدلال کنم. فرمود: نزد آن درخت برو ـ به درخت خاری اشاره کرد ـ بگو: موسی بن جعفر میگوید: نزد من بیا! میگوید: نزد آن درخت آمدم و پیام امام7 را رساندم. به خدا سوگند دیدم درخت زمین را شکافت و آمد در مقابل حضرت ایستاد. آنگاه امام7 اشاره فرمود: برگرد! برگشت.
راوی میگوید: حسن بن عبداللّه به امامت آن حضرت ایمان آورد و بعد به خاموشی و عبادت به سر میبرد و پس از آن کسی او را ندید که سخنی بگوید.[4]
10 ـ از جمله روایتی است که عبداللّه بن ادریس از ابن سنان نقل کرده، میگوید: روزی هارون الرشید چند جامه برای علی بن یقطین فرستاد و بدان وسیله او را گرامی داشت، در میان آنها شنلی از خز سیاه بود که همچون جامه مخصوص پادشاهان، طلادوزی شده بود! علی بن یقطین تمام آن جامهها را خدمت ابوالحسن موسی بن جعفر7 فرستاد و از آن جمله همان شنل بود و مقداری مال نیز بر آنها افزود که طبق معمول از خمس مالش خدمت امام7 میفرستاد. همین که این جامهها و اموال به دست امام7 رسید، آنها را قبول کرد امّا شنل را به وسیله همان قاصد به علی بن یقطین بازگرداند و به او نوشت: آن را نگه دار و مبادا از دستت بیرون کنی که در آینده نزدیک، به آن سخت نیازمند خواهی شد. علی بن یقطین از این که شنل را به او برگرداندهاند، به شک افتاد و علت آن را نفهمید ولی آن را نگهداشت، مدتی گذشت علی بن یقطین نسبت به غلام مخصوصش غضبناک شد و او را از کار بر کنار ساخت. غلام علاقه علی بن یقطین را به ابوالحسن موسی7 میدانست و از فرستادن مال و جامه و هدایا در فرصتهای مختلف، برای امام7، اطلاع داشت. از این رو نزد هارون رفت و بدگویی کرد و گفت: او به امامت موسی بن جعفر قائل است و هر سال خمس مالش را نزد او میفرستد و در فلان وقت آن شنل مرحمتی امیرالمؤمنین را برای او فرستاده است. هارون برآشفت و بشدت غضبناک شد و گفت: من حقیقت این مطلب را کشف میکنم اگر همین طور باشد که تو میگویی به زندگی او خاتمه میدهم. فوری فرستاد و علی بن یقطین را احضار کرد. همین که حاضر شد، گفت: آن شنلی را که به تو مرحمت کردیم چه کردی؟ گفت: یا امیرالمؤمنین: آن در نزد من در جامه دانی مهر و موم شده است، آن را معطر نگه داشتهام و کمتر روزی است که صبح جامه دان را باز نکنم و از باب تبرّک به آن نگاه نکنم. هر صبح و شب آن را میبوسم و به جای اولش بر میگردانم، هارون گفت: هم اکنون آن را حاضر کن! گفت: اطاعت یا امیرالمؤمنین. یکی از خدمتگزارانش را خواست و گفت: برو به فلان حجره خانه من و کلیدش را از خدمتگزارم بگیر و در حجره را باز کن سپس فلان صندوق را بگشا و آن جامه دانی را که مهر و موم است بیاور. چیزی نگذشت که غلام رفت و جامه دان را مهر شده آورد و در مقابل هارون نهاد، هارون دستور داد تا مهر آن را شکسته آن را باز کنند. همین که باز کردند، شنل تا شده و معطر به حال خود باقی است. خشم هارون فرو نشست، سپس به علی بن یقطین گفت: آن را به جای خود برگردان و تو نیز سرفراز برگرد، دیگر هرگز سخن هیچ سخن چینی را درباره تو باور نخواهم کرد. آنگاه دستور داد تا جایزه گرانبهایی برای علی بن یقطین فرستادند و فرمود، هزار تازیانه به غلام سخن چین بزنند، حدود پانصد تازیانه به او زده بودند که مرد.[5]
11 ـ از جمله به نقل از محمّد بن فضل روایت شده که میگوید: میان اصحاب ما درباره مسح پاها به هنگام وضو، روایت مختلف بود که آیا از انگشتان تا برآمدگی روی پاها مسح بکشند یا از برآمدگیها تا انگشتان. این بود که علی بن یقطین نامهای به ابوالحسن موسی بن جعفر7 نوشت: فدایت شوم، دانشمندان ما در مسح پاها اختلاف دارند اگر صلاح بدانید به خط خودتان چیزی بنویسید تا ان شاء اللّه، مطابق آن علم کنم، امام7 در پاسخ نوشت: مورد اختلاف در وضو را که نوشته بودی فهمیدم ولی آنچه را که در این باره به تو امر میکنم آن است که سه مرتبه مضمضه و سه بار استنشاق کن و لابلای موهای ریشت آب را رسوخ ده و سه مرتبه صورتت را بشوی و دستهایت را سه بار تا آرنج شستشو کن و تمام سرت را مسح بکش و به بیرون و به درون گوشهایت دست بکش و سه مرتبه پایت را تا برآمدگی بشوی و بر خلاف این دستور عمل نکن! وقتی که نامه امام به علی بن یقطین رسید از مطالب نامه که بر خلاف اجماع علمای شیعه بود تعجب کرد، امّا با خود گفت: مولایم به آنچه فرموده داناتر است و من فرمان او را میبرم. بعدها علی بن یقطین در وضویش مطابق نامه عمل کرد و برای اجرای دستور امام7 با نظر تمام علمای شیعه مخالفت میکرد. تا این که نزد هارون از علی بن یقطین بدگویی کردند و گفتند: او رافضی و مخالف شماست. هارون به بعضی از نزدیکانش گفت: درباره علی بن یقطین و اتهام او به مخالفت با ما و گرایش به رافضیها پیش من زیاد سعایت شده است ولی من در خدمتگزاریاش نسبت به خود قصوری ندیدهام و بارها او را آزمودهام چیزی از اتهام او بر ما ثابت نشده است و مایلم که جریان او را به طوری که خود نداند تا از من بر حذر شود، کشف کنم. گفتند: یا امیرالمؤمنین! رافضیها در وضو گرفتن با اهل سنت مخالفند و وضو را ساده میگیرند و پاها را نمیشویند، او را بدون این که بفهمد آزمایش کنید. گفت: بسیار خوب، با این عمل حقیقت وضع او روشن میشود. سپس مدتی او را به حال خود گذاشت و به کاری در منزلش مشغول ساخت تا وقت نماز فرا رسید، علی بن یقطین همیشه برای وضو و نمازش اطاق خلوتی داشت همین که وقت نماز شد، هارون پشت دیوار ایستاد؛ جایی که وی علی بن یقطین را میدید ولی او هارون را نمیدید. پس علی بن یقطین آب وضو خواست و مطابق دستور امام7 وضو گرفت، در حالی که هارون با چشم خود میدید، وقتی که جریان را دید نتوانست خودداری کند جلو آمد تا جایی که علی بن یقطین او را دید، صدا زد یا علی بن یقطین کسی که پنداشته است تو رافضی هستی دروغ گفته است. و از آن به بعد مقام علی بن یقطین پیش هارون بالا رفت و نامه امام7 بدون هیچ مقدمهای رسید: ای علی بن یقطین از هم اکنون مطابق دستور الهی وضو بگیر؛ یک مرتبه صورتت را به قصد وجوب و یک مرتبه به منظور استحباب بشوی و دستهایت را از آرنج نیز همین طور شستشو بده و جلو سر و روی پاهایت را از زیادی رطوبت وضویت مسح کن، آنچه از آن بر تو بیمناک بودیم بر طرف شد. والسلام.[6]
12- از جمله به نقل از علی بن حمزه بطائنی روایت شده که میگوید: روزی امام ابوالحسن7 از مدینه به قصد مزرعهای که در خارج شهر داشت بیرون شد در حالی که من همراهش بودم؛ او استری سوار بود و من بر الاغی سوار بودم. مقداری که راه رفتیم، شیری جلو ما را گرفت، من از ترس در جای خود ایستادم امّا ابوالحسن7 جلو رفت و اعتنایی نکرد، دیدم شیر در برابر او کرنش میکند، دم میجنباند و همهمه میکند.
امام7 توقف کرد، گویی به همهمه او گوش میدهد، شیر پنجهاش را روی ران استر امام7 نهاد. من پیش خود سخت وحشت زده شدم، آنگاه شیر به یک طرف راه حرکت کرد و امام7 رو به سمت قبله برگرداند و شروع به دعا خواندن کرد، لبهایش را به گفتن ذکری حرکت میداد که من نمیفهمیدم، سپس با دست به طرف شیر اشارهای کرد که برو! شیر همهمه طولانی کرد و امام7 میگفت: آمین! آمین! و شیر از راهی که آمده بود، رفت تا ناپدید شد و امام7 به راه خود ادامه داد، همین که از آن جا دور شدیم، عرض کردم: فدایت شوم، جریان این شیر چه بود؟ به خدا سوگند که من برای شما ترسیدم و حال او را با شما تعجب آور دیدم. امام ابوالحسن7 فرمود: آن شیر آمده بود از سختی زایمان مادهاش شکایت میکرد و از من خواست تا از خدا بخواهم که گرفتاری او را بر طرف کند و من آن کار را کردم، و به دلم افتاد که نوزادش نر خواهد بود، او را مطلع کردم. او در مقابل گفت: برو در امان خدا! خداوند هیچ درنده را بر تو و اولاد تو و هیچ یک از شیعیانت مسلط نکند و من آمین گفتم.
13 ـ از جمله مطالبی که حمیری در «الدلائل»[7] آورده است، روایتی است از احمد بن محمّد به نقل از ابوقتاده قمی و او از ابوخالد زیالی که میگوید: ابوالحسن موسی7 ـ هنگامی که برای نخستین بار به بغداد منتقل شد ـ به محل زباله رسید، در حالی که جمعی از مأموران مهدی عباسی همراهیاش میکردند. میگوید: مرا مأمور کرده بود تا لوازمی بخرم، چون مرا غمگین دید، فرمود: ابوخالد چه شده است که تو را افسرده میبینم؟ عرض کردم: میبینم که شما را نزد این طاغوت میبرند و شما را در امان نمیدانم. فرمود: ابوخالد! از طرف او خطری بر من نیست، در فلان ماه و فلان روز اول شب منتظر من باش، اگر خدا بخواهد من نزد تو خواهم آمد. من بیش از هر چیز ماهها و روزها را میشمردم تا آن روز فرا رسید، صبح زود تا اول شب جایی که وعده داده بود، ایستادم و همچنان انتظار میکشیدم تا غروب آفتاب نزدیک شد. شیطان در دلم وسوسه انداخت، کسی را ندیدم، بعد ترسیدم که شک کنم در دلم هراسی افتاد. در آن بین که من چنین وضعی را داشتم، ناگاه سیاهیی از سمت عراق پیدا شد. منتظر ماندم، دیدم ابوالحسن7 جلو قافله بر استری سوار است. فرمود: آهای ابوخالد! عرض کردم: بلی، یابن رسول اللّه. فرمود: نباید شک کنی چرا که شیطان شک و دو دلی تو را دوست میدارد. عرض کردم: این طور پیش آمد. و میگوید: از آزادی آن حضرت خوشحال شدم و گفتم: خدا را شکر که شما را از دست آن طاغوت نجات داد. فرمود: ابوخالد! آنها دوباره نزد من بر میگردند و این بار دیگر از چنگشان خلاص نخواهم شد.[8]
14- از جمله، به نقل از عیسی مداینی روایت است که میگوید: سالی به مکه رفتم و در آنجا ماندم، سپس با خود گفتم در مدینه هم به قدر مکه میمانم تا ثواب بیشتری ببرم! به مدینه رفتم، سمت مصلی کنار منزل ابوذرـ رضیاللّهعنه ـ فرود آمدم و خدمت مولایم رفت و آمد داشتم. باران سختی در مدینه نازل شد، روزی خدمت ابوالحسن7 رسیدم، سلام دادم در حالی که باران همچنان میبارید، همین که وارد شدم، پیش از هر چیز رو به من کرد و فرمود: «علیک السلام7 ای عیسی! برگرد که خانهات روی اثاثیهات خراب شد. برگشتم، دیدم خانه روی اثاثیه ریخته است. چند نفر را به مزدوری گرفتم تا وسایلم را از زیر آوار درآوردند. همه چیز را در آوردند، چیزی از بین نرفت و جز یک سطل چیزی مفقود نشد. فردای آن روز، شرفیاب شدم، سلام دادم فرمود: آیا چیزی مفقود شده گفتم: چیزی مفقود نشده جز یک سطل که با آن وضو میگرفتم.
مدتی سر مبارکش را پایین انداخت و قدری تأمل کرد، سپس سر بلند کرد و فرمود: من گمان میکنم که تو آن را فراموش کرده ای، از کنیز صاحبخانه بپرس و بگو: تو سطل را برداشتهای آن را برگردان، او آن را برمی گرداند. همین که از محضر امام7 برگشتم، نزد کنیز صاحبخانه آمدم و به او گفتم من سطل را در محل شست و شو فراموش کردم و تو وارد شدی و آن را برداشتی بنابراین، آن را برگردان تا من وضو بگیرم. میگوید: کنیز رفت و سطل را آورد.[9]
14 ـ از جمله علی بن ابی حمزه میگوید: خدمت ابوالحسن7 نشسته بودم که ناگاه مردی به نام جندب وارد شد و به امام7 سلام داد و نشست و از آن حضرت سؤالاتی کرد، بعد از طرح سؤالات بسیار، امام7 پرسید: جندب حال برادرت چطور است؟ عرض کرد: خوب است، به شما سلام میرساند. فرمود: خداوند به شما به خاطر (فوت) برادرت اجر زیادی مرحمت کند! جندب عرض کرد: سیزده روز قبل نامهای درباره سلامتی وی از کوفه به من رسید. فرمود: جندب! به خدا سوگند که او دو روز پس از وصول نامهاش به شما از دنیا رفت. او مالی را به زنش سپرده و گفته است که این مال نزد تو بماند تا وقتی که برادرم آمد آن را به او بدهی. آن مال را زیر زمین، در خانهای که ساکن بود، مدفون کرده است، وقتی که به آن جا رفتی با آن زن مهربانی نما و نسبت به خودت امیدوارش کن، آن مال را به تو خواهد داد. علی بن حمزه میگوید: جندب مردی خوش صورت بود، بعدها وی را دیدم راجع به آنچه امام7 گفته بود، پرسیدم. گفت: ای علی! به خدا سوگند که مولایم بدون کم و زیاد درباره نامه و آن مال، واقعیت را گفت.[10]
16 ـ از جمله اسحاق بن عمار میگوید: شنیدم که موسی بن جعفر7 خبر مرگ وی را به خود او داد. با خود گفتم: مگر آن حضرت میداند که هر کدام از شیعیانش کی میمیرند؟ امام7 همانند شخصی خشمگین به من نگاه کرد و فرمود: ای اسحاق! رشید هجری با این که از مستضعفین بود علم منایا و بلایا را میدانست، امام که سزاوارتر به دانستن آنهاست، ای اسحاق! تو هر چه خواستی بکن که عمر تو گذشته و تا دو سال دیگر میمیری چیزی نمیگذرد که برادران و خاندان تو اختلاف پیدا میکنند و به یکدیگر خیانت میورزند و دل دوستان و آشنایان به حال ایشان میسوزد تا آن جا که دشمنشان آنها را شماتت میکند. راوی میگوید: اسحاق گفت من از آنچه در دلم گذشته است از خداوند طلب آمرزش میکنم. بیش از دو سال از آن مجلس نگذشته بود که اسحاق مرد و مدتی از این جریان نگذشت که خاندان عمار دست به اموال مردم گشودند و بشدت مفلس شدند و آنچه امام7 فرموده بود بدون کم و زیاد بر سر آنها آمد.[11]
17 ـ از جمله، هشام بن حکم میگوید: میخواستم در منی کنیزی خریداری کنم؛ خدمت موسی بن جعفر7 نامهای نوشتم و با آن حضرت مشورت کردم. آن حضرت جواب نامه مرا نداد چون وقت طواف رسید، در محل رمی جمرات، در حالی که سوار بر الاغی رمی میکرد، نگاهی به من کرد و نگاهی به آن کنیز که در بین کنیزان بود، پس از این دیدار نامهاش به دست من رسید، نوشته بود که اگر عمرش کوتاه نبود من اشکالی در خرید او نمیدیدم. با خود گفتم: به خدا قسم که آن حضرت این سخن را به من نگفت مگر آن که چیزی در کار است، نه به خدا سوگند که او را نمیخرم. میگوید: هنوز از مکه بیرون نشده بودیم که آن کنیز مرد و دفنش کردند.[12]
18 ـ از جمله به نقل از زکریا بن آدم آمده است که میگوید: از امام رضا7 شنیدم که میفرمود: پدرم از جمله کسانی بود که در گهواره سخن میگفت. [13]
19 ـ از جمله اصبغ بن موسی میگوید: مردی از شیعیان صد دینار به وسیله من خدمت ابوابراهیم موسی بن جعفر7 فرستاد. من جز این وجه، از مال شخصی هم مبلغی برای آن حضرت به همراه داشتم. همین که وارد مدینه شدم، آب ریختم و نقدینه خود و مال او را شستم و مقداری عطر بر آنها پاشیدم. آنگاه پولهای آن مرد را شمردم دیدم نود و نه دینار است؛ دوباره شمردم دیدم همان قدر است.
یک دینار از پول خودم برداشتم و عطر زدم و میان کیسه آن مرد نهادم و شبانه خدمت امام رسیدم؛ عرض کردم: فدایت شوم، چیزی همراهم آوردهام که بدان وسیله قصد تقرب به خدا را دارم، فرمود: بده، پولهای خودم را دادم. عرض کردم: فدایت شوم فلان دوستدار شما نیز مبلغی همراه من برای شما فرستاده است. فرمود: بده، من کیسه را دادم فرمود: بریز! من ریختم، امام آنها را با دستش پراکند و یک دینار مرا از میان آنها بیرون آورد و فرمود: آن مرد با وزن اینها را فرستاده است نه به شمار.[14]
20 ـ از کتاب راوندی[15] در معجزات امام کاظم7 از امام رضا7 نقل شده است که: پدرم موسی بن جعفر بی مقدمه به علی بن حمزه فرمود: تو مردی از اهل مغرب را خواهی دید و او راجع به من از تو میپرسد، بگو: او همان امامی است که ابوعبداللّه امام صادق7 به ما فرمود، و هرگاه راجع به حلال و حرام از تو پرسید، پاسخ بده. گفت: او چه نشانی دارد؟ فرمود: مردی تنومند و بلند قامت است، اسمش یعقوب بن یزید و بزرگ قوم خود است. اگر خواست نزد من بیاید او را با خود بیاور. علی بن حمزه میگوید: به خدا سوگند من در طواف بودم که ناگاه مرد تنومند بلند قامتی به طرف من آمد و گفت: میخواهم از حال صاحبتان بپرسم. گفتم: کدام صاحب؟ گفت: از موسی بن جعفر7 پرسیدم: اسم تو چیست؟ گفت: یعقوب بن یزید. گفتم: اهل کجا هستی؟ گفت: از مغربم. گفتم: از کجا مرا شناختی؟ گفت: کسی به خوابم آمد و به من گفت: با علی بن حمزه دیدار کن و هر چه نیاز داری از او بپرس و از جای تو پرسیدم مرا راهنمایی کرد. گفتم: همین جا بنشین تا از طواف فارغ شوم و نزد تو برگردم. طواف کردم و بعد نزد او آمدم. با او صبحت کردم، دیدم مرد عاقل و زرنگی است، از من خواست تا او را خدمت موسی بن جعفر7 ببرم. او را خدمت امام7 بردم، همین که امام او را دید فرمود: ای یعقوب بن یزید، دیروز آمدی، در حالی که بین تو و برادرت در فلان جا نزاعی پیش آمد تا آنجا که به یکدیگر دشنام دادید، این راه و رسم من و پدرانم نیست، ما به هیچ یک از شیعیانمان این اجازه را نمیدهیم، بنابراین از خدا بترس زیرا به همین زودی با مرگ یکی از شما دو برادر، از یکدیگر جدا میشوید. امّا برادرت به همین سفر، پیش از رسیدن به خانواده میمیرد و تو به خاطر برخوردی که با او کردی پشیمان میشوی. چون شما قطع رحم کردید و رابطه را بریدید، در نتیجه عمرتان کوتاه شد، آن مرد با شنیدن سخنان امام7 عرض کرد: یابن رسول اللّه! اجل من در چه وقت میرسد؟ فرمود: عمر تو هم به آخر رسیده بود امّا در فلان منزل نسبت به عمهات صله رحم کردی خداوند بیست سال اجلت را به تأخیر انداخت. علی بن حمزه میگوید: سال دیگر آن مرد را در مکه ملاقات کردم. اطلاع داد که برادرم از دنیا رفت و او را پیش از آن که به خانوادهاش برسد در بین راه دفن کردند.
21 ـ از جمله مفضل بن عمر میگوید: وقتی که امام صادق7 از دنیا رفت، موسی کاظم7 را وصی خود قرار دارد، ولی برادرش عبداللّه که بزرگترین اولاد امام جعفر صادق7 در آن زمان بود، ادعای امامت کرد، این همان کسی است که معروف به افطح شد. امام موسی7 دستور داد هیزم زیادی وسط منزلش گرد آوردند و کسی را دنبال برادر خود، عبداللّه فرستاد و از او خواست تا نزد وی بیاید. وقتی که عبداللّه آمد، گروهی از شیعه نزد امام7 بودند، همین که عبداللّه نشست امام7 دستور داد هیزمها را آتش بزنند، آتش برافروخته شد و مردم علت آن را نمیدانستند تا اینکه تمام هیزمها آتش گرفت، آنگاه موسی بن جعفر7 از جا برخاست و با جامه وسط آتش نشست و ساعتی با مردم سخن گفت، سپس برخاست، جامههایش را تکان داد و به مجلس برگشت و به برادرش عبداللّه گفت: اگر میپنداری که پس از پدرت، تو امامی، برو میان آتش بنشین. حاضران گفتند: دیدیم رنگ عبداللّه تغییر کرد، از جا برخاست، و از منزل موسی بن جعفر7 بیرون شد.[16]
22 ـ از جمله، علی بن حمزه میگوید: روزی موسی بن جعفر7 دست مرا گرفت و با یکدیگر از مدینه به بیابان رفتیم؛ در راه ناگهان چشمم به مردی از اهل مغرب افتاد که الاغ مردهای در مقابلش افتاده و بار الاغ روی زمین پراکنده شده بود و مرد گریان بود.
موسی بن جعفر7 پرسید: چه شده است؟ گفت: با رفقایم قصد رفتن حج را داشتم که الاغم در این جا مرد، همراهانم رفتند و من سرگردان ماندهام و وسیلهای برای حمل بارم ندارم. امام7 فرمود: شاید الاغت نمرده است. گفت: عجب دلسوزی که مرا مسخره میکند! امام7 فرمود: نزد من تعویذ خوبی هست. آن مرد گفت: تعویذ شما درد مرا دوا نمیکند، بیش از این مرا دست میندازید، امام7 به الاغ نزدیک شد و دعایی خواند که من نشنیدم و چوبی را که بر زمین افتاده بود برداشت و با آن بر پیکر الاغ زد و حیوان را هی کرد. الاغ از جا جست و صحیح و سالم سر پا ایستاد. امام7 فرمود: ای مغربی آیا چیزی از تمسخر در این جا میبینی؟ برو به همراهانت برس! ما رفتیم و او را واگذاشتیم. علی بن ابی حمزه میگوید: روزی کنار زمزم ایستاده بودم، ناگاه همان مغربی را آن جا دیدم، وقتی که چشمش به من افتاد، به سمت من دوید و از خوشحالی مرا بوسید. گفتم: الاغت در چه حال است؟ گفت: به خدا سوگند که صحیح و سالم است نمیدانم که خداوند از کجا بر من منت گذاشت و الاغم را بعد از مردن دوباره زنده کرد. گفتم: تو به حاجتت رسیدی، چیزی را که از حد معرفت تو بیرون است، نپرس.[17]و[18]
[1] . «مطالب السؤ ول»، ص ۸۳.
[2] . طه / ۸۲: من کسانی را که توبه کنند و ایمان آوردند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدایت شوند، میآمرزم.
[3] . خداوندا تو پروردگار منی چون تشنه شوم، آب و چون غذا بخواهم، طعامم میدهی.
[4] . ارشاد مفید، ص ۲۷۳.
[5] . همان مأخذ، ص ۲۷۵.
[6] . همان مأخذ، همان ص.
[7] . «کشف الغمه»، ص ۲۵۰.
[8] . این حدیث را کلینی در کافی ج ۱ / ۴۷۷ به دو سند: یکی همین سند و یکی دیگر از علی بن ابراهیم به نقل از پدرش از قول ابی قتاده نقل کرده است. البته در مواردی عبارت مختلف است. ـ م.
[9] . همان مأخذ، ص ۲۵۱.
[10] . همان مأخذ، همان ص.
[11] . همان مأخذ، همان ص.
[12] . همان مأخذ، همان ص.
[13] . همان مأخذ، همان ص.
[14] . همان مأخذ، همان ص.
[15] . کتاب راوندی ص ۲۰۰ چاپ ضمیمه اربعین علامه مجلسی.
[16] . «خرائج» ص ۲۰۰ و ۲۰۱ و «کشف الغمه» ص ۲۵۲ و ۲۵۳.
[17] . همان مأخذ و همان ص.
[18] . ملا محسن فیض کاشانی. راه روشن (ترجمه محجه البیضاء) ج ۴ ـ ص۳۱۶.