borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد نهم»
مناظره امام صادق با منکر خدا

 

در کشور مصر، شخصی زندگی می‌‌کرد به نام عبدالملک، که چون پسرش عبدالله نام داشت، او را ابوعبدالله می‌‌خواندند، عبدالملک منکر خدا بود، و اعتقاد داشت که جهان هستی خود به خود آفریده شده است، او شنیده بود که امام شیعیان، حضرت صادق7 در مدینه زندگی می‌‌کند، به مدینه مسافرت کرد، به این قصد تا درباره‌ی خدایابی و خداشناسی، با امام صادق7 مناظره کند وقتی که به مدینه رسید و از امام صادق7 سراغ گرفت، به او گفتند: امام صادق7 برای انجام مراسم حج به مکه رفته است، او به مکه رهسپار شد، کنار کعبه رفت دید امام صادق7 مشغول طواف کعبه است، وارد صفوف طواف کنندگان گردید، (و از روی عناد) به امام صادق7 تنه زد، امام با کمال ملایمت به او فرمود:

نامت چیست؟

او گفت: عبدالملک.

امام: کنیه‌ی تو چیست؟

عبدالملک: ابو عبدالله.

امام: این ملکی که تو بنده‌ی او هستی از حاکمان زمین است یا از حاکمان آسمان؟ وانگهی (مطابق کنیه‌ی تو) پسر تو بنده‌ی خداست، بگو بدانم او بنده‌ی خدای آسمان است، یا بنده‌ی خدای زمین؟ هر پاسخی بدهی محکوم می‌‌گردی.

عبدالملک چیزی نگفت.

هشام بن حکم، شاگرد دانشمند امام صادق7 در آنجا حاضر بود، به عبدالملک گفت: چرا پاسخ امام را نمی‌‌دهی؟ عبدالملک از سخن هشام بدش آمد، و قیافه‌اش درهم شد.

امام صادق7 با کمال ملایمت به عبدالملک گفت: صبر کن تا طواف من تمام شود، بعد از طواف نزد من بیا تا با هم گفتگو کنیم.

هنگامی که امام از طواف فارغ شد، او نزد امام آمد و در برابرش نشست، گروهی از شاگردان امام7 نیز حاضر بودند، آنگاه بین امام و او این گونه مناظره شروع شد:

آیا قبول داری که این زمین زیر و رو و ظاهر و باطل دارد؟

آری.

آیا زیرزمین رفته‌ای؟

نه.

پس چه می‌‌دانی که در زمین چه خبر است؟

چیزی از زمین نمی‌‌دانم، ولی گمان می‌‌کنم که در زیر زمین، چیزی وجود ندارد.

گمان و شک، یکنوع درماندگی است، آنجا که نمی‌‌توانی به چیزی یقین پیدا کنی.

آنگاه امام به او فرمود: آیا به آسمان بالا رفته‌ای؟

نه.

آیا می‌‌دانی که آسمان چه خبر است و چه چیزها وجود دارد؟

نه.

عجبا! تو که نه به مشرق رفته‌ای و نه به مغرب رفته ای، نه به داخل زمین فرو رفته‌ای و نه به آسمان بالا رفته‌ای، و نه بر صفحه‌ی آسمانها عبور کرده‌ای تا بدانی در آنجا چیست، و با آن همه جهل و ناآگاهی، باز منکر می‌‌باشی (تو که از موجودات بالا و پائین و نظم و تدبیر آنها که حاکی از وجود خدا است، ناآگاهی، چرا منکر خدا می‌‌باشی؟ ) آیا شخص عاقل به چیزی که ناآگاه است، آن را انکار می‌‌کند؟

تاکنون هیچکس با من این گونه، سخن نگفته.

بنابراین تو در این راستا، شک داری، که شاید چیزهائی در بالای آسمان و درون زمین باشد یا نباشد؟

آری شاید چنین باشد

(به این ترتیب، منکر خدا از مرحلهء انکار، به مرحلهء شک و تردید رسید). کسی که آگاهی ندارد، بر کسی که آگاهی دارد، نمی‌‌تواند برهان و دلیل بیاورد.

از من بشنو و فراگیر، ما هرگز درباره‌ی وجود خدا شک نداریم، مگر تو خورشید و ماه و شب و روز را نمی‌‌بینی که در صفحه افق آشکار می‌‌شوند و بناچار در مسیر تعیین شده‌ی خود گردش کرده و سپس باز می‌‌گردند، و آنها در حرکت در مسیر خود، مجبور می‌‌باشند، اکنون از تو می‌‌پرسم: اگر خورشید و ماه، نیروی رفتن (و اختیار) دارند، پس چرا بر می‌‌گردند، و اگر مجبور به حرکت در مسیر خود نیستند، پس چرا شب، روز نمی‌‌شود، و به عکس، روز شب نمی‌‌گردد؟

به خدا سوگند، آنها در مسیر و حرکت خود مجبورند، و آن کسی که آنها را مجبور کرده، از آنها فرمانرواتر و استوارتر است.

راست گفتی.

بگو بدانم، آنچه شما به آن معتقدید، و گمان می‌‌کنید دهر (روزگار) گرداننده‌ی موجودات است، و مردم را می‌‌برد، پس چرا آنها را بر نمی‌‌گرداند، و اگر بر می‌‌گرداند، چرا نمی‌‌برد؟

همه مجبور و ناگزیرند، چرا آسمان در بالا، و زمین در پائین قرار گرفته؟ چرا آسمان بر زمین نمی‌‌افتد؟

و چرا زمین از بالای طبقات خود فرو نمی‌‌آید، و به آسمان نمی‌‌چسبد، و موجودات روی آن به هم نمی‌‌چسبند؟!

«وقتی که گفتار و استدلالهای محکم امام به اینجا رسید عبدالملک، از مرحلة شک نیز رد شد، و به مرحله ایمان رسید)

در حضور امام صادق7 ایمان آورد و گواهی به یکتائی خدا و حقانیت اسلام دارد و آشکارا گفت: آن خدا است که پروردگار و حکم فرمای

زمین و آسمانها است، و آنها را نگه داشته است!

حمران، یکی از شاگردان امام که در آنجا حاضر بود، به امام صادق7 رو کرد و گفت: فدایت گردم، اگر منکران خدا به دست شما، ایمان آورده و مسلمان شدند، کافران نیز بدست پدرت (پیامبر6) ایمان آوردند.

عبدالملک تازه مسلمان به امام عرض کرد: مرا به عنوان شاگرد، بپذیر!

امام صادق7 به هشام بن حکم (شاگرد برجسته‌اش) فرمود: عبدالملک را نزد خود ببر، و احکام اسلام را به او بیاموز.

هشام که آموزگار زبردست ایمان، برای مردم شام و مصر بود، عبدالملک را نزد خود طلبید، و اصول عقائد و احکام اسلام را به او آموخت، تا اینکه او دارای عقیدة پاک و راستین گردید، به گونه‌ای که امام صادق7 ایمان آن مؤمن (و شیوة تعلیم هشام) را پسندید.

 

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: