در یکی از سالها؛ امام صادق7 در مکه بود؛ آنها نیز در مکه کنار کعبه بودند؛ ابن مقفع به ابن ابی العوجا رو کرد و گفت: این مردم را میبینی که به طواف کعبه سرگرم هستند؛ هیچ یک از آنها را شایسته انسانیت نمیدانم؛ جز آن شیخی که در آنجا (اشاره به مکان جلوس امام صادق7 کرد) نشسته است؛ ولی غیر از او؛ دیگران عده ای از اراذل و جهال و چهارپایان هستند.
ـ چگونه تنها این شیخ (امام صادق7) را به عنوان انسان با کمال یاد میکنی؟.
برای آنکه من با او ملاقات کردهام؛ وجود او را سرشار از علم و هوشمندی یافتم؛ ولی دیگران را چنین نیافتم.
ـ بنابراین لازم است؛ نزد او بروم و با او مناظره کنم و سخن تو را در شأن او بیازمایم که راست میگویی یا نه؟.
به نظر من این کار را نکن؛ زیرا میترسم؛ در برابر او درمانده شوی؛ و او عقیده تو را فاسد کند.
ـ نظر تو این نیست؛ بلکه میترسی من با او بحث کنم؛ و با چیره شدن بر او نظر تو را در شأن و مقام او؛ سست کنم.
اکنون که چنین گمانی درباره من داری؛ برخیز و نزد او برو؛ ولی به تو سفارش میکنم که حواست جمع باشد؛ مبادا لغزش یابی و سرافکنده شوی مهار سخن را محکم نگهدار؛ کاملاً مراقب باش تا مهار را از دست ندهی و درمانده نشوی...
برخاست و نزد امام صادق7 رفت و پس از مناظره؛ نزد دوستش ابن مقفع بازگشت و گفت: وای بر تو ای ابن مقفع! این شخص بالاتر از بشر است؛ اگر در دنیا روحی باشد و بخواهد در جسدی آشکار شود؛ و یا بخواهد پنهان گردد همین مرد است.
او را چگونه یافتی؟
ـ نزد او نشستم؛ هنگامی که دیگران رفتند و من تنها با او ماندم؛ آغاز سخن کرد و به من گفت: اگر حقیقت آن باشد که اینها (مسلمانان طواف کننده) میگویند؛ چنانکه حق هم همین است؛ در این صورت اینها رستگارند و شما در هلاکت هستید؛ و اگر حق با شما باشد که چنین نیست؛ آنگاه شما با آنها (مسلمانان) برابر هستید (در هر دو صورت؛ مسلمانان؛ زیان نکردهاند).
ـ من به او (امام) گفتم: خدایت رحمت کند؛ مگر ما چه میگوئیم و آنها (مسلمانان) چه میگویند؟ سخن ما با آنها یکی است.
فرمود: چگونه سخن شما با آنها (مسلمین) یکی است؛ با اینکه آنها به خدای یکتا و معاد و پاداش و کیفر روز قیامت؛ و آبادی آسمان و وجود فرشتگان؛ اعتقاد دارند؛ ولی شما به هیچیک از این امور؛ معتقد نیستید و منکر وجود خدا میباشید.
ـ من فرصت را بدست آورده و به او (امام) گفتم: اگر مطلب همان است که آنها (مسلمانان) میگویند و قائل به وجود خدا هستند؛ چه مانعی دارد که خدا خود را بر مخلوقش آشکار سازد؛ و آنها را به پرستش خود دعوت کند؛ تا همه بدون اختلاف به او ایمان آورند؛ چرا خدا خود را از آنها پنهان کرده و بجای نشان دادن خود؛ فرستادگانش را به سوی آنها فرستاده است؛ اگر او خود بدون واسطه با مردم تماس میگرفت؛ طریق ایمان آوردن مردم به او نزدیکتر بود.
او (امام) فرمود: وای بر تو چگونه خدا بر تو پنهان گشته با اینکه قدرت خود را در وجود تو به تو نشان داده است؛ قبلاً هیچ بودی؛ سپس پیدا شدی؛ کودک گشتی و بعد بزرگ شدی؛ و بعد از ناتوانی؛ توانمند گردیدی؛ سپس ناتوان شدی؛ و پس از سلامتی؛ بیمار گشتی؛ سپس تندرست شدی؛ پس از خشم؛ شاد شدی؛ سپس غمگین؛ دوستیت و سپس دشمنیت و به عکس؛ تصمیمت پس از درنگ؛ و به عکس؛ امیدت بعد از ناامیدی و به عکس؛ یاد آوریت بعد از فراموشی و به عکس و. .. به همین ترتیب پشت سرهم نشانههای قدرت خدا را برای من شمرد؛ که آنچنان در تنگنا افتادم که معتقد شدم بزودی بر من چیره میشود؛ برخاستم و نزد شما آمدم.