1 ـ مرحوم شیخ حر عاملی و راوندی و دیگر بزرگان آوردهاند:
پس از آن که امام جعفر صادق7 به شهادت رسید، یکی از فرزندانش به نام عبدالله ـ که بزرگترین فرزند حضرت بود ـ ادعای امامت کرد.
امام موسی کاظم7 دستور داد تا مقدار زیادی هیزم وسط حیاط منزلش جمع کنند؛ و سپس شخصی را به دنبال برادرش عبدالله فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نماید.
چون عبدالله وارد شد، دید که جمعی از اصحاب و شیعیان سرشناس نیز در آن مجلس حضور دارند. و چون عبدالله کنار برادر خود امام کاظم7 نشست، حضرت دستور داد تا هیزمها را آتش بزنند؛ و با سوختن هیزم ها، آتش زیادی تهیه گردید. تمامی افراد حاضر در مجلس، در حیرت و تعجب فرو رفته بودند و از یکدیگر میپرسیدند که چرا امام موسی کاظم7 چنین کاری را در آن محل و مجلس انجام میدهد. آن گاه حضرت از جای خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاکره گردید. پس از گذشت ساعتی بلند شد و لباسهای خود را تکان داد و آمد در جایگاه اولیه خود نشست و به برادرش عبدالله فرمود: اگر گمان داری بر این که تو بعد از پدرت امام جعفر صادق7 امام و خلیفه هستی، بلند شو و همانند من در میان آتش بنشین. عبدالله چون چنان صحنهای را دید و چنین سخنی را شنید، رنگ چهرهاش دگرگون شد و بدون آن که پاسخی دهد با ناراحتی برخاست و مجلس را ترک کرد.[1]
2ـ همچنین داود رقی حکایت کند: روزی به محضر مبارک امام جعفر صادق7 شرفیاب شدم و پس از عرض سلام در کناری نشستم، سپس فرزندش حضرت ابوالحسن موسی بن جعفر7 وارد شد و از شدت سردی هوا، لباسهای خویش را به دور خود پیچیده بود. همین که امام موسی کاظم7 نزد پدر آمد، امام صادق7 اظهار داشت: ای فرزندم! در چه حالتی هستی؟ پاسخ داد: در سایه رحمت و پناه خداوند متعال هستم، و بعد از آن اظهار نمود: ای پدر! من اشتهای مقداری انگور و انار دارم؟ داود رقی گوید: من با خود گفتم: چگونه حضرت در این فصل زمستان و سرمای شدید اشتها و میل به تناول این نوع میوهها را دارد، ولی حضرت از افکار درونی من آگاه شد و فرمود: خداوند متعال بر هر چیز و هر کاری قدرت دارد.
و سپس به من فرمود: ای داود! بلند شو و برو داخل حیاط منزل ببین چه خبر است؛ و در باغ چه میبینی؟ پس، از جای خود برخاستم و به طرف حیاط حرکت کردم، همین که وارد حیاط شدم، با حالت تعجب دیدم درخت انگور و انار پر از میوه است.
با دیدن این صحنه شگرف، بر اعتقاد و ایمانم افزوده شد؛ و با خود گفتم: اکنون به اسرار و علوم اهل بیت عصمت و طهارت: آگاه گشتم و اعتقادم کامل گردید.
سپس مقداری از انگور و تعدادی انار چیدم و چون وارد اتاق شدم حضرت موسی کاظم7 آنها را از من گرفت و شروع به تناول نمود؛ و در ضمن اظهار داشت: این از فضل پروردگار است، که ما خانواده عصمت و طهارت را بر آن اختصاص داده و گرامی داشته است.[2] و [3]
3 ـ ابن طلحه میگوید[4] وی امامی «جلیل القدر، عظیمالشأن و کثیر التهجد» بود. کسی که در راه اجتهاد کوشا بود و کراماتی از او مشاهده شده و به عبادت مشهور و بر طاعات مواظب بود و شب را به سجده و قیام، و روز را به صدقه و صیام، سپری میکرد. و به دلیل حلم زیاد و گذشت فراوانش از تجاوزگران، به آن جناب کاظم گفتهاند. در برابر کسی بدی کرده بود، نیکی میکرد و بر آن که جسارت ورزیده بود عفو و اغماض مینمود. به خاطر عبادتهای بسیاری وی را عبد صالح میخواندند و در عراق به خاطر آنکه حاجت متوسلان به خدای تعالی را بر میآورد، به باب الحوائج مشهور میباشد، کراماتش باعث حیرت خردمندان گردید از آن رو که وی در پیشگاه خدا پایدار و استوار بوده است.
ابن طلحه میگوید: وی چندین لقب دارد که مشهورترین آنها، کاظم است. و از جمله آنها صابر، صالح و امین میباشد. و امّا مناقب آن حضرت فراوان است و اگر هیچ یک از آنها نبود جز عنایت پروردگار به وی، همین یک منقبت او را بس بود.
شیخ مفید; میگوید: ابوالحسن موسی7 عابدترین و فقیهترین اهل زمانش بود و از همگان بخشنده تر و بزرگوارتر بود. نقل شده است که آن حضرت نافلههای شب را تا نماز صبح ادامه میداد، سپس تعقیبات نماز را تا طلوع آفتاب به جا میآورد و به سجده میرفت و سرش را از دعا و حمد خدا تا نزدیک ظهر بلند نمیکرد زیاد دعا میکرد و میگفت: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ الرَّاحَةَ عِنْـدَ الْـمَوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْـدَ الْحِسَاب» و این عبارات را تکرار میکرد. و از جمله دعاهای آن حضرت است: «عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ، فَلْيَحْسُنِ الْعَـفْوُ مِنْ عِنْدِكَ». همواره از ترس خدا میگریست به حدی که محاسنش با اشک چشمها تر میشد و از همه کس بیشتر، با خانواده و خویشاوندان صله رحم داشت. در شب هنگام از مستمندان مدینه دلجویی میکرد؛ در زنبیلش پول نقد از درهم و دینار و همچنین آرد و خرما به دوش میکشید و به فقرا میرساند به طوری که نمیدانستند از کجا میآید.[5]
4 ـ محمّد بن عبیداللّه بکری میگوید: به مدینه رفتم، وامیداشتم که از بس طلبکار آن را مطالبه میکرد، درمانده شده بودم، با خود گفتم نزد ابوالحسن موسی7 بروم و درد دل کنم. در مزرعهای که داشت خدمت آن حضرت رسیدم؛ غلامی در حضورش بود، داخل غربال بزرگی قطعات گوشت خشکیدهای بود، من هم با او خوردم، آنگاه پرسید چه حاجت داری؟ جریان را گفتم، وارد خانه شد، چندان زمانی نگذشت که بیرون آمد، به غلامش فرمود: برو! آنگاه دستش را به طرف من دراز کرد، کیسهای را که سیصد دینار داشت به من داد سپس از جا بلند شد و رفت. بعد من برخاستم و بر مرکبم سوار شدم و مراجعت کردم.[6]
5 ـ آوردهاند که مردی از اولاد عمر بن خطاب در مدینه بود، همواره موسی بن جعفر7 را میآزرد و هر وقت وی را میدید دشنامش میداد و به علی7 ناسزا میگفت، اصحاب عرض کردند: به ما اجازه دهید تا این فاجر را بکشیم! امام7 آنها را نهی کرد و به شدت از این کار باز داشت. روزی پرسید عمری کجا است؟ گفتند: به کشتزارش رفته است، امام7 از شهر بیرون شد، سوار بر الاغش به مزرعه او رفت، مرد عمری فریاد بر آورد، زراعت ما را پا مال نکن امّا ابوالحسن7 با الاغش همان طور میرفت تا به نزد وی رسید، پیاده شد و نشست، با او خوشرویی کرد وی را خنداند و فرمود: چقدر برای کشتزارت خرج کردهای؟ گفت: صد دینار. فرمود: چقدر امیدواری که محصول برداری؟ عرض کرد: علم غیب ندارم. فرمود: گفتم: چقدر امیدواری که عایدت شود؟ گفت: امید دویست درهم عایدی دارم. امام7 کیسهای را بیرون آورد که سیصد درهم داشت به او داد و فرمود: این را بگیر، زراعتت هم به حال خودش باقی است و خداوند به قدری که انتظار داری نصیب تو خواهد کرد. میگوید: آن مرد عمری از جا برخاست سر حضرت را بوسید و تقاضا کرد از لغزش او بگذرد. امام7 لبخندی به او زد و برگشت و راهی مسجد شد دید عمری در مسجد نشسته است. همین که چشمش به امام افتاد، عرض کرد: خدا میداند که رسالتش را در کجا قرار دهد. راوی میگوید: اصحاب امام7 به جانب آن مرد شتافتند و گفتند: جریان تو چیست، تو که عقیده دیگری داشتی؟ جواب داد: شما هم اکنون شنیدید که من چه گفتم. و همچنان امام7 را دعا میکرد ولی آنها با وی و او با ایشان مخاصمه میکردند. همین که امام7 به منزلش برگشت به اصحابی که پیشنهاد کشتن عمری را کرده بودند، فرمود: دیدید چگونه کار او را اصلاح کردم و شرش را کفایت نمودم.[7]
6 ـ گروهی از دانشمندان نقل کردهاند که ابوالحسن7 همواره دویست تا سیصد دینار صله میداد و کیسههای (مرحمتی) موسی بن جعفر7 ضرب المثل بود.[8]
علی بن عیسی میگوید: (چنان که گفتیم: آن حضرت) فقیهترین مردم زمان خویش و از همه بیشتر حافظ قرآن بود. قرآن را خوش صداتر از همه تلاوت میکرد؛ وقتی که قرآن میخواند غمگین بود و میگریست و شنوندگان را نیز میگریانید. مردم مدینه او را زینت متهجدان مینامیدند و به دلیل آنکه خشم خود را فرو میخورد، کاظم نام گرفت. آن حضرت به قدری در برابر ستمگران بردباری کرد که سرانجام در زندان و کنده و زنجیر ایشان شهید شد.[9]
[1] . اثبات الهداهٔ: ج 3، ص 196، بحار الأنوار: ج 48، ص 67، ح 69.
[2] . الخرایج و الجرایح: ج 2، ص 617، ح 16.
[3] . منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام موسی کاظم؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.
[4] . مطالب السؤول، ص ۸۳.
[5] . ارشاد، ص ۲۷۷.
[6] . همان مأخذ، همان ص.
[7] . همان مأخذ، ص ۲۷۸.
[8] . همان مأخذ، همان ص.
[9] . «کشف الغمه»، ص ۲۴۷.