موسی شدی که معجزهای دست و پا کنی
راهی برای رد شدن قوم، وا کنی
زنجیرهای زیر گلویت مزاحماند
فرصت نمیدهند خودت را دعا کنی
در یک بدن به جای همه درد میکشی
می خواستی تمام خودت را فدا کنی
وقت اذان مغرب این تازیانههاست
وقتش رسیده است که افطار وا کنی
مثل علی عروج نمازت امان نداد
فکری به حال فاصله ساق پا کنی
عیسی مسیح من به صلیبت کشیدهاند
این گونه بهتر است خدا را صدا کنی
حالا میان قحطی تابوتهای شهر
باید به تختههای دری اکتفا کنی[1]
[1] . علی اکبر لطیفیان