بر روی لبهایت به جز یا ربنا نیست
غیر از خدا، غیر از خدا، غیر از خدا نیست
زنجیرها راه گلویت را گرفتند
در این نفس بالا که میآید صدا نیست
چیزی نمانده از تمام پیکر تو
انگار که یک پوستی بر استخوانی است
زخم گلوی تو پذیرفته است اما
زخم دهانت کار این زنجیرها نیست
این ایستادن با زمین خوردن مساوی است
از چه تقلا میکنی؟ این پا که پا نیست
اصلاً رها کن این پلید بد دهان را
از چه توقع میکنی وقتی حیا نیست
نامرد! زندانبان! در این زندان تاریک
این که کنارش میزنی با پا عبا نیست
این تخته در که شده تابوت حالا
بهتر نباشد بدتر از آن بوریا نیست
اما تو را با نیزهها بالا نبردند
پس هیچ روزی مثل روز کربلا نیست[1]
[1] . علیاکبر لطیفیان.