مأمون از امام7 دعوت کرد که با خانواده و دوستان خود بیاید، تا وانمود سازد که پیشنهاد خلافت به او امر جدی است، و طبیعت قضیه یعنی تسلیم شدن حکومت اقتضاء دارد که امام در مرو، دیر بنماند، پس باید با خاندانش باشد، اما امام7 تنها آمد، و چنین رفتاری بی تردید میتوانست کسانی را که از مسایل سیاسی آگاهی داشتند، بخصوص شیعیان را که در ارتباط مستقیم با امام بودند، متوجه سازد که اما اجباراً این مسافرت را پذیرفته است.[1]
امام7 با علم و آگاهی مخصوصی که داشت، تاکتیکهای مأمون را میدانست که مأمون فقط برای استقرار پایههای حکومت خود او را میخواهد اما همین که حکومت او استحکام یابد، مأمون کار خود را میکند، لذا از قبولی پیشنهاد خلافت سرباز زد، و قبولی و لایتعهدی ماهها بطول انجامید تا آن که امام تهدید شد و ازروی اکراه و اجبار آن را پذیرفت. ریان میگوید: بر امام رضا7 وارد شدم و گفتم: یابن رسول الله؛ مردم میگویند: تو با این زهد و تقوا چرا ولایتعهدی مأمون را قبول کردی؟
حضرت فرمود: خدا میداند خوش نداشتم، ولی خود را در معرض قتل میدیدم پس قبول کردم وای بر اینها مگر نمیدانند که یوسف نبی که فرستاده خدا بود، وقتی که مضطر شد، تسلط بر دارایی مملکت را برای خود پیشنهاد کرد و گفت: ﴿اجْعَلْني عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفيظٌ عَليمٌ﴾.[2]
مأمون برخلاف شرطی که از امام قبول کرده بود، میکوشید که امام7 را در صحنه بکشاند، و از او برای خاموش کردن غائلهها به نفع خود استفاده نماید، و امام7 شرط را به یاد او میآورد. مأمون از امام7 خواست که نامهی به دوستانش که کار را بر مأمون سخت کرده بودند، بنویسد و آنان را به آرامش بخواند، امام7 فرمود: من شرط کرده بودم که در امور مداخله
نکنم، و ازروزی که ولایتعهدی را پذیرفتهام چیزی بر نعمتم افزوده نگشته است.
قبولاندن این شرط همهی فرصتهای مأمون را از بین برد، و به هدف هایی که میخواست به آن برسد، نرسید.
مأمون میخواست امام7 را در کارهای خود شریک نماید، و امام با عدم قبولی مسؤولیت، وضعیت ناهنجاری را که محصول دو قرن بود، نپذیرفت.[3]
امام7 در نیشابور در برابر ازدحام عظیمی، حدیثی را که سلسلهی سند آن را به پیامبر میرساند، خواند، و در آن توحید را که اساس عقیده و حیات است، مطرح کرد و خود را بعنوان شرط توحید مطرح نمود، و با این گفتار مشروعیت حکومت بنی عباس را زیر سؤال برد، و این ضربهی بزرگ دیگری بود که به مأمون وارد میشد، زیرا منظور از این شروط که موجب تمامیت توحید است، نه خلافت است و نه ولایتعهدی، چون تا هنوز امام این منصب را بعهده نگرفته است، بلکه منظور از این شرط امامت و ولایت است.[4]
امام رضا7 فرمود:
مأمون چیزی به من نداده است و آن چه را به من پیشنهاد میکند حق من است.[5]
در کیفیت بیعت، اثبات کرد که مأمون که خود را امیرالمؤمنین و خلیفهی رسول الله میداند، تازه جاهل به احکام است حتی عقد آن چه را به امام سپرده است، نمیداند. و امام در این مجلس بزرگ دست خود را طوری گرفت که پشت دست طرف خودش باشد و روی دستش طرف مردم، مأمون گفت: دستت را دراز کن تا مردم بیعت کنند، حضرت فرمود: جدم رسول خدا 6 این چنین بیعت میگرفت، پس مردم بیعت کردند و گفتند: کسی که عقد بیعت را نمیداند چگونه مستحق امامت باشد؟[6]
امام7 در وثیقهی ولایتعهدی نوشت:
«أَنَّ اللهَ يَعْلَمُ خائِنَـةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُـخْفِي الصُّدُورُ».
خواست نظرها را متوجه بسازد که کار به خیانت علنی کشانده خواهد شد.[7]
این اقدام امام7 حقانیت امامت ائمه7 و بطلان خلافت خلفای پیشین را به اثبات رساند، و امام در خطبهاش فرمود:
سپاس خدای را که برای ما آن چه را که مردم از بین برده بودند، حفظ کرد و آن چه را پست و بی مقدار کرده بودند، بالا برد، چنان چه هشتاد سال بر منبرهای کفر، مورد سب و سرزنش قرار گرفته بودیم، فضایل و مناقب ما را از مردم پوشیده نگهداشتند، و اموال هنگفتی برای دروغ بستن به ما، به مردم داده بودند، و با تمام این احوال، خدا برای ما جز بلندی نام نخواست، و فضیلتها را آشکار فرمود.[8]
و این فرمودهی امام7 که:
«امیرالمؤمنین که خدا او را در رفتن راه راست کمک کند و در استقامت امرش توفیق دهد، از حق ما آن چه دیگران انکار کرده بودند، به رسمیت شناخت و مرا به ولی عهدی برگزید، و اگر من پس از او زنده ماندم، ریاست کل را بعهده خواهم داشت»؛
گرفتن اعتراف است از مأمون به آن که خلافت حق اهلبیت است و یکی از نکات اصلی مسئله که امام7 آن را دنبال میکرد، همین موضوع بود.[9]
مأمون با تشکیل جلسات علمی و دعوت فقها، متکلمین، اهل حدیث و... از طرفی علم دوستی خود را وانمود میساخت، اما منظور اصلی او این بود که شاید مسئلهی مشکلی متوجه آن حضرت شده و او را از پاسخ ناتوان بسازد، و بدین وسیله او را بی اعتبار نماید، ولی نتیجهی معکوس میداد، و برای همه ثابت شد که امام رضا7 سزاوارتر به خلافت است به جهت علم و فضلی که دارد تا آن که مأمون احساس خطر کرد و او را به فکر انداخت که امام7 نه تنها درد او را دواء نمیکند، بلکه اوضاع را علیه او تحریک مینماید، و این به شهادت آن حضرت منجر شد.[10]
و بالاخره امام علی ابن موسی الرضا7 در برابر پیشنهاد مأمون بیشتر از دو راه در پیش نداشت و آن این که یا باید خلافت را قبول و به رأی خود عمل میکرد و بِمـا أَنْزَلَ اللَّـهُ حکم مینمود؛ و از لازمهی آن این است که باید در کل نظام تغییرات بوجود بیاورد، و عناصر فاسد را بکلی از دستگاه عزل کرده و عناصر صالح به جای آن بگمارد، ولی تحقق این کار مشکل بود، زیرا شیعیان هر چند زیاد بودند، ولی آنچنان نیروی تعلیم دیده و وفاداری]؛ [11] که بتوانند مسؤولیتها را بپذیرند، و از عهدهی کشورداری خوب بیرون آیند، و در برابر اعتشاشات و مخالفتهای داخلی مقاومت نمایند، نبودند. زیرا مردم هر چند اهلبیت: را دوست داشتند، ولی کاملاً تربیت اسلامی صحیح نشده بودند، و از مردمی که در جو حکومت بنی امیه و بنی عباس تربیت شده و به فرهنگ آنان خو گرفتهاند، نباید انتظار داشت که چنین اصلاحات ریشه داری را تحمل کرده و از حکم تخلف ننمایند. بگذاریم از آن که پیشنهاد مأمون از روی صدق و اخلاص نبود، و تهدید به قتل شاهد آنست چه اگر کسی به امامت امام7 به راستی معتقد باشد، او را تهدید به قتل نمیکند و همچنین برگرداندن امام7 از نیمه راه و اجازه ندادن برای نماز عید.
راه دیگری که برای امام میسر بود، همین بود که از خلافت خود را سبک بال نماید، و ولایتعهدی را بپذیرد با همین شروط که مطرح کردند و این اصولیترین روشی بود که بازیهای سیاسی مأمون را کاملاً خنثی
نمود.[12]
[1] . پیشین، جعفریان، ج 2، ص 76؛ به نقل از تاریخ الحکماء: ص 221 حیات امام رضا7: ص 222.
[2] . همان، ج 2، ص 76؛ به نقل از عیون اخبار الرضا: ج 2، ص 151 .
[3] . همان، ج 2، ص 74؛ به نقل از عیون اخبار الرضا7: ج 2، ص 168 ـ 167 .
[4] . شذرات سیاسیه من حیات الائمه:: شبر، حسن، ص 153به نقل از بحار: ج 49.
[5] . همان، ج 2، ص 78 به نقل از اصول کافی: ج 1، ص 448؛ عیون اخبار الرضا7: ج 2، ص 219، چاپ اعلمی؛ اثبات الوصیهٔ: ص 203.
[6] . یوسف: 55.
[7] . پیشین، مجلسی، ج 49، ص 155؛ به نقل از کافی: ج 8، ص 151.
[8] . همان، ص 141، به نقل از عیون اخبار الرضا7: ص 154ـ 151.
[9] . شذرات سیاسیه من حیات الائمه:: ص 167.
[10] . پیشین، جعفریان، ج 2، به نقل از عیون اخبار الرضا7: ج 2، ص 162، چاپ اعلمی.
[11] .
[12] . اندیشه حکومت دینی، ج 1، ص 547 ـ 556.