borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد نهم»
بُشر حافی و امام کاظم

روزی امام از کوچه‏های بغداد عبور می‌کرد. از خانه‏ای صدای رقص و پایکوبی بلند بود. اتفاقاً در همان زمان خادمه‏ای از منزل بیرون آمد در حالی که آشغال هایی همراهش بود و گویا می‌خواست بیرون بریزد. امام به او فرمود: صاحب این خانه آزاد است ‏یا بنده؟ خادمه گفت: این جا خانه‏ «بشر» یکی از رجال، اشراف و اعیان است؛ همانا که آزاد است. امام فرمود: بله، آزاد است؛ اگر بنده بود که این سر و صداها از خانه‏اش بلند نبود. امام این سخن را فرمود و رفت. خادمه به منزل بازگشت. چون غیبتش طولانی شده بود، بشر از او پرسید چرا معطل کردی؟ خادمه گفت: مردی مرا به حرف گرفت و سؤال عجیبی از من پرسید. بشر گفت چه سوالی؟ از من پرسید که صاحب این خانه بنده است ‏یا آزاد؟ گفتم البته که آزاد است. بعد هم گفت: بله، آزاد است، اگر بنده می‏بود که این سر و صداها از خانه‌‌‌‌اش بیرون نمی‌آمد. بشر گفت: آن مرد چه نشانه‏هایی داشت؟ وقتی خادمه علائم و نشانه‏ها را گفت، بشر فهمید که موسی بن جعفر است. پرسید: از کدام سمت رفت؟ بشر در حالی که پایش برهنه ‏بود، به خود فرصت نداد که برود کفش‌هایش را بپوشد، برای این که ممکن بود امام را پیدا نکند. با پای برهنه بیرون دوید و خودش را به موسی بن جعفر رسانید. سپس خود را به پای امام انداخت و عرض کرد: شما چه گفتید؟ امام فرمود: من این را گفتم. بشر فهمید که مقصود چیست. گفت: آقا! من از همین ساعت می‌خواهم بنده خدا باشم؛ و واقعاً هم راست گفت. از آن ساعت دیگر بنده خدا شد. و به این علت که پابرهنه به دنبال حضرت دوید به بشر حافی ـ بشر پا برهنه ـ مشهور گشت.

باید دقت نمود که این اخبار به گوش خلیفه هم می‌رسید. هارون از این همه نفوذ کلام امام در بین مردم هراسناک بود و احساس خطر می‏کرد، و می‏گفت: او نباید باشد، و می‌گفت بودن تو از نظر من گناه است. البته امام هم در عین حال از روشن کردن شیعیان و محارم خود هیچ کوتاهی نمی‏کردند، و جریان را به آنها می‏گفتند تا حقیقت ماجرا بر همه آشکار شود.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: