borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد نهم»
مناظره با عبدالله دیصانی با هشام بن حکم

 

هشام بن حکم از شاگردان زبردست و هوشمند امام صادق7 بود، روزی یکی از منکران خدا به نام عبدالله دیصانی با هشام ملاقات کرد و پرسید:

آیا تو خدا داری؟

هشام: آری.

عبدالله: آیا خداوند تو قادر است؟

هشام: آری، هم توانا است و هم بر همه چیز مسلط است.

عبدالله: آیا خدای تو می‏تواند همه دنیا را در میان تخم مرغ بگنجاند، بی آنکه دنیا کوچک شود، و درون تخم مرغ، وسیع گردد؟

هشام: برای پاسخ به این سؤال به من مهلت بده.

عبدالله: یک سال به تو مهلت می‏دهم.

هشام، سوار شد و به حضور امام صادق7 رسید، و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا، عبدالله دیصانی نزد من آمده و سؤالی از من کرد که برای پاسخ به آن، تکیه گاهی جز خدا و شما کسی نیست.

امام: او چه سؤالی کرد؟

هشام: او گفت: آیا خدا قدرت دارد که دنیا با آن وسعت را در درون تخم مرغ قرار دهد، بی آنکه دنیا را کوچک کند و تخم مرغ را بزرگ نماید؟

امام: ای هشام! تو دارای چند حس هستی؟

هشام: دارای پنج حس هستم (بینائی، چشائی، شنوائی، بویائی و بساوائی «لامسه»).

امام: کدامیک از این پنج حس کوچکتر است؟

هشام: حس بینائی.

امام: اندازه وسیله بینائی (عدسی چشم) چقدر است؟

هشام: به اندازه یک عدس، یا کوچکتر از آن است.

امام: ای هشام! جلو و بالای سرت را نگاه کن، و به من بگو چه می‏بینی؟

هشام نگاه کرد و گفت: آسمان، زمین، خانه‏ها، کاخها، بیابانها، کوهها و نهرها را می‏نگرم.

امام: خدائی که قادر است آنچه را با آن همه وسعت که می‏بینی، در میان عدسی چشم تو قرار دهد، می‏تواند همه جهان را در درون تخم مرغ قرار دهد، بی‏آنکه جهان کوچک گردد و تخم مرغ بزرگ شود.

در این هنگام، هشام خم شد و دست پای امام صادق7 را بوسید، و گفت: ای پسر رسول خدا! همین پاسخ برای من بس است.

هشام به خانه خود بازگشت، فردای آن روز عبدالله نزد هشام آمد و گفت: برای عرض سلام آمده‏ام نه برای گرفتن جواب آن سؤال.

هشام گفت: اگر جواب آن سؤال را می‏خواهی، این است جواب آن (سپس جواب امام را برای او بیان کرد).

عبدالله دیصانی (تصمیم گرفت شخصاً به حضور امام صادق7 برسد و سؤالاتی را مطرح کند) به خانه امام صادق7 رهسپار شد و اجازه ورود طلبید، و به او اجازه داده شد، او به محضر آن حضرت رسید و نشست و گفت: ای جعفر بن محمد! مرا به معبودم راهنمائی کن.

امام: نامت چیست؟

عبدالله، بیرون رفت، نامش را نگفت، دوستانش به او گفتند: چرا نامت را نگفتی.

او جواب داد: اگر نامم را که عبدالله (بنده خدا) است می‏گفتم، از من می‏پرسید: آنکه تو بنده او هستی کیست؟

دوستان عبدالله گفتند: نزد امام برگرد و بگو: مرا به معبودم راهنمایی کن و از نامم مپرس.

عبدالله بازگشت و به امام صادق7 عرض کرد: مرا به معبودم راهنمائی کن و از نامم مپرس.

امام اشاره به جایی کرد و فرمود: در آنجا بنشین.

عبدالله نشست، در همین هنگام، یکی از کودکان امام که تخم مرغی در دست داشت و با آن بازی می‏کرد، به آنجا آمد، امام به کودک فرمود: آن تخم مرغ را به من بده.

کودک، تخم مرغ را به امام داد.

امام آن را بدست گرفت و به عبدالله رو کرد و فرمود: ای دیصانی! این تخم مرغ را نگاه کن که سنگری پوشیده است، دارای:

1 ـ پوست کلفتی است.

2 ـ زیر پوست کلفت، پوست نازکی قرار دارد.

3 ـ زیر آن پوست نازک، (مانند) نقره‏ای است روان(سفیده).

4 ـ سپس طلائی است آب شده (زرده) که نه طلای آب شده با آن نقره روان بیامیزد، و نه آن نقره روان با آن طلای روان مخلوط گردد، و به همین وضع باقی است، نه سامان دهنده‏ای از میان آن بیرون به درونش رفته، که بگوید من آن را آن گونه ساخته‏ام، و نه تباه کننده‏ای از بیرون به درونش رفته، که بگوید من آن را تباه ساختم، و روشن نیست که برای تولید فرزند نر، درست شده یا برای تولید فرزند ماده، ناگاه، پس از مدتی شکافته می‏شود و پرنده‏ای مانند طاووس رنگارنگ، از آن بیرون می‏آید، آیا به نظر تو چنین تشکیلات (ظریفی) دارای تدبیر کننده‏ای نیست؟

عبدالله دیصانی در برابر این سؤال، مدتی سر به زیر افکنده، سپس (در حالی که نور ایمان بر قلبش تابیده بود) سربلند کرد و گفت: گواهی می‏دهم که معبودی جز خدای یکتا نیست و او یکتا و بی‏همتا است، و گواهی می‏دهم که محمد6، بنده و رسول خدا است، و تو امام و حجت از طرف خدا بر مردم هستی، و من از عقیده باطل و کرده خود توبه کردم و پشیمان هستم[1]

 


[1] .

 

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: