روایت شده که هارون الرشید فرستاد به نزد حضرت موسی بن جعفر ـ7 ـ در وقتی که در حبس بود، کنیزی عاقله و صاحب جمال را که آن جناب را خدمت کند در زندان، و ظاهراً نظرش در این کار آن بود که شاید حضرت به سوی او میل نماید، و قدر او در نظر مردم کم شود، یا آن که برای تضییع آن جناب بهانه بدست آورد، و خادمی فرستاد تفحّص از حال او نماید، خادم دید که کنیز را که پیوسته برای خدا در سجده است، و سر بر نمیدارد، و میگوید: «قُدُّوسٌ قُدُّوسٌ، سُبْحَانَكَ سُبْحَانَك»، پس بردند او را به نزد هارون، دیدند از خوف خدا میلرزد، و چشم به آسمان دوخته، و مشغول گشت به نماز، از او پرسیدند، این چه حالتی است که پیدا کردهای گفت: عبد صالح را دیدم که چنین بود، و پیوسته آن کنیز به همین حال بود تا وفات کرد، و ابن شهر آشوب این روایت را مفصّل نقل کرده، و علّامه مجلسی; آن را در جلاء العیون نوشته است.[1]
[1] . منتهی الآمال/ ج 2/ باب نهم/ فصل دوم/ ص 124.