من که چون غنچه ز غم سر به گریبان دارم
با دل سوختهام شام غریبان دارم
بر سر افکنده عبا میرسم از بزم عدو
شعله زهر به جان، اشک به دامان دارم
تا قلم ریخته بر هستی من شعله مرگ
که از آن دیده گریان، دل بریان دارم
مرگ پیچیده به جانم که به خود میپیچم
نفس سوخته از سینه سوزان دارم
زهر انگور به تهدید خورانید مرا
زان شهیدم من و میراث شهیدان دارم
زهرم ار سوخت ولی روح مرا راحت کرد
ز ِهراسی که از این دشمن قرآن دارم
پیش ازین کُشت مرا خلق فریبی هایش
اشک پیدا به رخ از این غم پنهان دارم
ز آه دل، اشک روان، سوز دل مسمومم
محفل آرای اباصلت که مهمان دارم
هم جواد آید و هم فاطمه بر بالینم
آن که عمری ز غمش حال پریشان دارم