1- از جمله مواردى که ابن طلحه[1] نقل کرده، این است که چون مأمون امام را به ولیعهدى خود برگزید و خلافت پس از خود را به آن حضرت واگذارد، اطرافیان مأمون از این عمل ناخشنود گشتند و ترسیدند که خلافت از خاندان عباس بیرون شود و به بنى فاطمه اعاده گردد از این رو نسبت به امام رضا7 بسیار بدبین گشتند.
در آن هنگام عادت چنان بود که هرگاه حضرت رضا7 بر مأمون وارد مىشد از اطرافیان مأمون، هر که داخل تالار بود به حضرت سلام مىدادند و پرده بر مىگرفتند تا امام7 وارد شود، امّا چون نفرت آنان نسبت به آن حضرت بالا گرفت، به یکدیگر سفارش کردند و گفتند: هر وقت امام رضا7 آمد و خواست بر خلیفه وارد شود، رو برگردانید و پرده را برنگیرید.
همگان در این باره هم پیمان شدند. در آن اوان روزى که همه نشسته بودند، ناگهان امام رضا7 مطابق معمول به مجلس خلیفه وارد شد، آنان خوددارى نتوانستند و بى اختیار سلام دادند و پرده را بر گرفتند. پس از آن آنها یکدیگر را ملامت کردند که چرا بر خلاف توافقى که کرده بودند، عمل کردند.
گفتند: نوبت آینده وقتى که آمد، پرده را بر نمىداریم، چون نوبت دیگر فرا رسید و امام7 به مجلس آمد، از جا بلند شدند، سلام دادند ولى همچنان ایستادند و پرده را بر نداشتند.
از این رو خداوند تند بادى را فرستاد که به پرده وزید و بیشتر از هر روز آن را بلند کرد و پس از ورود امام7 از وزیدن ایستاد و پرده به حال اول برگشت و چون امام خواست بیرون شود دوباره وزیدن گرفت و پرده را بلند کرد، امام7 که بیرون شد، باز ایستاد دوباره پرده به جاى خود برگشت. پس از رجعت امام7، مخالفان رو به یکدیگر کردند و گفتند: دیدید چه شد؟ گفتند: آرى .
آنگاه به یکدیگر گفتند: دوستان! این مرد در نزد خدا مقامى والا دارد و خداوند را به او عنایتى است.
مگر ندیدید که چون شما پرده را بر نگرفتید خداوند باد را فرستاد و براى برگرفتن پرده، باد را مسخّر او کرد، همچنان که براى سلیمان7 مسخر کرده بود. بنابراین در خدمت او باشید که به نفع شماست. این بود که به حال اول برگشتند و بر حسن عقیدهشان نسبت به آن حضرت افزوده شد.
- از جمله وقتى که امام رضا7 در خراسان بود زنى به نام زینب مدعى شد که علیه و از دودمان فاطمه3است و به مردم خراسان به خاطر نسبش فخر فروشى مىکرد. امامرضا7 جریان را شنید و چون نسبت ادعایى او را قبول نداشت .
آن زن را به نزد خود طلبید و نسبت او را رد کرد و فرمود: این زن دروغ مىگوید. آن زن (جسارت ورزید) و نسبت سفاهت به حضرت داد و گفت: همان طور که نسب مرا رد کردى من هم در نسبت شما ایراد دارم، امام7 را غیرت علوى تکان داد و موضوع را به حاکم خراسان ارجاع فرمود ـ حاکم خراسان جاى وسیعى داشت به نام «برکه السباع» که در آن جا درندگان را به زنجیر بسته بودند براى مجازات مفسدان نگهدارى مىکردند.
امام رضا7 آن زن را نزد حاکم خراسان آورد و فرمود: این زن بر على و فاطمه3 دروغ بسته است، از نسل ایشان نیست (لیکن خود را به ایشان منسوب مىدارد)، اگر کسى براستى پاره تن فاطمه و على7 باشد گوشتش بر درندگان حرام است، این زن را به «برکه السباع» بیندازید، اگر راست گفته باشد درندگان به او نزدیک نخواهند شد و اگر دروغ گفته باشد او را مىدرند.
وقتى زن این سخن را از امام7 شنید، گفت: تو خود اگر راست مىگویى که به تو نزدیک نمىشوند و تو را نمىدرند به آن جا وارد شو! امام7 بیآنکه چیزى در پاسخ آن زن بگوید از جاى خود برخاست. حاکم گفت: به کجا مىروید؟ فرمود به «برکه السّباع» به خدا سوگند که باید وارد آنجا شوم، حاکم و مردم و اطرافیان حاکم برخاستند و آمدند و در «برکه السّباع» را باز کردند.
امام رضا7 به آن جایگاه وارد شد در حالى که مردم از بالاى برکه، نگاه مىکردند، همین که امام میان درندگان قرار گرفت همگى روى دمها بر زمین نشستند، امام7 به سمت یکى یکى آنها مىآمد و به سر و صورت و پشت آنها دست مىکشید و آن درنده کرنش مىکرد تا همگى را دست کشید، سپس در مقابل چشم ناظران بیرون آمد. بعد به حاکم گفت: اکنون این زن را که بر على و فاطمه3 دروغ بسته است، وارد «برکه السّباع» کن تا مطلب روشن شود.
آن زن خوددارى کرد ولى حاکم او را مجبور کرد و به مأمورانش دستور داد تا او را در برکه انداختند. به مجرد این که درندگان او را دیدند به سمت او جستند و او را دریدند. نام آن زن در خراسان به زینب دروغگو مشهور شد و داستانش در آن دیار بر سر زبانها افتاد.[2]
- 7 را کردم که در خراسان ولیعهد مأمون در امر خلافت بود.
وقتى که وارد آن دیار شدم و به خدمت آن حضرت رسیدم و قصیده را خواندم. آن را مورد تحسین قرار داده به من فرمود: این اشعار را تا من دستور نداده ام بر کسى نخوان. خبر من به خلیفه مأمون رسید، مرا احضار کرد و از من پرسید سپس گفت: دعبل! قصیده «مدارس آیات خلت من تلاوه» را برایم بخوان .
گفتم: به خاطر ندارم یا امیرالمؤمنین گفت: اى غلام، ابوالحسن على بن موسیالرضا7 را حاضر کن! مىگوید: ساعتى نگذشته بود که امام7 حضور یافت.
مأمون گفت: یا اباالحسن! من از دعبل خواستم تا «مدارس آیات» را برایم بخواند، گفت: به خاطر ندارم، امام رضا7 رو به من کرد و فرمود: دعبل براى امیرالمؤمنین بخوان. شروع به خواندن کردم و مأمون تحسین کرد و دستور داد پنجاه هزار درهم به من دادند و حدود این مبلغ را نیز امام رضا7 فرمان داد.
عرض کردم: مولاى من چه خوب بود که مقدارى از جامهتان را به من مىدادید تا کفنم باشد! فرمود: بسیار خوب، آنگاه پیراهنى به من لطف کرد که کهنه بود با یک حوله نازک و فرمود: این را نگه دار که باعث حفظ تو مىشود.
سپس ذوالریاستین ابوالعباس فضل بن سهل وزیر مأمون به من جایزه اى داد و مرا بر اسبى زرد رنگ و خراسانى سوار کرد. و در یک روز بارانى که بر آن اسب راه مىسپردم بالاپوش بارانى و کلاه خزى را که پوشیده بود به من بخشید و براى خود بارانى جدیدى خواست و پوشید و گفت: از این جهت شما را مقدم داشتم و جامه تنم را به تو بخشیدم که این بهترین بارانى بود. دعبل مىگوید: آن را به هشتاد دینار فروختم با وجود آن دلم از فروش آن ناراضى بود.
پس از چندى دوباره به عراق برگشتم، در بین راه گروهى از راهزنان سر راه بر ما گرفتند در حالى که آن روز هم باران مىبارید. من ماندم با یک پیراهن کهنه و از خسارتى که بر من وارد شده بود متأسف بودم و بیش از هر چیزى براى آن پیراهن و حوله تأسف مىخوردم و به سخن مولایم امام رضا7 مىاندیشیدم که ناگهان یکى از راهزنان را دیدم، سوار بر اسب زردى که ذوالریاستین به من داده بود نزدیک من ایستاده و در حالى که آن بارانى را به تن داشت منتظر بود تا افرادش جمع شوند و در آن حال ابیاتى از قصیده «مدارس آیات خلت من تلاوه» را مىخواند و گریه مىکرد.
چون من این حال را دیدم از این که دزدى از مردم بیابانى اظهار تشیع مىکند متعجب شدم، آنگاه طمع در آن پیراهن و حوله بستم و گفتم: سرورم، این قصیدهاى که مىخوانید، از کیست؟
گفت: واى بر تو، به تو چه مربوط که مال کیست؟ گفتم: علتى دارد که خواهم گفت. گفت: این قصیده مشهورتر از آن است که صاحب آن را نشناسى. گفتم: صاحب آن کیست؟ گفت: دعبل بن على خزاعى شاعر آل محمّد که خداوند او را جزاى خیر دهد! گفتم: سرورم من دعبلام و این قصیده از من است .
گفت: واى بر تو چه مىگویى؟! گفتم: قضیه روشن تر از اینهاست. کسى را نزد اهل کاروان فرستاد و گروهى را احضار و راجع به من از آنها پرس و جو کرد. همگى گفتند: این دعبل بن على خزاعى است. گفت: از تمام اموالى که از کاروان گرفتهایم، از یک سیخ تا ارزشمندترین مالها، از همه به احترام تو دست برداشتم. سپس یارانش را صدا زد و به آنها دستور داد، هر کس چیزى گرفته است باز پس دهد.
تمام اموال مردم را پس دادند و اموال من نیز، همه به من برگشت. آنگاه تا جاى امنى ما را بدرقه کرد و به این ترتیب به برکت آن پیراهن و حوله من و کاروان محفوظ ماندیم. [3] و [4]
4- «عیون اخبار الرضا7» صدوق; به نقل از على بن میثم از قول پدرش روایت کرده، مىگوید: شنیدم مادرم مىگفت: من از نجمه مادر حضرت رضا7 شنیدم که مىفرمود: وقتى که به فرزندم حامله بودم احساس سنگینى حمل را نمىکردم و در خواب صداى تسبیح، تهلیل و تحمید را از شکمم مىشنیدم که باعث ترس و بیم من مىشد. وقتى که از خواب بیدار مىشدم چیزى نمىشنیدم .
هنگامى که وضع حمل کردم نوزاد دست بر زمین و سر به طرف آسمان بلند کرد و چنان لبهایش را حرکت مىداد که گویا حرف مىزد. در این بین پدرش موسى بن جعفر7 وارد شد، فرمود: اى نجمه گوارا باد بر تو کرامت پروردگارت! نوزاد را پیچیده در پارچهاى سفید، به آن حضرت دادم، به گوش راستش اذان گفت و به گوش چپش اقامه گفت و آب فرات خواست با آب فرات کام نوزاد را برداشت. سپس به من باز گردانید و فرمود: او را بگیر که او بقیه اللّه در روى زمین است.[5]
از دلایل حمیرى به نقل از جعفر بن محمّد بن یونس نقل کرده مىگوید: مردى نامهاى خدمت امام رضا7 نوشت و از آن حضرت مسائلى را پرسید لیکن فراموش کرد مسأله پوشیدن لباس نیمه ابریشمى توسط مُحرم و موضوع اسلحه رسول خدا6 را که قصد پرسیدنشان را داشت در نامه بنویسد از این رو افسوس مىخورد که چرا ننوشتم! وقتى که پاسخ مسائل آمد آن حضرت، نوشته بود: اشکالى بر احرام در جامه نیمه ابریشمى نیست و بدان که اسلحه رسول خدا6 در نزد ما نظیر تابوت در نزد بنى اسرائیل است هر امامى، هر جا که باشد آن اسلحه همراه اوست.[6]
- 7 راهنمایى کرد. آهنگ ایشان را کردم و به خدمتش رسیدم در حالى که یک کلمه عربى نمىدانستم. به زبان سندى سلام دادم، آن حضرت به زبان خودم جواب داد، شروع کردم به زبان سندى سخن گفتن و ایشان به همان زبان پاسخ مىداد.
عرض کردم: من در سند شنیدم که خدا را در میان عرب، حجتى است به قصد دیدنش از سند بیرون شدهام. فرمود: آرى من مطلعم، آن حجت منم. سپس فرمود: هر چه مىخواهى بپرس! آنچه خواستم پرسیدم. وقتى قصد کردم که از حضورش مرخص شوم، عرض کردم: من از زبان عربى چیزى نمىدانم، از خدا بخواهید به قلبم بیندازد تا بتوانم با مردم عرب صحبت کنم. امام7 دست مبارکش را بر لبم کشید، من از آن لحظه به زبان عربى
تکلم کردم.[7]
- 7 در میان باغى بودیم که متعلق به آن حضرت بود. من با او صحبت مىکردم، ناگهان گنجشکى آمد و در حضور امام7 به زمین افتاد، و شروع کرد به بانگ زدن و صدا در آوردن، همچنان با نگرانى بانگ و فریاد مىزد، امام7 رو به من کرد و فرمود: آیا مىدانى چه مىگوید؟ عرض کردم: خدا و پیامبر و پیامبر زادهاش بهتر مىدانند. فرمود: این گنجشگ به من مىگوید: مارى مىخواهد بچه مرا در آن خانه بخورد، بلند شو، آن تنگ چهار پا را بردار و مار را بکش .
مى گوید: وارد خانه شدم مارى را دیدم که در وسط خانه دور مىزند، او را کشتم.[8]
- 7 در خراسان فرمود: وقتى خواستند مرا از مدینه بیرون کنند، خاندانم را جمع کردم و دستور دادم بر من چنان بگریند که من صداى گریه آنها را بشنوم سپس دوازده هزار درهم بین آنها تقسیم کردم. آنگاه فرمود: من هرگز به نزد خانوادهام بر نمىگردم.[9]
[1] . مطالب السؤ ول، ص ۸۵.
[2] . همان مأخذ، همان ص .
[3] . همان مأخذ، ص ۸۵ و ۸۶.
[4] . کشف الغمه، ص ۲۵۸.
[5] . کشف الغمه، ص ۲۵۸.
[6] . کشف الغمه، ص ۲۶۹.
[7] . همان مأخذ، همان ص .
[8] . همان مأخذ، همان ص.
[9] . کشف الغمه، ص ۲۷۰.