شهادت حضرت فاطمه زهراء3 واقعیتی است که منابع حدیثی و تاریخ شیعه و سنّی بر آن گواه است. برخی به علت عدم آشنائی با حدیث و تاریخ، در این واقعیت تردید نمودهاند. از این رو گوشهای از شواهد این مصیبت بزرگ را تنها از منابع معتبر اهلسنّت تقدیم پویندگان حق و حقیقت مینمائیم.
پیامبر اکرم6 فرمود: «(فاطمه) اولین کسی از اهلبیتم میباشد که به من ملحق میگردد، پس بر من وارد میشود، محزون، مکروب، مغموم، مقتول...»[1]
امام موسی بن جعفر7 میفرماید: «همانا فاطمه3 صدیقه شهیده است.»[2]
ابن عباس میگوید: «مصیبت، آن مصیبتی که بر همه مصیبتها برتری دارد، آنگاه رخ داد که بین پیامبر6 و نوشتارش حائل گردیدند.[3]
تاریخ و حدیث اهل سنت و شیعه گواه شهادت جانکاهی است که قافیه بزرگترین مرثیه تاریخ بشریت را میسازد. کوشش پیگیر هواداران بانیان این مصیبت نتوانسته است آن را از آخر این مرثیه جانگداز پاک کند. و هیهات، هیهات. از نوک قلم پوزش میطلبم و او را به بردباری و شکیبایی فرا میخوانم تا شاید بتوانم فریاد تاریخ را بر این فاجعه جانگداز به رشته تحریر درآوردم.
شهادت تنها یادگار پیامبر، که «امّ ابیها»، «بضعة الرّسول»، «سیدة نساء العالمین»، «سیدة نساء اهل الجنّة» و… است پس از رحلت آن حضرت آن هم با فجیعترین وضع، یعنی چه؟ آیا ممکن است؟ این خبر گوش هر انسان آزادهای را میخراشد، هر عقلی را متحیّر میسازد، بر هر عاطفهای سنگین میآید. گویا این همان امانتی است که بر کوهها و دریاها عرضه شد و آنها بر آن طاقت نیاوردند. شاید همین امر موجب گردید تا توجیهگران تاریخ و افسانه پردازان الفت این واقعیت مسلم تاریخی را انکار کنند. امّا چه میشود کرد، ای کاش زبان لال میشد، قلم میشکست این خبر دهشت بار را نمیشنیدیم. و ای کاش آسمانها فرو میریخت، کوهها متلاشی میشد، جهان به پایان میآمد و این فاجعه رخ نمیداد. چگونه بگویم؟ به که بگویم؟ چگونه ناله سرکنم؟ چگونه فریاد کشم؟
این واقعیت تلخی است که تاریخ و حدیث معتبر گواه آن است. این آوای شوم نه تنها از مسلّمات منابع معتبر شیعه است، بلکه معتبرترین کتابهای اهل سنت بر این مصیبت شاهدند. صحیح بخاری ـ معتبرترین کتاب، پس از قرآن در نزد اهل سنت ـ طلیعه این مصیبت را از قول ابن عباس در ضمن حدیثی چنین توصیف میکند؛ «الرزیّه کلّ الزریّه» یعنی مصیبت آن مصیبتی که بر هر مصیبتی برتری دارد، بلکه آن مصیبتی که همه مصائب را در بر میگیرد، زمینه سازی برای این مصیبت عظمی بود. نسبت هذیان به پیامبر اکرم6 برای جلوگیری تاکید بیشتر بر سفارشات آن حضرت بود. و با جمله «عندنا کتاب الله حسبنا» کتاب را از عترت جدا کرده و زمینه مصیبت بزرگ را فراهم کردند. اینک متن حدیث؛
«ابن عباس گفت: چون بیماری رسول خدا6 شدید گردید، فرمود: چیزی بیاورید تا بر آن برای شما نوشتهای بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. عمر گفت: بر پیامبر6 بیماری چیره گردیده، کتاب خدا در دست ماست ما را بس است، پس اختلاف کردند و جنجال بالا گرفت. پیامبر6 فرمود: از نزد من بر خیزید درگیری در حضور من سزاوار نیست.
پس ابن عباس بیرون رفت و میگفت: مصیبت، تمام مصیبت آنگاه رخ داد که بین پیامبر6 و نوشتارش حائل گردیدند.»[4]
شاید آنانکه کلام ابن عباس را میشنیدند که میگوید: «الرّزیّه کلّ الرّزیّه» وای مصیبت جامع، حیران و آشفته خاطر بودند که یعنی چه؟! ابن عباس چه میگوید؟! امّا پس از چند روز نسبت دهنده هذیان و یاوهگویی به پیامبر6 چنین گفت: «به خدا قسم خانه را با شما آتش میزنم.» این ماجرا در منابع فراوانی از اهل سنت آمده که فقط به چند نمونه آن اشاره میشود:
الف: ابو بکر عبدالله بن محمد بن ابی شیبه، شیخ و استاد بخاری، در کتاب المصنف، میگوید:
«آنگاه که بعد از رسولخدا6 برای ابوبکر بیعت میگرفتند. علی7 و زبیر برای مشورت در این امر نزد فاطمه3 دختر پیامبر6 رفت و شد میکردند. عمر بن خطاب با خبر گردید و به نزد فاطمه3 آمد وگفت: ای دختر رسول خدا6! به خدا در نزد ما کسی از پدرت محبوبتر نیست و پس از او محبوبترین تویی!! وبه خدا قسم این امر مرا مانع نمیشود که اگر آنان نزد تو جمع شوند، دستور دهم که خانه را با آنها به آتش کشند. اسلم گفت: چون عمر از نزد فاطمه3 بیرون شد، علی7 و… به خانه بر گشتند. پس فاطمه3 گفت: میدانید که عمر نزد من آمد، و به خدا قسم یاد کرده اگر شما (بدون اینکه با ابوبکر بیعت کنید) به خانه برگردید خانه را با شما آتش میزند؟ و به خدا قسم که او به سوگندش عمل خواهد کرد»[5]
ب: همین مضمون را سیوطی در مسند فاطمه، آورده است.[6]
ج: ابن عبدالبر، در الاستیعاب، نیز این داستان را نقل کرده است.[7]
و سپس با مشعلی بر در خانه فاطمه آمد و در جواب فاطمه که فرمود: آیا من نظارهگر باشم و تو خانه مرا آتش بزنی؟ گفت: بلی. چنانکه بلاذری میگوید: «ابوبکر به علی7 پیام فرستاد تا با وی بیعت کند امّا علی نپذیرفت. پس عمر با مشعلی آمد، فاطمه3 نا گاه عمر را با مشعل در خانهاش یافت، پس فرمود: یا بن الخطّاب! آیا من نظاره گر باشم وحال آنکه تو در خانهام را بر من به آتش میکشی؟! عمر گفت: بلی.»[8]
و ابوالفداء نیز میگوید: «سپس ابوبکر عمر بن خطاب را به سوی علی وآنانکه با او بودند فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه3 بیرون کند. وگفت: اگر از دستور تو سر باز زدند با آنان بجنگ.
پس عمر مقداری آتش آورد تا خانه را آتش زند.
پس فاطمه3 بر سر راهش آمد وفرمود: کجا؟ ای پسر خطاب! آمدهای تا کاشانه ما را به آتش کشی؟! گفت: بلی. یا در آنچه امت وارد شدهاند وارد شوند.»[9]
شافعی جوینی - استاد جمعی از علمای اهل سنت، که ذهبی به شاگردیش افتخار میکند از پیامبر اکرم6 نقل میکند که فرمود:
«چون به دخترم فاطمه مینگرم بیاد میآورم آنچه را که بعد از من بر سر او خواهد آمد و حال آنکه در خانهاش ذلّت وارد گردیده، از وی هتک حرمت شده، حقش غضب، و ارثش منع شده، پهلویش شکسته و جنینش سقط گردیده و او فریاد برمیآورد «یا محمداه» «.... پس او اولین کسی از اهلبیتم میباشد که به من ملحق میگردد، پس بر من وارد میشود، محزون، مکروب، مغموم، مقتول...»[10]
«هنگامی با مشعل آتش برای تسلیت دختر پیامبر اکرم6 آمدند که وی «به محسن» باردار بود و تهاجم به خانه و… موجب قتل محسن طفلی که هنوز پابه دنیا ننهاده بود گردید. چنانکه ابن ابی دارم جملة «عمر لگدی بر حضرت زهرا3 زد تا محسن سقط گردید»، را مورد تقریر و تایید قرار داده، تا مورد نکوهش گروهی قرار گرفت.»[11]
روشن است زنی که در اثر تهدید به احراق بیت و آتش زدن خانهاش و سقط جنینش و… مریض گردد و مرض او در زمان کوتاهی منجر به فوت وی شود، این فوت شرعاً و عرفاً و عقلاً قتل و شهادت محسوب میگردد، و به عامل جنایت مستند میباشد، و نیازی به دلیل دیگری ندارد. از اینرو است که ائمه معصومین: و اهلبیت رسولخدا6 مادر خود را شهید میخواندند.[12]
با آنچه گفته شد جای تردیدی باقی نمیماند، و شهادت دختر پیامبر6 برای هیچ شیعه و سنی منصف و غیرمتعصبی قابل انکار نیست.
[1]. فرائد السمطین، ج 2، ص 34.
[2]. اصول کافی، ج 1، ص 381.
[3]. صحیح بخاری ج 1، 120.
[4]. صحیح بخاری، ج 1، ص 120، کتاب العلم، باب 82 کتابه العلم، حدیث 112. و ج 3، ص 318، کتاب المغازی، باب 199 مرض النّبیّ6 و وفاته، حدیث 872. و ج 4، ص 225، کتاب المرض و الطب، باب 357 قول المریض قوموا عنّی، حدیث 574. و ص 774، کتاب الاعتصام، باب 1191 کراهیه الخلاف، حدیث 2169.
[5]. کتاب المصنف، ج 7، ص 432، حدیث 37045، کتاب الفتن.
[6] . سیوطی، مسند فاطمه، ص 36.
[7] . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 3، ص 975.
[8]. بلاذری، انساب الاشراف، ج 1، ص 586.
[9]. ابوالفداء، تاریخ ابی الفداء ج 1 ص 156. دار المعرفه، بیروت.
[10]. تذکره الحفاظ، ج 4، ص 1505، رقم 24
[11]. سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 578.
[12]. اصول کافی، ج 1، ص 381، ح 2.