این دانشمند خبیر و شهیر مصری، داستان هجوم به خانۀ وحی را در دو مورد از كتاب خود آورده است كه ما به آنها اشاره میكنیم:
یک بار مینویسد: «عمر گفت: قسم به كسی كه جان عمر در دست او است، بیرون بیایید و الا خانه را بر سر ساكنانش به آتش میكشم! گروهی كه از خدا میترسیدند و حرمت پیامبر را در نسل او نگه میداشتند، گفتند: ای أبا حفص! فاطمه در این خانه است. و او بی پروا فریاد زد: باشد! عمر نزدیك آمد و در زد، سپس با مشت و لگد در كوبید تا به زور وارد شود، علی7 پیدا شد.
صدای ناله زهرا در آستانه خدا بلند شد. آن صدا، طنین استغاثهای بود كه دختر پیامبر سر داده و میگفت: پدر! ای رسول خدا...
میخواست از دست ظلم یكی از اصحابش او را كه در نزدیكی وی در رضوان پروردگارش خفته بود، برگرداند، تا كه سركش گردن فراز بی پروا را به جای خود نشاند و جبروتش را زایل سازد و شدّت عمل و سختگیریش را نابود كند و آرزو میكرد قبل از این كه چشمش به وی بیفتد، صاعقهای نازل شده او را در یابد.
وقتی جمعیت برگشت و عمر میخواست همچون آهوان رمیده، از برابر صیحه زهراء فرار كند، علی از شدت تأثیر و حسرت با گلوی بغض گرفته و اندوهی گران، چشمش را در میان آنان میگردانید و انگشتان خود را بر قبضه شمشیر فشار میداد و میخواست از شدت خشم در آن فرو رود.»[1]
و باز در همان كتاب مینویسد:
«مگر دهان مردم بسته و بر زبانها بند است كه قصه هیزمی را که زاده خطاب دستور داده بود که در درب خانه فاطمه جمع کنند بازگو نكنند؟!
آری زاده خطاب دور خانه را که علی و اصحابش در آن بودند محاصره کرد تا بدین وسیله آنان را قانع سازد یا بی محابا بتازند!
همه این داستانها با نقشهای از پیش طرح شده یا ناگهانی پیش آمد. مانند کفی روی موج ظاهر شد و اندکی نپائید که همراه جوش و خروش عمر از میان رفت!... این مرد خشمگین و خروشان به سوی خانه علی روی آورد و همه همدستانش دنبال او به راه افتادند و به خانه هجوم آوردند یا نزدیک بود هجوم آورند، ناگهان چهرهای چون چهره رسول خدا میان در آشکار شد ـ چهره ایکه پرده اندوه آنرا گرفته آثار رنج و مصیبت بر آن آشکار است، در چشمهایش قطرات اشک میدرخشد و بر پیشانش گرفتگی غضب هویدا بود... عمر به جای خود خشک شد و آن جوش و خروشش چون موج از میان رفت، همراهانش که دنبالش به راه افتاده بودند پشت سرش در مقابل در بُهت زده ایستادند، زیرا روی رسول خدا را از خلال روی حبیبهاش زهرا3 دیدند، سرها از شرمندگی و حیا به زیر آمد و چشمها پوشیده شد، دیگر تاب از دلها رفت همین که دیدند فاطمه مانند سایهای حرکت کرد و با قدمهای حزن زده لرزان اندک اندک به سوی قبر پدر نزدیک شد... چشمها و گوشها متوجه او گردید، نالهاش بلند شد باران اشک میریخت و با سوز جگر پی در پی پدرش را صدا میزد:
«بابا ای رسول خدا... ای بابا رسول خدا!...»
گویا از تکان این صدا زمین زیر پای آن گروه ستم پیشه به لرزه درآمد... باز زهرا نزدیکتر رفت و به آن تربت پاک روی آورد و همی به آن غایب حاضر استغاثه میکرد:
«بابا ای رسول خدا... پس از تو از دست زاده خطاب و زاده ابی قحافهٔ چه برسر ما آمد!» دیگر دلی نماند که نلرزد و چشمی نماند که اشک نریزد، آن مردم آرزو میکردند که زمین شکافته شود و در میان خود پنهانشان سازد.»[2]
[1]. الإمام علی بن أبی طالب، عبد الفتاح عبد المقصود، ج4، ص274-277 و ج 1، ص192 ـ 193.
[2]. الکاملهٔ الامام علی بن ابیطالب، عبدالفتاح عبدالمقصود ـ مترجم سید محمود طالقانی، ج 1، ص 326 تا 328، چاپ سوم، چاپخانه افست حیدری.