اشعث بن قیس كه از سخن علی7 خشمگین بود گفت: ای پسر ابوطالب! چرا هنگامی كه افرادی از قبیله تیم بن مرّهٔ و بنی عدی بن كعب و پس از آنان بنو امیه با ابوبكر بیعت كردند، نجنگیدی و شمشیر نزدی؟ و از هنگامی كه به عراق آمدهای در هر سخن و خطبهای كه با ما داشتهای نبوده كه در پایان آن پیش از به زیر آمدن از منبر نگویی كه: «به خدا سوگند! من از خود مردم به آنان سزاوارترم، از پگاه درگذشت رسول خدا هماره به من ستم شده است»؛ پس چرا در دفاع از حقت شمشیر نزدی؟!
علی7 فرمود: ای پسر قیس! گفتی و حال پاسخ را بشنو؛ این ترس و فرار از مرگ نبود كه مرا از آن بازداشت، من بیش از هر كسی میدانم كه آنچه نزد خداوند است برایم از دنیا و آنچه در آن است بهتر میباشد؛ ولی آنچه مرا از شمشیر كشیدن بازداشت وصیت و پیمان رسول خدا با من بود. رسول خدا6 مرا از آنچه امّت پس از حضرتش با من خواهند كرد خبر داده بود؛ بنابراین هنگامی كه كردار امت را با خود دیدم بیش از آنچه از پیش میدانستم كه رسول خدا6 به من گفته بود، نبود. گفتم: ای رسول خدا! آنك كه چنان شود چه وصیت و سفارشی به من دارید؟
فرمود: «اگر یارانی یافتی با آنان جهاد كن و اگر نیافتی دست نگهدار و خون خویش حفظ كن تا كه برای برپایی دین و كتاب خدا و سنت من یارانی بیابی».
رسول خدا6 مرا خبر داد كه به زودی امّت مرا رها خواهند كرد و با فردی جز من بیعت خواهند نمود و جز مرا پیروی خواهند كرد. رسول خدا6 مرا خبر داد كه من نسبت به او مانند هارونم نسبت به موسی، و اندكی پس از حضرتش سرنوشت امّت همانند هارون و پیروانش و گوساله و گوساله پرستان خواهد شد آنك كه موسی به هارون گفت: ای هارون! چرا هنگامی كه دیدی گمراه شدند، از آنان جدا نشدی، آیا میخواستی مرا نافرمانی كنی؟! «گفت: ای برادر! این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیك بود مرا بكشند» و گفت: ای برادر! مرا سرزنش مكن، ترسیدم كه بگویی میان بنی اسرائیل جدائی انداختی و وصیتم را بكار نبستی! یعنی هنگامی كه موسی هارون را به جای خود بر آنان گمارد، به وی فرمود اگر گمراه شدند و یارانی یافت با آنان جهاد كند و اگر نیافت دست نگهدارد و خون خویش را حفظ كند و پراكندهشان نسازد. و من ترسیدم كه برادرم رسول خدا6 به من چنین گوید كه: چرا میان امت پراكندگی افكندی و وصیتم را به كار نبستی، به تو گفتم كه اگر یارانی نیافتی دست نگهداری و خون خود و اهل بیت و پیروانت را حفظ كنی؟
پس از درگذشت رسول خدا6 مردم به ابوبكر روی آوردند و با وی بیعت كردند، در حالی كه من سرگرم غسل و دفن رسول خدا بودم. سپس به قرآن پرداختم و با خود عهد بستم كه جز برای انجام نماز ردایی برنگیرم و پای بیرون ننهم تا كه قرآن را در كتابی گرد آورم و چنین كردم، سپس فاطمه را برداشتم و دست پسرانم حسن و حسین را گرفتم و به خانه یكایك مجاهدان بدر و پیشگامان در اسلام از مهاجران و انصار رفتم و آنان را در باره حقّم به خدا سوگند دادم و آنان را به یاری خویش فراخواندم، از همه آنان تنها چهار نفر به دعوتم پاسخ دادند: سلمان، ابوذر، مقداد، و زبیر. از خاندانم نیز كسی نبود تا از من پشتیبانی كند؛ حمزه در نبرد احد كشته شده بود و جعفر در نبرد موته، من بودم و دو عامی تندخوی بدبخت ناتوان خوار؛ عباس و عقیل كه تازه از كفر به اسلام روی آورده بودند. مردم مرا ناخوش داشتند و رها كردند، آن گونه كه هارون به برادرش گفت، گفتم: ای برادر! همانا كه این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیك بود مرا بكشند»، هارون برایم الگوی نیكویی است و عهد و پیمان رسول خدا6 برایم حجّتی نیرومند!.[1]
و در سخنی دیگر فرمود:
قسم به کسی که دانه را شکافت و مردمان را خلق کرد اگر روزی که با ابوبکر بیعت شد ـ كه تو به خاطر آن بر من عیب میگیری ـ چهل سرباز داشتم که هر کدام بینش آن چهار نفر را که یافتم داشتند، به طور قطع دست خود را کوتاه نمینمودم و در مقابل این قوم میایستادم؛ ولیکن من پنجمی (برای این چهار نفر) پیدا نکردم؛ پس (خود را) نگاه داشتم.
اشعث گفت: این چهار نفر چه کسانی بودند یا امیر المومنین؟ فرمود: سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن صفیه پیش از شکستن بیعت من؛ پس بدرستی که او با من دو بار بیعت کرد؛ بار اول همان بود که به آن وفا کرد؛ هنگامی كه با ابوبکر بیعت کردند چهل نفر از مهاجرین و انصار به نزد من آمدند و با من بیعت کردند و زبیر در میان ایشان بود. به آنها دستور دادم که فردا صبح با سری تراشیده همراه با سلاح درب خانه من جمع شوند؛ کسی از ایشان به وعده خود برای من وفا نکرد و کسی از ایشان مرا تصدیق نکرد؛ مگر چهار نفر؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر....[2]
و نیز فرمود:
دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین را گرفته و نزد اهل بدر و سابقین رفتم وآنان را بر گرفتن حق خودم قسم داده و به یاری خویش دعوت کردم؛ کسی از ایشان جز چهار نفر به من پاسخ نداد؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر؛ افرادی كه برای كمك به آنان دل بسته بودم همه رفتند... قسم به کسی که محمد را به حق فرستاد اگر در روزی که با ابوبکر بیعت شد چهل نفر مییافتم در راه خدا میجنگیدم تا وظیفهام را انجام داده باشم.[3]
و در روایت دیگری فرمود:
قسم به خدا اگر به اندازه تعداد یاوران طالوت یا تعداد اهل بدر نیرو داشتم و ایشان با شما دشمنی میکردند (یاور من میشدند) شما را با شمشیر میزدم تا به حق باز گردید و به راستی میل کنید؛ پس آن بهتر بود برای جمع کردن فاصلهها و نگهداشتن آرامش.[4]
[1]. الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص666، ناشر: انتشارات هادی ـ قم، الطبعهٔ الأولی، 1405هـ. المجلسی، محمد باقر (متوفای 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 29، ص 468، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسهٔ الوفاء - بیروت - لبنان، الطبعهٔ: الثانیهٔ المصححهٔ، 1403 - 1983 م.
[2]. الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص669، ناشر: انتشارات هادی ـ قم، الطبعهٔ الأولی، 1405هـ. المجلسی، محمد باقر (متوفای 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 29، ص 471، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسهٔ الوفاء ـ بیروت ـ لبنان، الطبعهٔ: الثانیهٔ المصححهٔ، 1403 ـ 1983 م.
[3]. الطبرسی، أبی منصور أحمد بن علی بن أبی طالب (متوفای 548هـ)، الاحتجاج، ج 1 ص 98، تحقیق: تعلیق وملاحظات: السید محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعهٔ والنشر - النجف الأشرف، 1386 - 1966 م.
[4]. الكلینی الرازی، أبی جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای328 هـ)، الأصول من الكافی، ج 8 ص 32، ناشر: اسلامیه، تهران، الطبعهٔ الثانیهٔ،1362 ش.