ناله فاطمه در کوچه بلند است هنوز |
|
از فشاری که میان در و دیوار کشید |
تازیانه چو عدو بر تن زهرا میزد |
|
کس ندانست چهها حیدر کرار کشید |
* * *
تــا در بیـت الحـــرام از آتــش بیگــانه ســوخت
خانه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
برای شهادت صدیقه طاهره3 دو دسته منابع وجود دارد. یکی منابع شیعه و دیگری منابع اهل سنت. در اینجا ابتدا به بررسی منابع شیعه میپردازیم:
- 7 چنین آورده است:
- 7 فرمود: چون پیامبر6 به معراج رفت، به او گفته شد خدا تو را در سه چیز میآزماید: دخترت ستم میبیند و حقی که تو بر او نهادهای، غاصبانه گرفته شده از آن محروم میشود و با آن که باردار است کتک میخورد و به حرم و منزلش بدون اذن وارد میشوند... او را ذلت و خواری فرامیگیرد که از آن گریزی نیابد. آن چه را در شکم دارد، به سبب ضربهها میافکند و بدینسان از دنیا میرود.»[2]
«فاطمه صدیقهی شهیده است».[1]
3. ابنعباس میگوید:
«پیامبر6 روزی نشسته بود خطاب به حضرت فاطمه3 میفرمود: ... از اهلبیتم، تو نخستین کسی هستی که به من میپیوندی، محزون، ناراحت، غمدیده و مقتول نزد من آیی.»[3]
- 7 فرمود: سبب وفات فاطمه این بود که قنفذ ـ غلام آن مرد (عمر) ـ به فرمان او با سر غلاف شمشیر چنان به فاطمه زد که محسن را افکند و بدین سبب دچار بیماری شدیدی شد. او به هیچ یک از کسانی که او را آزرده بودند، اجازه نداد نزدش آیند.»[4]
- 7 جعفر بن محمد7 فرمود: ای یونس، جدم رسول خدا6 فرمود: ملعون است ملعون است، آن که پس از من دخترم، فاطمه را بیازارد، حقش را غصب کند و او را بکشد. سپس فرمود: فاطمه بشارت بر تو باد، تو را نزد خدا مقامی ستوده است. با این مقام دوستان و شیعیان خود را شفاعت میکنی و شفاعت تو پذیرفته میشود. ای فاطمه، اگر تمام پیامبران و فرشتگان مقرب، دربارهی دشمنان و غاصبان حقت، شفاعت کنند، باز خدا آنان را از آتش نمیرهاند.»[5]
- 7 بودم... حضرت فرمود: و مانند نمرود که میگفت بر اهل زمین چیره شده، اهل آسمان را کشتهام و قاتل امیرالمؤمنین7 و قاتل فاطمه3 و قاتل محسن و قاتل حسن و حسین:.»[6]
- 7 آورده است: به سبب ضربهای که عمر بر او وارد ساخت هفتاد و پنج روز بیماری شد تا از دنیا رفت.[7]
8. سلیم میگوید: «... (فاطمه) پیوسته در بستر بیماری بود تا این که بدین سبب شهید شد.»[8]
- 7 شهید شد، ابنعباس شدیدا گریست و گفت: در «ذی قار» (منطقهای در نزدیکی شهر بصره) خدمت پسر عموی رسول خدا6 رسیدم، نوشتهای برایم آورد. و فرمود: ابن عباس، این نوشته را رسول خدا6 کرد، من به خط خویش نوشتهام. (ابنعباس) میگوید: نوشتهای برایم آورد. گفتم: یا امیرالمؤمنین برایم بخوانید. نامه را خواند و در آن تمام رویدادهای پس از رحلت رسول خدا بود... و در آن چگونگی برخورد با او وکیفیت شهادت فاطمه و… آمده بود.»[9]
10. روی سلیم عن ابنعباس: ابنعباس گفت: «دیروز دخترش را کشتید و امروز میخواهید برادر و پسر عمو و وصی و پدر فرزندانش را بکشید؟ به خدای کعبه دروغ میگویید که مسلمان هستید.»[10]
11. در زیارت او آمده است: سلام بر تو ای صدیقهی شهیده.[11]
«سلام بر تو ای بتول شهیده.»[12]
«خدایا بر سرور گمنام، بزرگوار ستوده، شهید عالی مقام درود فرست.»[13]
- 3شهید است و این مساله متواتر است.»[14]
- شهادت فاطمه ـ درود خدا بر او باد ـ به سبب ضربهی در به شکمش توسط عمر بود... هنگامی که میخواستند امیرالمؤمنین7 را به بیعت با ابوبکر وادارند. قنفذ غلام عمر تازیانه را به دستور او به فاطمه زد. این داستان نزد اهل سنت و شیعه مشهور است و مفصل آن در کتاب سلیم بن قیس هلالی آمده است. با این ضربه، کودکی که محسن نام داشت، سقط شد.»[15]
[1]. الکافی، ج 1، ص 458.
[2]. کامل الزیارات، ص 332؛ بحارالانوار، ج 28، ص 62.
[3]. الامالی الصدوق، ص 99؛ بحارالانوار، ج 28، ص 37 و ج 43، ص 172.
[4]. دلائل الامامهٔ، ص 45 (نسخهی محقق، ص 134)؛ بحارالانوار، ج 43، ص 170.
[5]. کنز الفوائد، ج 1، ص 149.
[6]. الاختصاص، ص 344؛ کامل الزیارات، ص 327 (به سندی دیگر از عبدالله بن اصم)؛ بحارالانوار، ج 25، ص 373 (به نقل از کامل الزیارات).
[7]. الاختصاص، ص 185؛ بحارالانوار، ج 29، ص 192.
[8]. کتاب سلیم بن قیس، ج 2، ص 588؛ الاحتجاج، ج 1، ص 212؛ بحارالانوار، ج 28، ص 271 و ج 43، ص 198.
[9]. بحارالانوار، ج 28، ص 73.
[10]. کتاب سلیم بن قیس، ج 2، ص 873؛ بحارالانوار، ج 28، ص 306؛ کامل بهایی، ج 1، ص 314.
[11]. من لا یحضر الفقیه، ج 2، ص 342، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 10؛ البلد الامین، کفعمی، ص 278؛ اقبال الاعمال، سید بن طاووس ص 624؛ بحارالانوار، ج 97، ص 195؛ ملاذ الأخیار، ج 9، ص 26- 27؛ روضهٔ المتقین، ج 5، ص 345؛ جامع احادیث الشیعهٔ، ج 12، ص 264.
[12]. المقنعهٔ، ص 459، المزار، شیخ مفید، ص 179؛ بحارالانوار، ج 97، ص 198؛ البلد الامین، ص 278.
[13]. بحارالانوار، ج 99، ص 220.
[14]. مراهٔ العقول، ج 5، ص 318.
[15]. روضهٔ المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، ج 5، ص 342.