از آنجا که روح حاکم بر جنبش فمینیسم، رفع محدودیتهای مبتنی بر جنسیت است، سبب گسسته شدن نظام خانواده شده، روابط سرد و بی روحی را جایگزین مودت و رحمت، صفا و صمیمیت مینماید. به گونه ای که حتی در برخی جوامع، سلامت نسل بشر تهدید شده، و نقشهای مقدسی همچون باروری، زایش و پرورش فرزند به دیده تحقیر نگریسته میشود؛ و تئوریهایی همچون معاشقه آزاد، مادر میانجی، ازدواج سهامی و… مطرح میگردد.
مادر میانجی (Surrogate Mother) زنی است که با دریافت مبلغی پول، از طریق تلقیح مصنوعی یا به شیوهای دیگر برای زنی که نازاست فرزند میآورد.
طرح این تئوریها، آسانترین راه برای رهایی از اسارت ازدواج تلقی شده است. از نظر آنان، تنها ثمره همزیستی زن و مرد ـ که بر مبنای آن، مسئولیتی متوجه طرفین نمیشود ـ بر آورده شدن نیازهای جنسی است.
الگوی ازدواج زن و مرد تحقیر است؛ ولی الگوهای زندگی مشترک زن با زن و یا مرد با مرد قابل تحسین؛ زیرا به اعتقاد فمینیستها، شالوده خانواده بر پایه ظلم مرد پایه ریزی شده است. بدین ترتیب، زندگی مشترک زن و مرد نمیتواند الگوی برتر باشد.
به گفته خانم سیمون دوبوار آنچه زن را در قید بندگی نگه میدارد، دو نهاد عمده «ازدواج» و «مادری» است. او نظام خانواده را به عنوان رکنی برای حیات اجتماعی و پرورش انسانهای سالم، به شدت مورد حمله قرار داده و ازدواج را نوعی فحشای عمومی! و عامل بدبختی زنان دانسته؛ و مخالفت با تولید مثل و شکل رایج روابط جنسی را از مسائل اساسی جنبش فمینیسم معرفی کرده است.[1]
هر چند این شعارها، موجب تحریک و تهییج زنان شده و آنان را به عرصه اجتماع سوق داد؛ اما دیری نپائید که زن، نقش مادری و همسری خویش را از دست داد؛ و فعالیتهای خانگی او بیارزش تلقّی شد.
بر همین اساس، فمینیستهای لیبرال نسبت به فعالیتهای خصوصی و بیاجر و مزد زنان در خانواده سنتی بدبین بوده، و معتقدند که مردان از بیشترین پاداشهای زندگی که همان پول و قدرت و نقش اجتماعی است، بهرهمندند و زنان را از وارد شدن به عرصههای مختلف اجتماعی باز داشتهاند.[2]
در صورتی که ازدیاد نسل و پرورش انسانهایی وارسته و کمال یافته، از مهمترین کارکردهای خانواده در اسلام است. اسلام برای تحقق این مهم، روابط آزاد زن و مرد را منع کرده و همگان را به عفت و پاکدامنی دعوت نموده است. ازاینرو، با تأکید بر امر ازدواج، ارتباطات جنسی بیقید و شرط را نهی کرده است.
این در حالی است که پیشنویس سند کنفرانس پکن، بر «فردگرایی» بیش از خانواده تأکید نموده است. به گونهای که واتیکان را به واکنش شدید واداشته است. سخنگوی واتیکان اظهار داشت:
«اتحادیه اروپا در صدد است؛ دیدگاه مذهب نسبت به «نقش مادری» را تغییر دهد؛ و از حقوق و مسئولیت والدین نسبت به فرزندان بکاهد».[3] اسلام، گرچه حضور اجتماعی زن را با رعایت ضوابط و شرایطی مجاز، و حتی در مواردی ضروری شمرده است، در عین حال، مهمترین نهادی را که در تعلیم و تربیت و شکلگیری شخصیت افراد به ویژه کودکان نقش دارد، خانواده میداند. ریشه بسیاری از کجرویها، بزهکاریها و عقدههای روحی و روانی را باید در تزلزل بنیان خانواده جستوجو کرد.
از جهت حقوق بینالملل نیز خانواده واحد طبیعی و بنیادی جامعه است؛ و اگر عهدهدار آموزش و پرورش کودکان باشد، باید از حداکثر حمایت و مساعدت بهرهمند شود؛ و ضمن احترام به کارکردهای اختصاصی مادران، امتیازات ویژهای برای آنان منظور داشته، و حمایت از خانواده را وظیفه دولت و جامعه میداند.[4]
آنچه امروز به عنوان فمینیسم مطرح است، تهی کردن هر یک از زن و مرد از خصوصیات فطریشان میباشد. روشن است که در این نگرش، بازنده حقیقی زن است. چون مطابق نظام آفرینش حرکت نمیکند؛ بلکه برای اثبات تساوی خود با مرد، در عرصه اجتماع مشاغل مختلف را پذیرفته و عرصه خانواده را ترک گفته و به سازمانهای اجتماعی و تربیتی محوّل کرده است. این روش به فقر عاطفی در محیط خانواده و جامعه منتهی میشود؛ و این به معنای به بازی گرفتن عشق و محبت خانوادگی زن میباشد.
غرب از سال 1950 مرحله جدیدی را آغاز کرد. در این مرحله برنامه ریزان امور اجتماعی به جایگاه خانواده به عنوان محوریترین نهاد اجتماعی پی برده اند و با اعلام سال خانواده میخواهند به پیکر فرتوت خانواده حیاتی تازه ببخشند و زن را بار دیگر به آغوش خانواده باز گردانند. افسوس که با نگرش مادی و تئوریها و شعارهای جهانی نمیتوان این معضل اساسی را حل کرد و ویرانهای که محصول نظریهپردازیهای مادهپرستان غربی و فلسفهبافیهای خودپرستان فمینیست است، با شعر و شعار و همایش و اعلامیه آباد نمیشود. عالمی دیگر بباید ساخت از نو آدمی.
[1]. تازههای اندیشه، ش 2، ص 17 و 18.
[2]. نظریههای جامعه شناسی در دوران معاصر، ص 519.
[3]. گزارش توصیفی از اجلاس پکن، ص 8.
[4]. اعلامیه جهانی حقوق بشر، بند 3، ده 18.