رازها داری درون سینه پنهان ای بقیع
نیست چشمی که نباشد بر تو گریان ای بقیع
گر شود روزی سکوت خویشتن را بشکنی
هستی از غم میشود بی تاب و حیران ای بقیع
لاله و یاس و شقایق پرپر از باد خزان
خفته در آغوش تو از باغ جانان ای بقیع
مجتبی دلبند زهرا با دل صد چاک او
گشته از زهر جفا نزد تو مهمان ای بقیع
باقر علم النبی و صادق و سجاد را
همچو جان بنمودهای در خویش پنهان ای بقیع
خلق میگویند زهرا خفته در آغوش تو
ریخته بر روی تو اشک فراوان ای بقیع
ای زمین مهمان نوازی کن شکسته پهلویش
پشت درب خانه از بیداد عدوان ای بقیع
بازوی او زخمی و رخسارهاش باشد کبود
رحم کن قلب پیمبر را مسوزان ای بقیع
حضرت پیغمبر از نزدیک باشد ناظرت
بیش از این هرگز مکن او را پریشان ای بقیع
روزگاری گنبد و گلدستههایی داشتی
آب بستند و تو را کردند ویران ای بقیع
دربهای تو برروی زائرانت بسته است
نیست راحت بهر دیدار تو مهمان ای بقیع
کاش میشد مهدی زهرا زغیبت میرسید
تا که میشد جلوه گر آن قبر پنهان ای بقیع
عالم امکان رها میشد زجور ناکسان
خاک کویت میشد از نو چون گلستان ای بقیع
گرچه داری قلبی از آتش فروزانتر ولی
می شود هر قلب سوزان در تو درمان ای بقیع
ای نگین حلقهی عالم زغربت غم مخور
عاقبت روزی شود رنج تو پایان ای بقیع[1]
[1]. شاعر:حبیب الله موحد.