زینب کبری3 در دوران اسارت، وقتی به دارالاماره رسید، بغض راه گلویش را بست؛ چرا که او همه این خانه را میشناخت، اینجا روزی خانه زینب بود، روزگاری که اسم پدرش علی، با عظمتی بی مانند جهان را پرساخته بود. اشک در دیدگانش حلقه زد، ولی خودداری کرد، مبادا گریه خوارش کند. در آن دم به اتاق بزرگی رسید و دید عبید الله ابن زیاد در جایی نشسته که پدرش در آنجا مینشست و از میهمانان پذیرایی میکرد.
زینب که بیارزشترین لباسهایش را بر تن و کنیزانش دورش را گرفته بودند، حیا را به عرصه نمایش گذاشت و بدون آن که به امیر سرکش خون خوار اعتنایی کند، به صورت ناشناس در گوشهای نشست، در حالی که سراپای وجود او را شرم، حیا، نجابت و پاکی احاطه کرده بود.[1] ابن زیاد پرسید: این زن کیست؟ (سه بار این سؤال را تکرار کرد)، حیا و نجابت زینب از یک طرف، علم آن حضرت به قصد ابن زیاد برای تحقیر اهل بیت: از طرف دیگر، اجازه نداد زینب جواب او را بدهد. تا آنجا که ابن زیاد ملعون با نیش زبانش نمک به زخم زینب پاشید و برای آزردن او گفت: «کار خدا را با برادر و خانوادهات چگونه یافتی؟»[2]
زینب جوابی کوتاه، ولی بسیار زیبا داد که ریشه در کمال حیای او داشت. حضرت با آرامشی که از حیا و رضای قلبی او حکایت داشت آن جمله به یادماندنی را فرمود: «جز زیبایی چیزی ندیدم.»[3]
[1]. بانوی کربلا حضرت زینب3، ص 138 و 136.
[2]. بحار الانوار، مجلسی، ج 45، ص 179.
[3]. همان، ص 116.