معنای اجمالی شفاعت را همه میدانند، چون همه انسانها در اجتماع زندگی میكنند، كه اساسش تعاون است.
و اما معنای لغوی شفاعت: این كلمه از ماده (شـ فـ ع) است، كه در مقابل كلمه (وتر= تك) به كار میرود، در حقیقت شخصی كه متوسل، به شفیع میشود نیروی خودش به تنهایی برای رسیدنش به هدف كافی نیست، لذا نیروی خود را با نیروی شفیع گره میزند، و در نتیجه آن را دو چندان نموده، به آنچه میخواهد نائل میشود، به طوری كه اگر این كار را نمیكرد، و تنها نیروی خود را به كار میزد، به مقصود خود نمیرسید، چون نیروی خودش به تنهایی ناقص و ضعیف و كوتاه بود.
و اما بحث اجتماعی آن، و اینكه تا چه پایه معتبر است؟ میگوییم: شفاعت یكی از اموری است كه ما آن را برای رسیدن به مقصود به كار بسته، و از آن كمك میگیریم، و اگر موارد استعمال آن را آمارگیری كنیم، خواهیم دید كه به طور كلی، در یكی از دو مورد از آن استفاده میكنیم، یا در مورد جلب منفعت و خیر، آن را به كار میزنیم، و یا در مورد دفع ضرر و شر.
البته نه هر نفعی، و نه هر ضرری، چون ما هرگز در نفع و ضررهایی كه اسباب طبیعی و حوادث كونی آن را تامین میكند، از قبیل گرسنگی، و عطش، و حرارت، و سرما، و سلامتی، و مرض، متوسل به شفاعت نمیشویم، وقتی گرسنه شدیم بدون اینكه دست بدامن اسباب غیر طبیعی بزنیم، خود برخاسته برای خودمان غذا فراهم میكنیم، و همچنین آب و لباس و خانه و دارو تهیه میكنیم.
و توسل ما به اسباب غیر طبیعی، و شفیع قرار دادن آنها، تنها در خیرات و شرور، و منافع و مضاری است كه اوضاع قوانین اجتماعی، و احكام حكومت، یا به طور خصوص، و یا عموم، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، پیش میآورد.
چون در دائره حكومت و مولویت از یك سو، و عبودیت و اطاعت از سوی دیگر، در هر حاكم و محكومی كه فرض شود، احكامی از امر و نهی هست، كه اگر محكوم یا رعیت به آن احكام عمل كند، و تكلیف حاكم و مولی را امتثال نماید، آثاری از قبیل مدح زبانی، و یا منافع مادی، از جاه و مال در پی دارد، و اگر با آن مخالفت نموده، و از اطاعت تمرد و سر پیچی كند، آثار دیگری از قبیل مذمت زبانی، و یا ضرر مادی، و یا معنوی در پی دارد.
پس وقتی مولایی غلام خود و یا هر كس دیگری كه در تحت سیاست و حكومت او قرار دارد مثلا امر بكند، و یا نهی كند، و او هم امتثال نماید، اجری آبرومند دارد، و اگر مخالفت كند، عقاب یا عذابی دارد، از همین جا دو نوع وضع و اعتبار درست میشود، یكی وضع حكم و قانون، و یكی هم وضع آثاری كه بر موافقت و مخالفت آن مترتب میشود.
و بنابر همین اساس آسیای همه حكومتهای عمومی و خصوصی، و مخصوصا حكومت بین هر انسانی با زیر دستش، میچرخد.
بنابراین اگر انسانی بخواهد به كمالی و خیری برسد، یا مادی و یا معنوی، كه از نظر معیارهای اجتماعی آمادگی و ابزار آن را ندارد، و اجتماع وی را لایق آن كمال و آن خیر نمیداند، و یا بخواهد از خود شری را دفع كند، شری كه به خاطر مخالفت متوجه او میشود، و از سوی دیگر قادر بر امتثال تكلیف، و ادای وظیفه نیست، در اینجا متوسل به شفاعت میشود.
و به عبارتی روشنتر، اگر شخصی بخواهد به ثوابی برسد كه اسباب آن را تهیه ندیده، و از عقابِ مخالفتِ تكلیفی خلاص گردد، بدون اینكه تكلیف را انجام دهد، در اینجا متوسل به شفاعت میگردد. و مورد تاثیر شفاعت هم همین جا است، اما نه به طور مطلق، برای اینكه بعضی افراد هستند كه اصلا لیاقتی برای رسیدن به كمالی كه میخواهند ندارند، مانند یك فرد عامی كه میخواهد با شفاعت، اعلم علماء شود، با اینكه نه سواد دارد، و نه استعداد، و رابطهای هم با واسطه و شفیع ندارد، مانند بردهای كه به هیچ وجه نمیخواهد از مولایش اطاعت كند، و میخواهد در عین یاغیگری و تمردش به وسیله شفاعت مورد عفو مولا قرار گیرد.
در این دو فرض، شفاعت سودی ندارد، چون شفاعت وسیلهای است برای تتمیم سبب، نه اینكه خودش مستقلا سبب باشد، اولی را اعلم علماء كند، و دومی را در عین یاغیگریش مقرب درگاه مولا سازد.
شرط دیگری كه در شفاعت هست، این است كه شفاعت شفیع نباید تاثیر غیر عقلایی داشته باشد. مثلاً شفیع از مولای حاكم نمیخواهد كه مثلا مولویت خود را باطل، و عبودیت عبد خود را لغو كند، و نیز نمیخواهد كه او از حكم خود و تكلیفش دست بردارد، و یا آن را به حكم دیگر نسخ نماید، حالا یا برای همه نسخ كند، و یا برای شخص مورد فرض، كه خصوص او را عقاب نكند.
و نیز از او نمیخواهد، كه قانون مجازات خود را یا به طور عموم و یا برای شخص مورد نظر لغو نماید. شفیع، بعد از آنكه این سه جهت را مقدس و معتبر شمرد، از راههای دیگری شفاعت را میكند، مثلا یا به صفاتی از مولای حاكم تمسك میكند، كه آن صفات اقتضا دارد كه از بنده نافرمانش بگذرد، مانند بزرگواری، و كرم او، و سخاوت و شرف دودمانش.
و یا به صفاتی در عبد تمسك جوید، كه آن صفات اقتضاء میكند مولا بر او رأفت ببرد، صفاتی كه عوامل آمرزش و عفو را برمیانگیزد، مانند خواری و مسكنت و حقارت و بد حالی و امثال آن.
و یا به صفاتی كه در نفس خود شفیع هست، مانند محبت و علاقهای كه مولا به او دارد، و قرب منزلتش، و علو مقامش در نزد وی.
پس منطق شفیع، این است كه میگوید: من از تو نمیخواهم دست از مولویت خود برداری، و یا از عبودیت عبدت چشم بپوشی، و نیز نمیخواهم حكم و فرمان خودت را باطل كنی، و یا از قانون مجازات چشم بپوشی، بلكه میگویم:
تو با این عظمت كه داری، و این رأفت و كرامت كه داری از مجازات این شخص چه سودی میبری؟ و اگر از عقاب او صرف نظر كنی چه ضرری به تو میرسد، و یا میگویم:
این بنده تو مردی نادان است، و این نافرمانی را از روی نادانیش كرده، و مردی است حقیر و مسكین، مخالفت و موافقت او اصلا به حساب نمیآید، و مثل تو بزرگواری به امر او اعتنا نمیكند، و به آن اهمیت نمیدهد، و یا میگویم: به خاطر آن مقام و منزلتی كه نزد تو دارم، و آن لطف و محبتی كه تو نسبت به من داری، شفاعتم را در حق فلانی بپذیر، و از عقابش صرف نظر کرده مشمول عفوش قرار ده.
از اینجا معلوم و روشن میگردد كه شفیع، عاملی از عوامل مربوط به مورد شفاعت، و مؤثر در رفع عقاب را مثلا، بر عاملی دیگر كه عقاب را سبب شده، حكومت و غلبه میدهد.
حال یا آن عامل همانطور كه گفتیم صفتی از صفات مولی است، یا صفتی از صفات عبد است، یا از صفات خودش، هر چه باشد آن عامل را تقویت میكند، تا بر عامل عقوبت، یا هر حكمی دیگر كه میخواهد خنثایش كند، رجحان داده، كفه ترازویش را سنگینتر سازد.
نكته دیگری كه از این بیان روشن میشود، این است كه شفاعت خودش یكی از مصادیق سببیت است، و شخص متوسل به شفیع، در حقیقت میخواهد سبب نزدیكتر به مسبب را واسطه كند، میان مسبب و سبب دورتر، تا این سبب جلو تاثیر آن سبب را بگیرد، این آن نكتهایست كه از تجزیه و تحلیل معنای شفاعت به نظر ما رسید، البته شفاعتی كه خود ما به آن معتقدیم، نه هر شفاعتی.