borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد ششم»
حقیقت رضا

كسی كه گفته است: آنچه خلاف هوای نفس و از انواع بلاهاست مربوط به صبر است و رضا در این موارد قابل تصوّر نمی‏باشد خطای او ناشی از آن است كه وی محبّت حق تعالی را انكار كرده است. لیكن هرگاه تصوّر محبّت بنده نسبت به خداوند و مستغرق شدن فكر به او ثابت گردد، روشن می‏شود كه محبّت، رضا به افعال دوست را به بار می‏آورد، و این امر به دو سبب است:

سبب اوّل

آن كه محبّت، احساس درد را از میان می‏برد، به طوری كه درد بر او عارض می‏شود لیكن او آن را احساس نمی‏كند و جراحت به او می‏رسد و او از آن متألّم نمی‏شود. نمونه آن، شخص رزمنده است، كه اگر در حال خشم یا ترس، زخمی به او برسد آن را حسّ نمی‏كند، و تنها هنگامی كه خون در بدن خود ببیند می‏فهمد كه مجروح شده است.

بلكه كسی كه با عجله در پی كار می‏دود چنانچه خاری پایش را مجروح کند متوجه نمی‌شود و درد آن را احساس نمی‏كند.

همچنین كسی را كه حجامت كنند یا سرش را با تیغ كند بتراشند، دچار درد می‏شود، لیكن اگر دلش به امر مهمّی مشغول باشد و از آرایشگر و حجامت كننده غافل شود، درد را حسّ نمی‏كند.

همه این‌ها به سبب آن است كه اگر دل به امری مهم مشغول، شود غیر آن را درك نمی‏كند.

و نیز عاشقی كه تمام فكرش مستغرق در مشاهده و یا محبّت معشوق خویش است، بسا دچار چیزی شود كه اگر عشق او وجود نمی‏داشت به درد و غم گرفتار می‏شد. لیكن به سبب استیلای شدید محبّت معشوق بر دلش، درد و غمی احساس نمی‏كند. این در صورتی است كه غم و درد از ناحیه غیر دوست به او برسد و چگونه خواهد بود، اگر آن‌ها از سوی دوست باشد.

مشغولیت دل به عشق و محبّت، از بزرگ‌ترین مشغولیت‌هاست، و هرگاه عدم احساس درد اندك به سبب محبّت اندك قابل تصوّر باشد عدم درك درد بزرگ به سبب محبّت بزرگ نیز قابل تصوّر خواهد بود، زیرا محبّت، از نظر قوّت و شدّت، قابل چند برابر شدن است.

همچنان كه درد نیز از این نظر ممكن است چند برابر شود، و همان گونه كه دوستی صورت‌های زیبا كه با چشم سر ادراك می‏شود، ممكن است پیوسته قوّت گیرد. همچنین دوستی صورت‌های زیبای باطنی كه به نور بصیرت شناخته می‏شوند، نیز همواره قوّت و شدّت می‏یابد.

و هیچ جمال و جلالی با جمال و جلال حضرت ربوبی قابل مقایسه نیست و اگر چیزی از آن بر كسی مكشوف شود چنان بر او چیره می‏گردد كه او را واله و مدهوش می‏سازد و دیگر آنچه را بر او می‏گذرد ادراك نمی‏كند. چنان كه گفته شده است: زدن دوست، درد ندارد.

سبب دوم

آن كه درد را احساس می‏كند، لیكن بدان راضی و خشنود، بلكه راغب و خواهان آن است و این رغبت به حكم عقل اوست، هر چند بر حسب طبع از آن كراهت دارد.

وی مانند كسی است كه از رگ زن بخواهد تا او را فصد و یا حجامت كند چه او درد را ادرك می‏كند لیكن بدان خشنود و در آن راغب است و منّت رگ‌زن و حجامت‌گر را نیز بر گردن می‏گیرد.

این حالت كسی است كه به دردی كه بدان دچار شده خشنود و راضی باشد.

همچنین هر كسی كه برای به دست آوردن سود به سفر می‏رود، سختی‌های مسافرت را درك می‏كند، لیكن علاقه و محبّت او به ثمرات سفر، سختی‌های آن را برایش آسان و گوارا می‏كند و او را بدان راضی می‏گرداند، و هر زمان بلایی از سوی خداوند بر او وارد شود چون یقین دارد پاداش الهی برتر از چیزی است كه به سبب آن بلا، از او فوت شده است، بدان راضی و راغب بوده و آن را دوست می‏دارد. و خداوند را بر آن شكر می‏گوید.

این زمانی است كه او ثواب و احسانی را كه در برابر آن بلا به او داده می‏شود در نظر گیرد. امّا ممكن است محبّت به قدری بر دلش چیره شود كه خوشی او تنها بر آوردن مراد محبوب و به دست آوردن رضای او باشد نه چیز دیگری ورای آن و جز رضا و مراد دوست، محبوب و مطلوب دیگری نداشته باشد.

ما همه این امور را در دوستی‌های مردم با یكدیگر مشاهده می‏كنیم، و توصیف كنندگان آن‌ها را از طریق نظم و نثر یاد كرده‏اند. و برای آن‌ها معنایی نیست، جز ملاحظه جمال صورت‌های ظاهری، كه با چشم سر ادراك می‏شود.

و اگر در این جمال، اندیشه و دقّت شود جز پوستی نیست كه بر گوشت و خونی كه پر از كثافات و پلیدی‌هاست كشیده شده است. آغاز آن نطفه‏ای است جهنده، و پایان آن مرداری است پلید و گندیده، و در این فاصله حمل كننده نجاسات است.

اگر در ادراك كننده این جمال بیندیشی، چشمی است پست كه در آنچه می‏بیند بسیار غلط و اشتباه می‏كند، كوچك را بزرگ، و بزرگ را كوچك و دور را نزدیك، و زشت را زیبا می‏بیند، و اگر استیلای محبّت این جمال ظاهری، بر دل قابل تصوّر است چرا محبّت جمال ازلی و ابدی كه برای كمال او نهایتی نیست و با چشم بصیرت درك می‏شود محال باشد.

چشمی كه دچار غلط و اشتباه نمی‏شود، و مرگ بدان راه ندارد، بلكه دارنده آن پس از مرگ زنده می‏ماند، به روزیی كه خداوند به او می‏دهد شادمان است، و مرگ برای او مایه مزید هشیاری و آگاهی است.

این موضوع اگر به دیده عبرت نگریسته شود امری روشن است و جهان وجود و احوال محبّان و سخنان آنان بر آن گواهی می‏دهد.

«بُشر» گفته است: در آغاز كارم عازم آبادان شدم، در آن جا مردی كور و مجذوم و دیوانه را دیدم كه بیهوش افتاده و مورچه‏ها گوشت بدنش را می‏خوردند. من سر او را از زمین بلند كرده در دامنم گذاشتم و با خود زمزمه می‏كردم.

چون او به هوش آمد گفت: این فضول كیست كه میان من و پروردگارم مداخله می‏كند؟ اگر پروردگارم مرا پاره پاره كند جز بر دوستی او نمی‏افزایم. بشر گفته است: پس از آن هیچ بلا و محنتی میان بنده و پروردگار ندیدم كه آن را زشت بشمارم.

ابو عمرو محمّد بن اشعث گفته است: مردم مصر چهار ماه غذا نخوردند و تنها به رخسار یوسف صدیق می‏نگریستند، هنگامی كه گرسنه می‏شدند به چهره او نظر می‏كردند و جمال او، آنان را از احساس رنج گرسنگی باز می‏داشت.

آنچه در قرآن آمده از این بلیغ‌تر است و آن این كه زنان به سبب دل‌باختگی به جمال یوسف دست‌هایشان را بریدند و حسّ نكردند.

گفته شده است: یونس به جبرئیل گفت: مرا به عابدترین مردم زمین راهنمایی كن ، جبرئیل او را به مردی رهنمون شد كه بیماری جذام دست‌ها و پاهایش را قطع، و او را نابینا و ناشنوا كرده بود و می‏گفت: بار الها! مرا چندان كه خواستی از آن‌ها برخوردار كردی، و آنچه خواستی از من سلب فرمودی، و امید به خودت را برایم باقی گذاشتی، ای احسان كننده و ای پیوند دهنده!

مسروق گفته است: از بنی اسرائیل مردی (با عائله‏اش) در بادیه زندگی می‏كرد و او را سگ و الاغ و خروسی بود. خروس برای نماز آنان را بیدار می‏كرد. و الاغ آب برای آن‌ها می‏آورد و چادرشان را حمل می‏كرد و سگ نگهبانی آن‌ها را به عهده داشت. روباه آمد و خروس آن‌ها را برد، عایله‏اش بر اثر آن غمگین شدند، لیكن او مرد پارسایی بود گفت: مقدّر بوده شاید برای ما خیر باشد. سپس سگ مُرد، گفت: مقدّر بوده شاید خیر باشد. پس از آن گرگی آمد و شكم الاغ را پاره كرد و كشت و عایله‏اش بدین سبب اندوهگین شدند، مرد گفت: مقدّر بود، شاید خیر باشد.

سپس یكی از روزها كه از خواب برخاستند دیدند همه كسانی كه در اطراف آن‌ها بوده‏اند اسیر شده و تنها آن‌ها باقی مانده‏اند، گفت: آن‌ها كه اسیر شده‏اند به سبب دلالت بانگ سگ و الاغ و خروس ایشان بوده و خداوند خیر ما را در نابودی این حیوانات مقدّر كرده بود. بنابراین كسی كه الطاف پنهانی خداوند را بداند به آنچه او كند راضی و خشنود است.

نقل شده است كه عیسی از كنار مردی گذشت كه كور، پیس، فلج و زمین‌گیر بود، و جذام گوشت بدنش را فرو ریخته بود و می‏گفت: سپاس ویژه خداوندی است كه، مرا از آنچه بسیاری از آفریدگانش را بدان‌ها مبتلا كرد، عافیت داده است. عیسی به او فرمود:

ای مرد! كدام بلا را می‏بینی كه خداوند آن را از تو دور كرده است؟ پاسخ داد: ای روح الله! من بهتر از كسی هستم، كه خداوند آنچه را از معرفت خود در دل من نهاده، در قلب او قرار نداده است.

عیسی به او فرمود: راست گفتی، دستت را دراز كن، پس دست او را گرفت و در حال خوب‌روترین و خوش اندام‌ترین مردم شد، و خداوند بیماری‌هایی را كه داشت از او بر طرف كرد و از آن پس همنشین عیسی شد و با او خدا را عبادت می‏كرد.

غزّالی داستان‌ها و اقوالی را از این قبیل نقل كرده و گفته است:

هرگاه در این داستان‌ها بیندیشی، بی تردید خواهی دانست كه رضا به چیزی كه مخالف میل و خواهش نفس است، محال نیست، بلكه آن یكی از مقامات بزرگ اهل دین است، و آنچه در دوستی مردمان و بهره‏مندی‌های آن‌ها از آن ممكن است اتّفاق افتد، در مورد محبّت خداوند و بهره‏مندی از پاداش‌های اخروی نیز به طور قطع ممكن و قابل وقوع است. و این امكان به دو طریق حاصل می‏شود:

اوّل

راضی و خشنود بودن به درد برای توقّع ثوابی كه وعده داده شده، مانند راضی بودن به حجامت و آشامیدن دارو به منظور حصول بهبودی.

دوّم

راضی بودن به درد، نه برای آن‌كه پاداشی به دست آورد، بلكه بدین منظور كه آن، مرادِ محبوب و متضمّن رضای اوست.

از این رو گاهی محبّت، چنان بر دل چیره می‏شود، كه مراد محبّ در مراد محبوب مستور و فانی می‏شود. و لذیذترین چیزها نزد او شادی و رضای دل محبوب و اجرای خواست اوست، هر چند به بهای نابودی جانش تمام شود.[1]

این محبّت ممكن است با احساس درد همراه باشد، لیكن گاهی محبّت چنان بر دل استیلا مییابد كه درد را ادراك نمیكند، قیاس و تجربه مشاهده گواه وجود آن است و كسی كه آن را در وجود خود نمییابد نباید آن را انكار كند. زیرا او این حالت را به سبب فقدان سبب آن‌كه محبّت شدید است در خود نمییابد. و كسی كه طعم محبّت را نچشیده شگفتی‌های آن را نمیداند چه محبّان را عجایبی است بزرگ‌تر از آنچه ما ذكر كردیم.


[1] . زخمی که شما را راضی کند دردی ندارد.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: