و آن عبارت از دوست داشتن هر صاحب جمالی است.
صرفاً به خاطر جمال او، نه به منظور آنكه ورای ادراك جمال، بهرهای از آن به دست آورد. روشن كردیم كه حبّ جمال در طبایع سرشته شده است، چه جمال دو قسم است: یكی جمال صورت ظاهر است، كه به چشم سر دیده میشود و دیگری جمال صورت باطن، كه با چشم دل و نور بصیرت ادراك میگردد.
جمال اوّلی را كودكان و بهایم درك میكنند، چه رسد به دیگران. و درك جمال دومی، اختصاص به صاحبان دل دارد و كسی كه از زندگانی دنیا چیزی جز ظاهری از آن نمیداند، در فهم آن با صاحبان دل مشاركت ندارد.
لذا هر جمالی از دیدگاه كسی كه آن را ادراك میكند محبوب است، اگر آن را با دلش دریافته آن جمال، محبوب دل اوست و مثال آن را در محبّت مردم به پیامبران و عالمان و ارباب مكارم و صاحبان اخلاق پسندیده، مشاهده میكنیم و این امری است كه پیوسته تصوّر میشود، اگر چه صورت و اعضای دیگر زشت باشد.
و مراد از حُسن صورت باطن همین است، هر چند حسّ آن را ادراك نمیكند. بلی حسّ آثاری را كه از حُسن صادر میشود و بر آن دلالت دارد، درك میكند، تا آن جا كه اگر دل بدان دلالت یابد، به آن مایل میشود و دوستدار او میگردد، چه كسی كه پیامبر یا امام یا یكی از اولیای خدا را دوست میدارد، دوستی او برای محاسنی است كه از آنها بر وی مكشوف شده، و هرگز به خاطر زیبایی صورت و یا خوبی اعمال آنها نیست، بلكه بدین سبب است كه حُسن اعمال آنها بر حُسن صفات آنها كه منشأ افعالند، دلالت كرده است، زیرا اعمال آثاری هستند كه از صفات صادر میشوند و بیانگر آنها هستند.
كسی كه محاسن تصنیف مصنّفی یا زیباییهای شعر شاعری و نقش نقّاشی و بنای بنّایی را میبیند، از این اعمال آنها به صفات خوبشان پی میبرد كه چنانچه بررسی شود، حاصل آن صفات به علم و قدرت آنها برگشت میكند و هر چه معلوم، از حیث جمال و جلال و عظمت شریفتر و كاملتر باشد، علم شریفتر و زیباتر خواهد بود.
و نیز هرگاه مقدور، مرتبهاش بزرگتر و پایگاهش والاتر باشد، مرتبه قدرت بر آن بزرگتر و ارزش آن بالاتر است.