borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد ششم»
سبب پنجم

برای دوستی وجود مناسبت و مشابهت لازم است.

هر چیزی جذب كننده شبیه خویش و هر شكلی به مانند خود مایل‌تر است. از این رو دیده می‏شود؛ كه كودك با كودك و بزرگسال با بزرگسال، و پرنده با نوع خود انس می‏گیرد و از نوع دیگر نفرت دارد.

همچنین انس عالم با عالم، بیشتر از انس او با پیشه‏ور، و انس بازرگان با بازرگان بیش از انس او با برزگر است.

بنابراین، مناسبت یكی از اسباب محبّت است، و آن آگاهی به سببی است كه آشكار است، مانند؛ مناسبت كودك با كودك، كه سبب آن كودكی است.

و زمانی سبب آن پوشیده است به طوری كه نمی‏توان به آن آگاهی یافت، چنان كه گاهی دیده می‏شود، میان دو شخص وحدت و اتّفاق صورت می‏گیرد، بی آن‌كه انگیزه آن‌ها جمال یا طمع مال یا غیر آن باشد.

چنان كه پیامبر اكرم بدان اشاره كرده و فرموده است: «جانها لشكریانی بسیج شده‏اند، آنچه از آن‌ها یكدیگر را بشناسند با هم انس می‏گیرند و آنچه همدیگر را نشناسند اختلاف می‏یابند»،[1] و آشنایی، تناسب، و ناآشنایی، دوری و تباین است.

این سبب نیز مقتضی دوست داشتن خداوند است و این از جهت مناسبتی باطنی است كه به مشابهت در صورت و شكل بازگشت ندارد، بلكه به علّت‌هایی باطنی ارتباط دارد.

آنچه را می‏توان ذكر كرد، تقرّب بنده به خداوند متعال در صفاتی است كه دستور داده در آن‌ها به او اقتدا كنند و به اخلاق او آراسته شوند تا آن جا كه گفته شده است:

به اخلاق خداوند متخلّق شوید. و مقصود اكتساب صفات پسندیده است كه از صفات ربوبی است مانند: دانش، نیكی، احسان، لطف، كمك به غیر: ترحّم بر خلق، نصیحت و ارشاد آن‌ها به سوی حق، و منع آن‌ها از باطل، و دیگر صفات پسندیده‏ای كه در شرع آمده است. و همه آن‌ها انسان را به خدا نزدیك می‏كند.

و این امر به معنای قرب مكانی نیست، بلكه تقرّب به صفات است، امّا آنچه روا نیست كه در كتابها نوشته شود و از مناسبتی كه تنها آدمی بدان اختصاص دارد سخن به میان آید، همان است كه خداوند بدان اشاره كرده و فرموده است: ﴿وَ یسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ من أَمْرِ رَبِّی﴾،[2] زیرا بیان كرده كه آن امری خدایی و بیرون از حدّ عقول بشری است.

و نیز در آن جا كه فرموده است: ﴿إِنِّی جاعِلٌ فی الْأَرْضِ خَلِیفَةً﴾،[3] اشاره به همین است، چه آدم جز به همین مناسبت استحقاق خلافت خداوند را نداشت و سخن پیامبر كه فرموده است: «خداوند آدم را به صورت خود آفرید»[4] نیز كنایه از همین است.

لیكن کوته‌نظران پنداشتند مراد از صورت، همین صورت ظاهر است كه با حواس ادراك می‏شود، از این رو به تشبیه دچار شدند و برای او جسم و صورت قایل گردیدند، تعالی الله ربّ العالمین عمّا یقول الجاهلون علوّا كبیرا.[5]

و نیز قول خداوند به موسی، به همین مطلب اشاره دارد كه به او فرمود: «بیمار شدم از حالم نپرسیدی» عرض كرد: پروردگارا آن چگونه ممكن است؟ فرمود: «فلانی بیمار شد و عیادتش نكردی، اگر او را عیادت كرده بودی، مرا نزد او می‏یافتی».[6] این مناسبت زمانی نمایان می‏شود كه با مراقبت در اجرای احكام واجبات در ادای نوافل نیز مواظبت شود، خداوند فرموده است: «بنده پیوسته با ادای نوافل به من تقرّب می‏جوید تا آنگاه كه او را دوست بدارم و هنگامی كه او را دوست بدارم، من گوش او خواهم بود كه وی بدان می‏شنود، و چشم او خواهم بود كه بدان می‏نگرد، و زبان او خواهم بود كه بدان سخن می‏گوید.»[7]

در این جا باید عنان قلم در كشید، زیرا مردم دچار چند دستگی شده‏اند. قاصران ظاهر را در نظر گرفته به تشبیه گراییده‏اند، غالیان، زیاده روی كرده، از حدّ مناسبت درگذشته، قایل به اتّحاد و حلول شده‏اند، تا آن حدّ كه یكی از آنان ندای أنا الحقّ سرداد. نصارا، درباره عیسی گمراه شده گفتند: او خداست و بعضی از آن‌ها مدّعی شدند كه ناسوت به لباس‏ لاهوت درآمده است، و برخی گفتند: ناسوت با لاهوت متّحد شده است.

امّا آنانی كه تشبیه و تمثیل و حلول و اتّحاد را محال دانستند و حقیقت این سرّ بر آن‌ها روشن شده بود، از همه این گروه‌ها كمتر بودند.

آنچه در نزد ارباب بینش معقول و مقبول است تنها محبّت خداوند است و بس، چنان كه در نزد كوردلان تنها محبّت غیر خداوند مقبول و ممكن است و بس.

سپس كسی كه یكی از آفریدگان را به سبب یكی از این اسباب دوست بدارد، قابل تصوّر است كه دیگری را نیز، به مشاركت او در این سبب، دوست بدارد، امّا شركت در دوستی نقص و بیانگر كمبود كمال است و هیچ كس در صفت محبوبیت منحصر به فرد نیست، و در چیزی كه مایه محبوبیت اوست، شریك و نظیری برای او یافت می‏شود، و اگر یافت نشود امكان آن وجود دارد، جز در مورد حق تعالی، زیرا او موصوف به صفاتی است كه نهایت جمال و كمال است و در آن‌ها چه از نظر وجود و چه بر حسب امكان، هیچ شریكی ندارد.

از این رو در محبّت او مشاركت صورت نمی‏گیرد و نقصان به محبّت او راه نمی‏یابد، چنان كه در صفات او نیز شركت راه ندارد. بنابراین اوست كه مستحقّ اصل دوستی و كمال دوستی است، استحقاقی كه به هیچ روی كسی را در آن مشاركتی نیست.

نظر بر وجه كریم حق تعالی بزرگ‌ترین لذات

بدان لذّت‌ها تابع ادراكاتند و انسان جامع همه قوا و غریزه‏هاست و برای هر قوّت و غریزه‏ای لذّتی است. هر نیرو و غریزه‏ای برای كاری كه مقتضای طبع آن است، آفریده شده است.

فی المثل غریزه خشم برای تشفّی و انتقام در انسان خلق شده و لذّت آن در غلبه و انتقام می‌باشد، كه مقتضای طبع آن است.

غریزه شهوت طعام برای آن آفریده شده تا غذایی كه قوام بدن به آن است به دست آورده شود. لذا لذّت آن در رسیدن به غذاست كه مقتضای طبع آن است.

همچنین لذّت قوای شنوایی و بینایی و بویایی در دیدن و شنیدن و بوییدن است و هیچ یك از این غریزه‏ها نسبت به مدركات خود از درد و یا لذّتی خالی نیست.

همچنین در دل غریزه‏ای است كه نور الهی گفته می‏شود، چه خداوند فرموده است: ﴿أَ فَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی‏ نُورٍ مِن رَبِّهِ﴾،[8] و نیز گاهی عقل یا بصیرت یا دیده باطن؛ نور ایمان و یقین نامیده می‏شود.

بنابراین دل به سبب درك معانیی كه زاییده خیال نبوده و محسوس نیستند، با دیگر اجزای بدن تفاوت دارد، مانند درك آفرینش جهان و این كه آن نیاز به آفریننده‏ای مدبّر و حكیم دارد، كه موصوف به صفات الوهیت باشد.

ما باید این غریزه را عقل بنامیم، به شرط آن‌كه از این واژه طرق مجادله و مناظره فهمیده نشود، چه عقل بدین معانی مشهور شده و به همین سبب دسته‏ای آن را نكوهش كرده‏اند و گرنه صفتی كه انسان با داشتن آن از چهارپایان ممتاز می‏شود و به وسیله آن معرفت خداوند را به دست می‏آورد، ارزشمندترین صفات آدمی است، و شایسته نیست آن را نكوهش كنند.

این غریزه در انسان آفریده شده است تا به وسیله آن همه حقایق امور را فرا گیرد و مقتضای طبع آن معرفت و دانش است و همین‌ها لذّت آن است، چنان كه لذّت سایر غرایز، نیز همان چیزی است كه مقتضای طبع آنهاست.

پوشیده نیست كه در دانش و معرفت لذّت است تا آن جا كه اگر كسی به دانش و معرفت منسوب شود، هر چند در حدّی اندك، شاد می‏شود، و اگر به كسی نسبت نادانی داده شود، اگر چه كم، غمناك می‏گردد.

و این صفت در انسان به قدری شدید است كه حتی در سبقت گرفتن به علم در چیزهایی حقیر و پست و بالیدن به آن نمی‏تواند صبر و شكیبایی كند. مثلا كسی كه بازی شطرنج را می‏داند، با همه پستی آن نمی‏تواند از تعلیم آن خودداری كند و از ذكر آنچه می‏داند خاموشی گزیند.

همه این حالات، به سبب كثرت لذّت علم و كمالی است كه به سبب آن در ذات خود احساس می‏كند، زیرا علم از اخصّ صفات ربویی، و بالاترین نقطه كمال است.

از این رو انسان هنگامی كه به هوشمندی و فراوانی دانش ستوده می‏شود، در طبع خود احساس خوشحالی و شادمانی می‏كند، چه با شنیدن این ستایش، كمال ذات و كمال علم خویش را احساس می‏كند و از خود خوشحال می‏شود و بدان لذّت می‏برد.

باید دانست كه لذّت هر علم به اندازه شرف آن علم است، و شرف علم به اندازه شرف معلوم یا موضوع آن است، تا آن حدّ كه اگر كسی باطن احوال مردم را بداند و از درون آن‌ها خبر دهد، احساس لذّت می‏كند و اگر نداند، مایل است كه تفحّص كند.

از این رو روشن می‏شود كه لذیذترین معرفت‌ها، شریف‌ترین آن‌هاست و شرف آن‌ها بر حسب شرف معلوم، یا موضوع آنهاست. پس اگر در معلوماتت چیزی وجود داشته باشد كه بزرگ‌تر و كامل‌تر و شریف‌تر باشد، ناچار علم به آن لذیذتر و شریف‌تر و گواراتر خواهد بود.

اكنون كاش می‏دانستم كه آیا در جهان زیباتر و برتر و شریف‌تر و كامل‌تر از آفریننده آن‌ها چیزی وجود دارد؟ و آیا قابل تصور است، كه پادشاهی در ملك و كمال و بها و جمال و جلال برتر از مقام ربوبی وجود داشته باشد، مقامی كه توصیف وصف كنندگان نمی‏تواند به مبادی جلال و عجایب احوال آن احاطه یابد. پس اگر در این شكّ نداری، باید یقین كنی كه آگاهی بر اسرار ربوبیت بالاترین معارف و لذیذترین و گواراترین آن‌هاست.

لذت‌ها دارای مراتب هستند

بنابراین روشن شد كه علم لذّت‌بخش است و لذّت‌بخش‏ترین علوم شناخت خدا و صفات و افعال و تدابیر او در امور مملكتش، از منتهای عرش تا قعر زمین است. باید انسان بداند كه لذّت معرفت، از لذّات دیگر یعنی، لذّت شهوت و غضب و لذّات حواسّ پنج‌گانه قوی‌تر است.

زیرا لذّات در مرتبه نخست از نظر نوع، مختلف است. مانند؛ اختلاف لذّت مباشرت، با لذّت سماع. و سپس لذّت معرفت با لذّت ریاست كه از نظر ضعف و قوّت اختلاف دارند. این اختلاف در كسی كه شهوت مباشرت در او بسیار قوی و در دیگری بسیار سست و ضعیف‏ باشد، روشن است و همچنین است اختلاف لذّت نظر كردن بر چهره‏ای كه از كمال زیبایی برخوردار باشد نسبت به كسی كه از حیث جمال از او پایین‏تر است.

قوی‌ترین لذّت آن است كه، بر دیگر لذّت‌ها برگزیده شود، چه اگر كسی مخیر شود میان آن‌كه به صورتی زیبا بنگرد و از مشاهده جمال آن بهره‏مند شود یا آن‌كه بوی‌های خوش استشمام كند، چنانچه نظر كردن به چهره‏های خوبرویان را اختیار كند، دانسته می‏شود كه مشاهده چهره‏های زیبا برای او لذّت‌بخش‏تر از بوی‌های خوش است.

همچنین هرگاه به هنگام صرف طعام، غذا حاضر شود، لیكن شطرنج باز به بازی خود ادامه دهد و از خوردن روی گرداند، دانسته می‏شود كه لذّت پیروزی در بازی شطرنج در او قوی‌تر از لذّت خوردن می‏باشد، و این معیاری راستین در ترجیح لذّت‌ها بر یكدیگر می‏باشد. اكنون به سخن خود باز می‏گردیم و می‏گوییم:

لذّت‌ها دو قسم است: یكی لذت‌های ظاهری مانند؛ لذت‌های حواسّ پنج‌گانه و دیگری لذت‌های باطنی مانند؛ لذّت ریاست و احترام و علم و جز این‌ها، چه آن‌ها لذّت‌هایی نیست كه به وسیله چشم، بینی، گوش، لامسه یا ذایقه احساس شود.

لذّت معانی باطنی بر اهل كمال بیش از لذت‌های ظاهری غلبه دارد، چنان كه اگر كسی را مخیر كنند میان لذّت هریسه (حلیم) و مرغ فربه و حلوای بادامی و لذّت ریاست و غلبه بر دشمنان و رسیدن به مرتبه سلطه و قدرت، چنانچه آن كس پست همّت و مرده دل و شكمباره باشد، هریسه و حلوا را اختیار می‏كند و اگر بلند همّت و خردمند باشد، ریاست را برمی‏گزیند و تحمّل گرسنگی و شكیبایی بر مقدار ضرورت، برای او آسان خواهد بود. روشن است كه انتخاب ریاست از سوی وی گویای این است كه آن در نزد وی از هریسه و خوراك‌های پاكیزه گواراتر است.

لذّت شناخت حق تعالی و مطالعه جمال حضرت ربوبی و نظر و تفكّر در اسرار امور الهی لذیذتر و گواراتر از ریاستی است كه عالی‌ترین لذات غالب بر دل‌های مردم می‏باشد. بیشترین چیزی كه می‏توان در این باره گفت، آن است كه گفته شود:

﴿فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِی لَهُمْ من قُرَّةِ أَعْینٍ﴾[9]؛ خداوند برای آنان چیزی آماده كرده كه آن را هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به دل هیچ بشری خطور نكرده است.

این مرتبه را تنها كسی می‏تواند بشناسد كه هر دو لذّت را چشیده باشد.

او ناگزیر انقطاع از مردم و تنهایی و فكر و ذكر را اختیار خواهد كرد و در دریای معرفت غوطه‏ور خواهد شد و ریاست را ترك خواهد كرد و مردمی را كه به سبب دانش خود، بر آن‌ها ریاست و سروری می‏كند، حقیر خواهد شمرد، چه هم ریاست و هم آنانی كه او بر آن‌ها سروری دارد، فانی خواهند شد.

علاوه بر این، ریاست آلوده به كدوراتی است كه گمان نمی‏رود بتوان از آن‌ها فارغ بود و سرانجام با مرگی كه از آن چاره‏ای نیست در آن هنگام كه: ﴿ أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا ﴾[10] به پایان می‏رسد.

جایگاه بلند اهل معرفت

از این رو لذّت معرفت حق تعالی و مطالعه صفات و افعال و تفكّر در نظام مملكت او، از اعلی علیین تا اسفل سافلین را بزرگ خواهد شمرد، زیرا این‌ها از مزاحمت‌ها و كدورت‌ها خالی است، و درهای آن به روی وارد شوندگان باز است. و افزایش دایمی آن‌ها، جا را برای آن‌ها تنگ نمی‏كند، چه پهنای آن از حیث اندازه، مانند پهنای آسمان‌ها و زمین است و اگر نظر مقایسه و اندازه‌گیری نداشته باشیم، عرض آن بی‌نهایت است.

بنابراین آن‌كه خدا را شناخته در بهشتی است به عرض آسمان‌ها و زمین، در مرغزارهای آن متنعّم می‏شود و از حوض‌های آن می‏نوشد و از میوه‏های آن می‏چیند و می‌داند که میوه‏های این بهشت تمام شدنی نیست و از آن‌ها منع نمی‏شود، بلكه ابدی و سرمدی است و مرگ آن‌ها را به پایان نمی‏رساند، برای آن‌كه مرگ محل معرفت الهی را ویران نمی‏كند و محلّ این معرفت روح انسان است كه امری خدایی و آسمانی است و مرگ تنها احوال آن را دگرگون و سرگرمی‌ها و علایق آن را قطع می‏كند و آن را از زندان تن آزاد می‏سازد، امّا معدوم و نابود نمی‏كند.

خداوند متعال فرموده است: ﴿وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فی سَبِیلِ الله أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ: فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ الله من فَضْلِهِ وَ یسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یلْحَقُوا بِهِمْ مِن خَلْفِهِمْ﴾.[11]

نباید گمان كنی كه این آیه اختصاص به كسانی دارد كه در میدان نبرد كشته می‏شوند، چه عارف به حق در هر نَفَسی، اجر هزار شهید دارد.

در خبر است كه: «شهید در آخرت به سبب بزرگی ثوابی كه در شهادت می‏بیند آرزو می‏كند كه به دنیا باز گردانیده شود تا بار دیگر شهید گردد. اما همین شهیدان به سبب آنچه از بلندی درجه عالمان می‏بینند، آرزو می‏كنند كه ای كاش از عالمان می‏بودند»[12]

بنابراین همه اقطار ملكوت آسمان‌ها و زمین برای عارف بحق، میدانی وسیع است و در هر جای آن‌كه بخواهد می‏تواند جای گیرد، بی آن‌كه نیاز داشته باشد كه با تن خود حركت كند.

او بر اثر مشاهده جمال ملكوت در بهشتی است كه عرض آن به اندازه زمین و آسمان‌هاست و هر عارف بحقّی دارای همین درجه و جایگاه است بی آن‌كه یكی از آن‌ها جای را بر دیگری تنگ گرداند، جز این كه آن‌ها از حیث وسعت گردشگاه‌ها با یكدیگر تفاوت دارند، و این به اندازه تفاوت وسعت نظر و درجه معرفت آن‌هاست، و هر كدام در نزد خداوند از درجاتی برخوردارند و تفاوت درجات آنان قابل حصر و شمارش نیست.

روشن شد لذّت ریاست كه لذّتی باطنی است، در نزد اهل كمال از همه لذت‌های حواسّ پنج‌گانه قوی‌تر است و این لذّت در بهایم و كودك و دیوانه یافت نمی‏شود، در حالی كه لذت‌های حسّی و شهوانی علاوه بر لذّت ریاست هر دو در اهل كمال وجود دارد، لیكن اینان لذّت ریاست را برگزیده‏اند.

امّا این كه لذّت معرفت خداوند و دانستن صفات و افعال و ملكوت آسمان‌ها و اسرار پادشاهی او از لذّت ریاست برتر است، این اختصاص به كسی دارد كه به رتبه معرفت دست یافته آن را احراز كرده باشد و اثبات این معنا در نزد كسی كه دل ندارد ممكن نیست، زیرا دل مركز این نیروست.

اگر چه دانش پژوهان در طلب شناخت امور الهی اشتغال نورزیده‏اند لیكن، رایحه این لذّت را به هنگام كشف برخی مشكلات و رفع شبهاتی كه به حلّ آن‌ها سخت حریصند، استشمام كرده‏اند و البتّه آنچه آنان بدان مشغولند، نیز معارف و علوم است هر چند معلومات آن‌ها در مقایسه با معارف الهی از شرف چندانی برخوردار نیست.

كسی كه برای شناخت خداوند مدّت‌های دراز اندیشیده و از اسرار ملك او، هر چند اندك، چیزهایی بر او كشف شده در دل خود به هنگام كشف چنان شادی و فرحی احساس می‏كند كه نزدیك است به پرواز درآید و از این كه بر جای خود ثابت می‏ماند و فشار نیروی سرور و شادی را تحمّل می‏كند، از خود در شگفت می‏شود. این از جمله چیزهایی است كه جز به ذوق درك نمی‏شود و فایده گفتن آن اندك است.

این اندازه كه گفته شد تو را متوجّه می‏كند كه معرفت خداوند، لذیذترین چیزهاست و هیچ لذّتی برتر از آن نیست، از این رو ابو سلیمان گفته است: هر كس امروز به خود مشغول باشد، فردا نیز به خود مشغول خواهد بود و آن‌كه امروز به پروردگارش مشغول باشد، فردا نیز به او مشغول خواهد بود.

به رابعه گفته شد: حقیقت ایمان تو چیست؟ گفت: من او را از بیم آتش و به امید بهشت عبادت نكرده‏ام تا هم‌چون مزدور بدی باشم، بلكه به سبب محبّت و شوق به وی او را پرستیده‏ام و اشعار زیر را در معنای محبّت گفت:

احبّك حبین حبّ الهوی

 

و حبّا لأنّك أهل لذاكا[13]

فامّا الّذی هو حبّ الهوی

 

فشغلی بذكرك عمّن سواكا[14]

و امّا الّذی انت أهل له

 

فكشفك لی الحجب حتّی أراكا[15]

فلا الحمد فی ذا و لا ذاك لی

 

و لكن لك الحمد فی ذا و ذاكا[16]

شاید، مقصودش از دوستی عاشقانه آن است كه خداوند را به سبب احسان و انعام او، كه وی را از نعمت‌های عاجل این دنیا بهره‏مند ساخته است، دوست می‏دارد و مرادش از محبّتی كه خداوند شایسته آن است، این كه او را به سبب جمال و جلال او كه بر وی مكشوف شده است دوست می‏دارد، و این دوستی عالی‌ترین و قوی‌ترین این دو نوع است.

مطالعه جمال ربوبی، همان است كه پیامبر خدا از قول پروردگارش نقل كرده و فرموده است: «برای بندگان شایسته خود چیزی آماده كرده‏ام كه هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به دل هیچ بشری خطور نكرده است».[17]

گاهی برخی از این لذّت‌ها برای كسی كه صفای دلش به اوج خود رسیده است، نیز حاصل می‏شود. از این رو یكی از آنان گفته است: من یا ربّ و یا الله می‏گویم و آن را بر دل خویش از كوه‌ها سنگین‏تر می‏یابم، زیرا ندا كردن از پشت حجاب‏ است. آیا دیده‏ای همنشینی همنشین خود را ندا كند؟ و گفته است: هنگامی كه مرد به نهایت این دانش برسد، مردم او را سنگسار می‏كنند، یعنی گفتارش از حدود خرد آن‌ها فراتر است و آن‌ها آن را دیوانگی و كفر می‏پندارند.

بنابراین مقصد همه عارفان وصل و لقای اوست و این همان روشنی چشم است، كه هیچ كس نمی‏داند از آن چه چیزی برایش پنهان داشته‏اند. هنگامی كه آن حاصل شود همه غم‌ها و شهوت‌ها از میان می‏رود و دل در نعیم آن مستغرق می‏شود، به طوری كه اگر او را در آتش اندازند، به سبب استغراق در آن سوزشی احساس نمی‏كند. و اگر نعمت‌های بهشت را بر او عرضه بدارند، به سبب كمال نعمتی كه او را حاصل شده و رسیدن او به مقصدی كه پس از آن مقصدی نیست به آن‌ها توجّه نمی‏كند.

ای كاش می‏دانستم آن‌كه جز محبّتِ محسوسات را درك نمی‏كند، چگونه به لذّت نظر بر وجه كریم پروردگار، كه آن را شكل و شبیه و نظیر نیست، معتقد می‏شود و وعده‏ای كه حق تعالی به بندگانش داده و آن را بزرگ‌ترین نعمت‌ها ذكر كرده چه معنایی خواهد داشت؟ بلكه هر كس خدا را می‏شناسد، می‏داند كه همه لذّت‌هایی كه مقرون به شهوات مختلف است، در زیر همین لذّت نهفته است، چنان كه یكی از آنان گفته است:

 

كانت لقلبی أهواء مفرّقهٔ

 

فاستجمعت مذ رأتك العین أهوائی[18]

فصار یحسدنی من كنت أحسده

 

فصرت مولی الوری مذ صرت مولائی[19]

تركت للنّاس دنیاهم و دینهم

 

شغلا بذكرك یا دینی و دنیائی[20]

از این رو یكی از آنان گفته است:

و هجره اعظم من ناره

 

و وصله أطیب من جنّته[21]

مقصود آن‌ها از این سخنان، برگزیدن لذّت دل به سبب معرفت خداوند، بر لذّت خوردن و آشامیدن و مباشرت است، زیرا بهشت معدن تمتّع حواسّ است، امّا لذّت دل تنها در لقای پروردگار است و بس.

چنان كه خداوند فرموده است: ﴿اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ﴾،[22] سپس غریزه دیگری در او نمایان می‏شود كه به وسیله آن لذّت معرفت خداوند و شناخت افعال او را درك می‏كند و با ظهور این غریزه همه غریزه‏های پیش را حقیر می‏شمارد.

بنابراین غریزه‏ای كه متأخّر است، قوی‌تر از غریزه پیشین است. و آخرین غریزه همان است كه ذكر شد، چه اینکه علاقه به بازی در سال‌های كودكی، و علاقه به آرایش، در سنّ تمیز، و دوست داشتن زن در سنّ بلوغ و علاقه به ریاست از بیست سالگی، و دوست داشتن علوم، نزدیك چهل سالگی ظاهر می‏شود، و این بالاترین مقصد است.

همان گونه كه كودكان به كسی كه بازی را ترك كند و به ملاعبه با زنان و طلب ریاست بپردازد می‏خندند، سران و رئیسان نیز به كسی كه ریاست را رها كند و به كسب معرفت الهی مشغول شود، لبخند می‏زنند و عارفان می‏گویند: ﴿إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ﴾.[23]

لذّت نظر در آخرت افزون از لذّت معرفت در دنیاست

بدان مدركات دو قسم است:

1. آنچه در خیال می‏آید، مانند صورت‌های مختلف و اجسام رنگارنگی كه از حیوان و نبات در مخیله نقش می‏بندد.

2. آنچه به خیال در نمی‏آید، مانند ذات باری تعالی و هر چه جسم نیست، چون علم، قدرت، اراده و جز اینها.

هنگامی كه آدمی انسانی را می‏بیند، چنانچه چشمانش را بر هم نهد، صورت او را در مخیله خود آماده می‏یابد، به طوری كه گویا به او می‏نگرد، لیكن زمانی كه چشمانش را بگشاید و بنگرد تفاوتی میان این دو خواهد دید، كه مربوط به اختلاف میان آن دو صورت‏ نیست، چه صورتی را كه با چشمانش دیده با صورتی كه در خیال او آمده موافق است و تفاوت تنها در زیادتی وضوح و كشف می‏باشد، زیرا صورتی كه با چشم دیده می‏شود به سبب رؤیت روشن‌تر و واضح‌تر است.

او مانند كسی است كه چیزی را به هنگام دمیدن سپیده صبح و پیش از انتشار روشنایی روز ببیند، سپس آن را در موقعی كه روشنایی روز به كمال رسیده است مشاهده كند. وی میان این دو حالت جز از نظر وضوح و انكشاف تفاوتی نخواهد یافت. از این رو خیال، نخستین مرحله ادراك، و رؤیت، مرحله كمال ادراك و نهایت كشف است. و این مرحله را رؤیت نامیده‏اند، چون منتهای كشف است نه آن‌كه چون شئی در چشم مكشوف است، این نام را به آن داده باشند، بلكه اگر خداوند این ادراك كامل را نسبت به مكشوف، در پیشانی یا سینه آفریده بود، نیز سزاوار آن بود كه رؤیت گفته شود.

اكنون اگر این معنا را در آنچه به خیال درمی‏آید، دانستی، بدان برای شناخت و ادراك معلوماتی كه به خیال در نمی‏آید و در آن نقش نمی‏بندد، نیز دو درجه است، درجه دوم كامل كننده اوّل است.

میان این دو درجه همان تفاوت موجود است كه میان مرئی و خیال آن وجود دارد. درجه دوم را به اضافه اوّل مشاهده و لقا و رؤیت نیز می‏گویند و این نامگذاری درست است، زیرا چنان كه گفته شد.

رؤیت را به سبب آن‌كه غایت كشف است رؤیت می‏نامند. و همان‌گونه كه سنّت حق تعالی جاری بر این است كه بر هم نهادن پلك‌های چشم مانع از اتمام كشف به وسیله رؤیت است و میان چشم و شئی مرئی حجاب است و حصول رؤیت منوط به برداشتن این حجاب می‌باشد، و مادام كه برداشته نشود، ادراك، حاصلِ تخیل محض می‏باشد. به همین گونه مقتضای سنّت الهی است مادامی كه نفس، به سبب عوارض بدن و خواهش‌های آن و غلبه صفات بشری محجوب است، در معلوماتی كه خارج از محیط خیال است، نتواند به مشاهده و لقا برسد.

بلكه این زندگی دنیایی اختیار مانند پلك‌ها كه حجاب و مانع دیدن می‏شود، حجاب این مقصود خواهد بود.

سخن درباره این كه چرا زندگی دنیا حجاب است طولانی است و در خور علوم معامله نیست. از این رو خداوند متعال به موسی فرمود: ﴿لَنْ تَرانِی﴾[24] و نیز فرموده است: ﴿لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ﴾[25] یعنی در دنیا. در خبر آمده است كه پیامبر در شب معراج خدا را ندید.[26]

بلكه در مورد رؤیت باید گفت تفاوتی میان دنیا و آخرت نیست.

رؤیت پروردگار یعنی چه؟

همان‌گونه كه رؤیت حق تعالی با چشم سر، در دنیا غیر ممكن است، رؤیت او در آخرت با چشم سر محال می‏باشد، امّا همان‌طور كه در آخرت برای اهل بینش رؤیت او با چشم دل و بصیرت در غایت وضوح رواست، رؤیت او به این معنا در دنیا جایز است.

و آنچه میان او و خلق حجاب است، تنها نادانی و كمیِ معرفت است نه بدن، چه اولیای الهی در دنیا شب و روز او را در همه احوال و رفتار خود مشاهده می‏كنند، چنان كه حق تعالی فرموده است: ﴿وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾،[27] و نیز: ﴿شَهِدَ الله أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْـمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ﴾[28] و نیز ﴿إِلَّا من شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یعْلَمُونَ﴾.[29]

خداوند دوستان خود را شهدا نامیده است، زیرا در همه احوال او را مشاهده می‏كنند، چنان كه فرموده است: ﴿فَأَینَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله﴾[30] و نیز: ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَی‏ءٍ عَلِیمٌ﴾[31] و نیز: ﴿ما یكُونُ من نَجْوی‏ ثَلاثَةٍ ...﴾[32] و نیز: ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ من حَبْلِ الْوَرِیدِ﴾[33]

و چون اولیای الهی به معانی این آیات یقین داشته‏اند، با چشم دل او را مشاهده كرده‏اند.

از امیر مؤمنان پرسیدند: آیا پروردگاری را كه عبادت می‏كنی، دیده‏ای؟ پاسخ داد: «وای بر تو، پروردگاری را كه ندیده‏ام، عبادت نمی‏كنم». گفتند: چگونه او را دیده‏ای؟ فرمود: چشم‌ها در مشاهده خود او را درك نمی‏كنند، لیكن دل‌ها با حقایق ایمان او را می‏بینند»[34]

سرور شهیدان حسین فرزند آن حضرت به خدا عرض می‏كند: «چگونه می‏توان به چیزی كه در وجود خود نیازمند تو است، بر تو استدلال كرد؟ آیا غیر تو را ظهوری بیش از ظهور تو است، تا آن روشنگر و ظاهر كننده تو باشد؟ تو كی غایب بوده‏ای تا به دلیلی نیاز باشد كه بر تو دلالت كند؟ و كی دور بوده‏ای تا آثار تو ما را به تو برساند؟ كور باد چشمی كه تو را نبیند، در حالی كه تو پیوسته‏ نگهبان آنی، و زیان باد بر معامله بنده‏ای كه از محبّت تو بهره‏ای برای خویش قرار نداده است».

و نیز عرض می‏كند: «خود را به همه چیز شناسانده‏ای و هیچ چیزی به تو نادان نیست» و نیز: «در همه چیز خود را به من شناسانده‏ای».[35] همچنین دیگر روایاتی كه در این معنا از ائمه وارد شده است.

آری، ممكن است در آخرت وضوح و انكشاف به اندازه صفا و پاكیزگی دل‌ها افزون‌تر از دنیا باشد.

غزّالی می‏گوید: هنگامی كه با فرا رسیدن مرگ حجاب برداشته شود، جان آدمی همچنان آلوده به كدورات دنیا باقی می‏ماند و این كدورات به كلّی از او جدا نخواهد شد، اگر چه آن‌ها در اشخاص متفاوت است.

برخی چنان پلیدی و زنگار بر جان آن‌ها نشسته كه چون آیینه‏ای شده‏اند كه بر اثر تراكم ریم و زنگار، جوهر آن از دست رفته و به هیچ روی اصلاح و صیقلی نمی‏پذیرد. این‌ها كسانی هستند كه تا ابد از پروردگار خویش محجوبند و از آن حالت به خدا پناه می‏بریم.

دسته دیگر كه پلیدی آن‌ها به حدّ «ریْن و طبْع» نرسیده و قابل تصفیه و صیقلی هستند، به آتش عرضه می‏شوند تا پلیدی‌هایی كه به آن‌ها آلوده‏اند زدوده شود. عرضه آن‌ها بر آتش به اندازه نیازی است كه به تزكیه دارند و كم‌ترین آن یك لحظه كوتاه و بیشترین آن نسبت به مؤمنان طبق اخبار وارد هفت هزار سال است.

هیچ نفسی از این جهان كوچ نمی‏كند، جز این كه غبار و كدورتی هر چند اندك به همراه دارد. از این رو خداوند فرموده است: ﴿وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها كانَ عَلی‏ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِیّاً، ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیها جِثِّیاً﴾،[36] بنابراین هر نفسی باید به ورود در آتش یقین و به خروج خود از آن شكّ داشته باشد.

باری پس از آن‌كه خداوند تطهیر و تزكیه هر نفس را به كمال رساند و زمان مقدّر فرا رسد، و از همه آنچه در شرع وارد شده، اعمّ از عرض اعمال و حساب و جز این‌ها فراغ حاصل گردد استحقاق بهشت می‏یابد، لیكن وقت آن مبهم است و خداوند هیچ یك از آفریدگان را بر آن آگاه نكرده است، چه این امور پس از وقوع قیامت اتّفاق می‏افتد و وقت قیامت مجهول است.

او در این هنگام به صفا دادن و پاكیزه كردن خود از تیرگی‌ها مشغول می‏شود، به طوری كه هیچ غبار و كدورتی چهره او را نپوشاند تا حق تعالی بر او تجلّی فرماید و خداوند بر او متجلّی می‏شود، به طوری كه انكشاف و تجلّی او برای وی در مقایسه با آنچه‏ دانسته است مانند تجلّی آیینه است در مقایسه با آنچه در مخیله خود داشته است. این تجلّی و مشاهده را رؤیت می‏نامند.

بنابراین رؤیت، حقّ است به شرط آن‌كه جنبة تخیلی که دارای جهت و مكان است، نداشته باشد زیرا ربّ الارباب از این‌ها بسیار برتر است، بلكه همان طوری كه انسان در دنیا خداوند را از طریق معرفتی تامّ و كامل بدون تخیل و تصوّر و اندازه و شكل و صورت و شبیه می‏شناسد، در آخرت نیز او را به همین گونه خواهد دید و معرفتی كه در دنیا حاصل شده است، عینا كمال می‏پذیرد و به نهایت كشف و وضوح می‏رسد و به مشاهده مبدّل می‏گردد.

میان آنچه در آخرت مشاهده می‏شود و آنچه در دنیا معلوم گردیده جز از حیث فزونی كشف و وضوح اختلافی نخواهد بود، چنان كه مثال آن را در استكمال خیال به رؤیت ذكر كردیم.

مقایسه مخلوق با خالق

خلاصه آن‌كه خداوند سبحان در ذات و همه صفات خود چنان كه كتابش او را توصیف كرده و پیامبرش از او خبر داده از شبه و مثل و همشكل بودن با مخلوقات منزّه است.

ذات و صفات او، به هیچ یك از ذوات و صفات شبیه نیست و چگونه ممكن است پروردگاری ازلی، ابدی، یگانه‏ای كه پیوسته متّصف به صفات علیا و مسمّی به اسمای حسنا و معبودی عالم، قادر، مرید، شنوا و بیناست به مخلوقی عاجز، نیازمند و محدود شبیه باشد.

مخلوقی كه در اصل چیزی نبوده و خداوند او را به قدرت خود آفریده و همان گونه كه حكمت او خواسته وی را ایجاد كرده، و در او صفاتی ناقص و متزلزل و غیر مستقیم قرار داده و انواع آفت‌ها و اقسام نقص‌ها و بلاهای گوناگون و فتنه‏ها و رنج‌های مختلف بر او گمارده است، مانند گرسنگی، تشنگی، شهوت و زنبارگی، حیرت و دلتنگی و ناآرامی، داروها و بیماریها و علل و اسقام و چیزهای دیگر.

سپس او را به آستانه مرگ وارد می‏كند و تلخی مرگ را به او می‏چشاند، پس از آن تا فرا رسیدن زمان عرض اعمال و حساب او را به خاك گور می‏سپارد، بعد از آن، در روزی كه زبان از شرح چگونگی آن گنگ و بیان از شمردن هول و هراس‌های آن ناتوان است، او را مبعوث می‏گرداند.

وی را در مواقف و دادگاه‌هایی كه همه صدّیقان و اولیاء، بلكه برترین رسولان و پیامبران از آن در ترس و هراسند حاضر می‏سازد، و به همین‌گونه به هر سو می‏كشاند تا وی را در میان بهشت با روح و ریحان و راحت و رضوان جای دهد. و یا او را در تنگنای جهنّم و دركات آتش، با رسوایی و خواری و محرومیت و سرافكندگی زندانی گرداند.

كاش می‏دانستم در نزد ابله غافل و سفیه جاهل، چگونه ممكن و قابل تصوّر است؛ میان خالقی كه او را توصیف كردم و مخلوقی كه ذكر كردم، مشابهت و همانندی وجود داشته باشد، چه رسد به ارباب دل و صاحبان خرد و فهم. خداوند بسیار برتر است از آنچه ستمكاران و مشركان و کفّار می‏گویند.

آری حكمت ازلی و اراده خداوندی اقتضا كرد اشیایی را ایجاد كند. از این رو اصناف آفریدگان و انواع جانداران را بر وفق مراد و مشیت خود آفرید، بی آن‌كه در ساخت عالم كون و خلقت، سابقه و نمونه‏ای وجود داشته باشد.

از میان آن‌ها، آدمیان را پیش از وجود طاعت و معصیت، بر دو قسم قرار داد: یكی شقاوت پیشگان و گمراهان و دیگری سعادتمندان و هدایت یافتگان. سعادتمندان را در این زندگانی دنیا به نور معرفت و ایمان روشنی بخشید و شقاوت پیشگان را در امواج ظلمت و كفر و طغیان رها كرد.

سپس در فردای قیامت و در مقام لقا و رؤیت، این نور و روشنی را برای اهل سعادت به كمال می‏رساند، چنان كه بدان اشاره كرده و فرموده است: ﴿نُورُهُمْ یَسْعیٰ‏ بَینَ أَیدِیهِمْ وَ بِأَیمانِهِمْ یقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا﴾،[37] چه اكمال نور، جز در زیادتی كشف مؤثّر نیست.

از این رو تنها كسانی به درجه رؤیت و نظر می‏رسند كه در دنیا عارف باشند، زیرا معرفت، بذری است كه در آخرت مبدّل به مشاهده می‏شود. همان گونه كه هسته به درخت، و تخم به زرع مبدّل می‏گردد.

كسی كه هسته‏ای در دست ندارد، چگونه می‏تواند دارای درخت خرما شود، و آن‌كه تخمی نكشته چگونه ممكن است زراعتی به دست آورد. همچنین كسی كه در دنیا خداوند را نشناخته چگونه ممكن است او را در آخرت ببیند. و چون معرفت، دارای درجات متفاوتی است، تجلّی نیز دارای درجات مختلفی می‏باشد.

اختلاف تجلّی در مقایسه با اختلاف درجات معرفت مانند تفاوت نباتات با تفاوت بذرهاست، چه نباتات و بذرها ناگزیر به سبب كثرت و قلّت و خوبی و بدی و قوّت و ضعف اختلاف دارند. چنان كه در این دنیا می‏بینی بعضی لذّت ریاست را بر نكاح و طعام ترجیح‏ می‏دهند و برخی لذّت علم را برای كشف اسرار ملكوت آسمان‌ها و زمین و دیگر امور الهی از ریاست و نكاح و خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها برتر می‏دانند.

در آخرت نیز وضع به همین گونه است. دسته‏ای لذّت نظر به وجه خداوند سبحان را بر نعمت‌های بهشت ترجیح می‏دهند، چه نعمت‌های آن به نكاح و طعام برگشت دارد.

اینان همان‌هایی هستند كه حالت آن‌ها را در دنیا ذكر و روشن كردیم كه آن‌ها لذّت معرفت، علم و آگاهی بر اسرار ربوبیت را، بر لذّت نكاح و طعام و چیزهای دیگر، كه خلق بدانها مشغولند، برتری می‏دهند. از این رو هنگامی كه به رابعه گفته شد: درباره بهشت چه می‏گویی؟ پاسخ داد: الجار ثمّ الدّار یعنی: اول همسایه سپس خانه.

وی با این سخن بیان كرده كه در دل او به بهشت توجّهی نیست، بلكه توجّه او به پروردگار بهشت است. لذا كسی كه خداوند را در دنیا نشناخته است در آخرت او را نخواهد دید و آن‌كه لذّت معرفت را در دنیا درك نكرده است، در آخرت لذّت نظر را نخواهد یافت.

زیرا در آخرت در ابتدا چیزی به كسی نمی‏دهند كه در دنیا فاقد آن بوده است و هر كسی آنچه را كشته است، درو می‏كند و بر طریقه‏ای كه مرده است محشور خواهد شد و بر آیینی كه زندگی كرده است خواهد مرد.

بنابراین، آنچه از معرفت به همراه داشته باشد، عینا به همان متنعّم می‏شود و بس، جز این كه با برداشتن حجاب، معرفت به مشاهده بدل می‏شود و بدین سبب لذّت او چند برابر می‏گردد. چنان كه لذّت عاشق چند برابر می‏شود، آن‌گاه که خیال صورت معشوقش به رؤیت مبدّل گردد، زیرا آن نهایت لذّت اوست.

خوشی بهشت، به این سبب است كه هر كسی آنچه را آرزو دارد در آن برایش موجود است. و كسی كه جز لقای پروردگار را آرزو ندارد در غیر آن برایش لذّتی نیست، بلكه بسا به سبب غیر آن آزرده می‏شود.

بنابراین نعمت‌های بهشت به اندازه محبّت انسان به خداست. و محبّت او به قدر معرفت اوست. پس اصل همه سعادت‌ها معرفتی است كه به آن ایمان گفته می‏شود.

اگر بگویید لذّت رؤیت، چنانچه متناسب با لذّت معرفت باشد اندك خواهد بود، اگر چه چند برابر شود، چون لذّت معرفت در دنیا ناچیز است و چند برابر شدن آن به حدّی از قوّت نمی‏رسد كه لذّات بهشت در برابر آن حقیر و ناچیز شمرده شوند.

پاسخ این است؛ كه بدانی منشأ ناچیز شمردن لذّت معرفت، خالی بودن آدمی از معرفت است و كسی كه فاقد معرفت است، چگونه ممكن است لذّت آن را درك كند و چنانچه از معرفتی ضعیف برخوردار و در همان حال دلش پر از علایق دنیا باشد، درك لذّت آن نیز برایش ممكن نخواهد بود.

آری عارفان در شناخت و تفكّر و مناجات خود با خداوند لذّاتی‏ را درك می‏كنند، كه اگر به جای آن‌ها بهشت را در دنیا به آنان عرضه كنند، حاضر به معاوضه آن‌ها با بهشت نیستند. و این لذّات با همه كمال آن‌ها با لذّت لقا و مشاهده اصلا قابل مقایسه نیست، چنان كه میان لذّت خیال معشوق، با لذّت رؤیت، و میان لذّت استشمام بوی خوراك‌های اشتها انگیز، با چشیدن آن‌ها، و میان لذّت ملامسه، با مباشرت تناسبی وجود ندارد.

هر چه معرفت انسان به خدا و صفات و افعال و اسرار مملكت او فزونی یابد و قوّت گیرد، نعمت‌های آخرت نیز زیاد و بزرگ می‏شود، چنان كه هرگاه تخم، خوب و زیاد باشد، زرع نیز خوب و انبوه خواهد شد. این تخم جز در دنیا به دست نمی‏آید و جز در سرزمین دل كشت نمی‏شود و درو آن تنها در آخرت است. از این رو پیامبر فرمود:

«بهترین سعادت‌ها درازی عمر در طاعت خداست»،[38] زیرا معرفت در خلال عمر طولانی با مداومت فكر، و مواظبت بر ذكر، و طول مجاهده، افزایش و گسترش می‏یابد.

لذا كسی كه مرگ را دوست می‏دارد، بدان سبب دوستار آن است كه به معرفت خود وثوق دارد و به نهایت آنچه برای او ممكن بوده رسیده است، و آن‌كه از مرگ كراهت دارد، به سبب آن است كه آرزو دارد در سایه طول عمر معرفت بیشتری به دست آورد و در صورت ادامه عمر نیز خود را در صرف تمام آنچه در توان دارد، مقصّر می‏بیند.

سبب آن‌كه در نزد اهل معرفت، مرگ محبوب و یا مكروه می‌باشد همین است، امّا دیگر مردم نظرشان منحصر به شهوت‌های دنیاست، اگر این شهوت‌ها بر ایشان گسترده و فراهم باشد، بقای در دنیا را خواهانند و اگر از دسترس آن‌ها دور باشد، مرگ را آرزو می‏كنند. و این زیان و حرمان است كه منشأ آن نادانی و غفلت می‏باشد، زیرا جهل و غفلت ریشه هر گناه و بدبختی است، همان‌گونه كه دانش و معرفت اساس هر سعادت و نیكبختی است.

اینك با آنچه ذكر كردیم، معنای محبّت و معنای عشق كه عبارت از محبّت قوی و مفرط است و معنای لذّت معرفت و معنای رؤیت را دانستی و دریافتی كه رؤیت در نزد ارباب خرد و كمال از همه لذّت‌ها گواراتر است، هر چند در نزد ناقصان و بی خردان چنین نیست. اینان مانند كودكانند كه در نظر آن‌ها ریاست از طعام و بازی لذیذتر نیست.

آیا در آخرت محلّ این رؤیت، چشم است یا دل؟

پاسخ این است؛ كه مردم در این باره اختلاف كرده‏اند، لیكن ارباب بینش بدان توجّه نمی‏كنند و به آن نمی‏نگرند، چه خردمند سبزی را می‏خورد و از سبزه‏زار نمی‏پرسد و كسی كه آرزوی دیدار معشوقش را دارد، عشق وی او را چنان مشغول می‏كند كه نمی‏تواند توجّه كند كه دیدن او در چشمش آفریده شده یا در پیشانی‏اش، بلكه مقصود او دیدن و لذّت آن است، خواه به وسیله چشم باشد، یا غیر آن.

واقع این است كه قدرت ازلی وسیع و بی نهایت است و نمی‏توان آن را به یكی از این دو امر محدود و منحصر كرد. برای اهل سنّت و جماعت بر حسب دلایل شرعی ظاهر شده است، كه دیدن در چشم آفریده می‏شود، تا واژه رؤیت و نظر و دیگر الفاظی كه در شرع وارد شده بر ظاهر آن‌ها حمل گردد، چه انصراف از ظاهر، جز در حال ضرورت جایز نیست، و خدا داناتر است.

پاسخ این است که رؤیت حق تعالی تنها به دل است و بس، و دیدن خدا با چشم سر چه در دنیا و چه در آخرت محال است.

شیخ كلینی[39] و شیخ صدوق به سند صحیح از امام‏ صادق نقل كرده‏اند كه فرمود: «خورشید جزئی از نور كرسی است و كرسی جزئی از هفتاد جزء نور عرش و عرش جزئی از هفتاد نور حجاب و حجاب جزئی از هفتاد جزء نور ستر است، اگر اینان راستگویند به همین خورشید هنگامی كه ابری در برابر آن نیست چشم بدوزند.»

و نیز از احمد بن اسحاق روایت كرده‏اند كه گفته است: به ابی الحسن الثّالث (امام هادی) نامه‏ای نوشتم و درباره رؤیت خداوند، كه مردم در آن اختلاف دارند، پرسش كردم. آن حضرت پاسخ دادند: «تا هنگامی كه میان بیننده و دیده شده، هوایی كه دیدن در آن نفوذ كند وجود نداشته باشد، رؤیت صورت نمی‏گیرد و اگر هوا از میان بیننده و دیده شده قطع شود، دیدن تحقّق نمی‏یابد و در این صورت مشابهت واقع می‏شود، چه هرگاه بیننده و دیده شده در سببی كه موجب رؤیت آن‌هاست برابر شوند، تشابه آن‌ها لازم می‏آید و این همان تشبیه نارواست (خداوند را مانندی نیست)، زیرا ناگزیر اسباب به مسبّبات خود ارتباط دارند».

شیخ صدوق به سند خود از ابی بصیر از امام صادق نقل می‏كند كه گفته است: به آن حضرت عرض كردم: مرا آگاه فرما، آیا مؤمنان در روز قیامت خداوند را خواهند دید؟

فرمود: «آری او را پیش از روز قیامت هم دیده‏اند». عرض كردم: چه وقت؟ پاسخ داد:

«هنگامی كه به آنان فرمود: ﴿أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ، قالُوا بَلی﴾،[40] سپس اندكی سكوت كرد و پس از آن فرمود: «مؤمنان او را پیش از روز قیامت در دنیا می‏بینند، آیا تو او را در همین وقت ندیده‏ای؟» ابو بصیر می‏گوید: به آن حضرت عرض كردم: قربانت شوم آیا من این سخنان را از سوی تو روایت كنم؟ فرمود: «نه، زیرا ممكن است انكار كننده‏ای كه معنای آنچه را می‏گویی نداند و آن‌ها را انكار كند، سپس این سخنان را تشبیه پندارد و كافر شود، و دیدن با دل مانند دیدن با چشم نیست. خداوند برتر است از آنچه مشبّهه و ملحدان او را توصیف می‏كنند. »

 


[1] . صحیح مسلم، ج 8، ص 41 و پیش از این بارها ذکر شده است.

[2] . سوره اسراء، ایه 85: «از تو درباره روح می‌پرسند، بگو روح از فرمان پروردگار من است.»

[3] . سوره بقره، آیه 30: «من در روی زمین جانشین و حاکمی قرار خواهم داد.»

[4] . پیش از این بارها ذکر شده است.

[5] . پروردگار جهانیان بسیار برتر است از آنچه نادان‌ها می‌گویند. این جمله برگرفته از دعای عرفه امام حسین7 است که فرموده است : سبحانک و تعالیت عما یقول الظالمون علوّاً کبیراً.

[6] . پیش از این ذکر شده است.

[7] . صحیح بخاری و نیز در کافی کلینی، ج 2، ص 352، پیش از این ذکر شده است.

[8] . سوره زمر، آیه 22: «آیا کسی که خدا سینه‌اش را برای اسلام گشاده کرده و بر فراز مرکبی از نور الهی قرار گرفته...».

[9] . سوره سجده، آیه 17: «هیچ کس نمی‌داند چه پاداش‌های مهمّی که مایه روشنی چشم‌ها می‌شود، برای آن‌ها نهفته شده است.»

[10] . سوره یونس، آیه 24: «... روی زمین زیبایی خود را برگرفته و آراسته می‌شود و اهل آن مطمئن می‌شوند که می‌توانند از آن بهره‌مند شوند (ناگهان) فرمان ما ... می‌رسد.»

[11] . سوره آل عمران، آیه 169 و 170: «هرگز گمان مکن آن‌ها که در راه خدا کشته شدند مردگانند. بلکه آن‌ها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند. آن‌ها به سبب نعمت‌های فروانی که خداوند از فضل خود به آن‌ها ارزانی داشته است خوشحالند و به کسانی که بعد از آن‌ها به آنان ملحق نشده‌اند. خوشوقتند که نه ترسی بر آن‌هاست و نه غمی خواهند داشت.

[12] . مورد اتّفاق از حدیث انس است و پیش از این ذکر شده است.

[13] . تو را دو نوع دوست می‌دارم ـ دوستی عاشقانه و دوستی برای آن که شایسته آنی.

[14] . امّا آنچه دوستی عاشقانه است ـ مشغولی من به ذکر تو و انصراف من از غیر تو است.

[15] . امّا آنچه به آن سزاواری ـ آن که پرده‌ها را برایم برداشتی تا تو را ببینم.

[16] . ستایش در آن و این برای من نیست ـ لیکن ستایش برای تو است هم در این و هم در آن.

[17] . صحیح بخاری، ج 4، ص 193.

[18] . دلم را هوس‌های پراکنده‌ای بود ـ چون چشمم تو را دید، هوس‌هایم مجتمع شد.

[19] . به من حسد ورزید آن که به او حسد ورزیده‌ام ـ پس سرور مردم شدم از آن‌گاه که تو سرورم شدی.

[20] . دنیا و دین مردم را به خود آن‌ها واگذاشتم ـ تا به ذکر تو مشغول باشم ای دین و دنیای من.

[21] . دوری او سخت‌تر از آتش اوست ـ و وصل او خوش‌تر از بهشت اوست.

[22] . سوره حدید، آیه 20: «بدانید زندگانی دنیا بازی و سرگرمی و تجمّل خواهی و برتری‌جویی و افزون‌طلبی است.

[23] . سوره هود، آیه 38: «اگر ما را سخره می‌کنید، ما نیز شما را به همین گونه مسخره خواهیم کرد. به زودی خواهید دانست.»

[24] . سوره اعراف، آیه 143: «هرگز مرا نخواهی دید.»

[25] . سوره انعام، آیه 103: «چشم‌ها او را درک نمی‌کنند.»

[26] . عراقی گفته است: این قول را که مصنّف صحیح شمرده گفتار است. در صحیح بخاری و مسلم آمده که وی گفته است: «کسی که به تو بگوید: محمد6، پروردگارش را دیده دروغ گفته است».

[27] . سوره حدید، آیه 19: «... و شهدا نزد پروردگارشان هستند.»

[28] . سوره آل عمران، آیه 18: «خداوند با ایجاد نظام واحد جهان هستی گواهی می‌دهد که معبودی جز او نیست، و فرشتگان و صاحبان دانش نیز (هر کدام به گونه‌ای) گواهی می‌دهند.

[29] . سوره زخرف، آیه 86: «... مگر کسانی که شهادت به حق داده‌اند و به خوبی آگاهند.

[30] . سوره بقره، آیه 114: «به هر سو رو کنید، خدا آن جاست.»

[31] . سوره حدید، آیه 3: «اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.»

[32] . سوره مجادله، آیه 7: «هیچ گاه سه نفر با هم نجوا نمی‌کنند، جز این‌که خداوند چهارمین آن‌هاست...»

[33] . سوره ق، آیه 16: «و ما از رگ دلش به او نزدیکتریم.»

[34] . کافی، ج 1، ص 97، شماره 6.

[35] . اقبال الاعمال، سیّد بن طاووس، از دعای آن حضرت در روز عرفه.

[36] . سوره مریم، آیه 71 و 72: «و همه شما وارد جهنّم می‌شوید، این امری است حتمی و فرمانی است قطعی از پروردگارتان. سپس آن‌ها را که تقوا پیشه کردند از آن رهایی می‌بخشیم و ستمگران را در حالی که (از ضعف و ذلت) به زانو درآمده‌اند، در آن رها می‌کنیم.

[37] . سوره تحریم، آیه 8: «... نور آن‌ها از پیشاپیش آن‌ها و از سوی راست‌شان در حرکت است، می‌گویند: پروردگارا! نور ما را کامل کن...».

[38] . الشّهاب قضاعی، الفردوس دیلمی از حدیث ابن عمر که بدین‌گونه است: «سعادت کامل طول عمر در طاعت خداست» و سند آن خوب است، الجامع الصغیر.

[39] . کافی، ج 1، باب ابطال الرّؤیهٔ.

[40] . سوره اعراف، آیه 172: «... (فرمود) آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری.»

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: