دوستی ثمره معرفت است. اگر معرفت نباشد، محبّت نخواهد بود. با ضعف آن، این ضعیف و با قوّت گرفتن آن، این قوی خواهد شد. از این رو گفتهاند: كسی كه خدا را بشناسد، او را دوست میدارد و كسی كه آتش را بداند از او دوری میجوید و كسی كه دنیا را بشناسد، در آن زهد میورزد.
آیا چگونه ممكن است تصوّر كرد انسان خودش را دوست بدارد و پروردگارش را كه قوام وی به اوست، دوست نداشته باشد.
روشن است كسی كه به گرمای آفتاب گرفتار شده، چون سایه را دوست میدارد، ضرورتا درختانی را كه قوام سایه به آنهاست، نیز دوست میدارد.
همه آنچه در جهان وجود است، در مقایسه با قدرت حقّ تعالی، مانند سایه نسبت به درخت، و نور نسبت به خورشید است، زیرا همه چیز از آثار قدرت اوست و وجود همه موجودات تابع وجود اوست، چنان كه وجود نور تابع خورشید و وجود سایه تابع درخت است.
بلكه این مثال نسبت به اوهام عوام است؛ چه آنها میپندارند كه نور، اثر خورشید و نشأت گرفته از او و موجود به اوست، در حالی كه این پندار خطای محض است، زیرا بر ارباب قلوب به گونهای روشنتر از دیدن، با چشم آشكار شده است كه نور، از قدرت حقّ تعالی بر سبیل اختراع، به هنگام وقوع مقابله میان خورشید و اجسام غلیظ، حاصل میشود، چنان كه نور خورشید، و عین و شكل و صورت آن نیز، از قدرت حقّ تعالی به وجود آمده است. لیكن غرض از مثالها فهمانیدن مطلب است و مطلوب بیان حقایق نیست.
اكنون اگر محبّت انسان، نسبت به ذات خویش، امری ضروری است، محبّت او نسبت به كسی كه در درجه اوّل، قوام او و در درجه دوم، بقای وی از حیث ذات و صفات و جواهر و اعراض بدوست، نیز ضروری میباشد. و این امر مستلزم آن است كه این مطلب را بداند.
كسی كه از این محبّت تهی است، به سبب آن است كه به خود و شهواتش سرگرم و از پروردگار و آفریننده خویش غافل است.
او خدا را چنان كه شایسته است، نشناخته و نظر و فكر خود را به شهوات و محسوساتش منحصر ساخته است و این همان عالم شهادت است كه بهایم در تنعّم و رفاه در آن با او شریكند. بر خلاف عالم ملكوت كه تنها كسی كه به فرشتگان شباهت دارد، پا بر سرزمین آن مینهد و به اندازه قرب او به صفات فرشتگان در آن مینگرد، و به قدر انحطاط او در عالم پست بهایم، دستش از آن كوتاه است.